تازه مامان ناشی

هیچوقت فکر نمیکردم بتونم به غیر از حسین مهربونم به کس دیگه ای اینطور وابسته بشم. اما از اون لحظه ای که نی نی گولوی نازمون رو توی بغل گرفتم انگار یه جورایی قلبم فشرده شد.07.gif دوست داشتم با تموم قدرت فشارش بدم و بهش بگم چقدر دوستش دارم و عاشقش شدم.04.gif البته از وقتی که وجودشو توی دلم حس کردم عاشقش شده بودم ولی حالا فرق داشت .09.gif اون موجود کوچولویی که نه ماه توی دلم وول خورد و بازی کرد و باهم حرف زدیم حالا توی بغلم بود و با اون چشمای گرد و سیاهش داشت نگام میکرد. 01.gifاینقدر محبتش به دلم افتاده بود که انگار چندین و چند ساله که میشناسمش.04.gif<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

حالا هر روز که میگذره این وابستگی زیاد و زیادتر میشه. همون طور که به نی نی وابسته میشم چند برابرش هم عشق و علاقم به حسین بیشتر میشه. انگار این دو تا عشق همدیگر رو تقویت میکنند.07.gif07.gif

بعضی وقتها فکر میکنم من چطور میتونم چند وقت دیگه که مرخصیم تموم میشه صبا رو بذارم و برم اداره. واقعا" برام سخته.17.gif

 

قول داده بودم که بیام و از خاطرات این روزهای قشنگ بنویسم.

توی بیمارستان که بودیم دکتر متخصص اطفال صبا رو معاینه کرد و گفت یه مقدار خیلی کم زردی داره که طبیعیه و برطرف میشه. ولی اگه دیدید کوچولوتون شیر نمیخوره و بیحال شده احتمال زردی است و فوری به دکتر مراجعه کنید.28.gif

نی نی کوچولوی شیطون ما تا روز  ششم تولدش خیلی خوب شیر میخورد و سالم و سرحال بازی میکرد.04.gif

روز ششم صبح که از خواب بیدار شد.شیرشو خورد و خوابید.14.gif همیشه بعد از

 2-3 ساعت بیدار میشد تا شیربخوره. 3 ساعت گذشت خبری نشد. 11.gifگفتم شاید خسته است . یکساعت دیگه گذشت باز هم بیدار نشد. 06.gifبغلش کردم و باهاش ور رفتم تا بیدار بشه.ولی اصلا" تکون نخورد.اون که برای شیر خوردن همیشه هول میزنه اصلا" توجهی نکرد و خوابید.26.gifتا ظهر صبرکردم ولی نه خیلی بیحال بود. حسین اداره رفته بود. به مامان خودم و مامان حسین گفتم. اونها هم گفتند نه چیزی نیست بذار بخوابه.اما طاقت نیاوردم.31.gif هرچی باهاش ور میرفتم فقط ناله میکرد و دوباره میخوابید. ناله هاش رو که دیدم اشکام سرازیر شد. 02.gif17.gifساعت 2 بود که به حسین زنگ زدم و گفتم صبا حالش بده زودی خودتو برسون. حسین هم سریع خودشو رسوند و دید صبا اون نی نی روزهای قبل نیست. من هم همین طور زار میزدم و گریه میکردم. حال خودم هم خیلی بد شده بود و خیلی بیحال بودم. 26.gifبرام یه لیوان آبمیوه آوردند و مامانم و حسین صبا رو بردند دکتر. به حسین که زنگ زدم گفت دکتر گفته احتمالا" زردی داره .02.gifباید آزمایش بده و در صورت مثبت بودن جواب آزمایش باید بستری بشه.34.gifخلاصه به خونه برگشتند و منتظر شدند تا ساعت شش عصر که جواب آزمایش آماده میشد.بقیه که گریه من رو میدیدند میخواستند منو دلداری بدن میگفتن بابا چیزی نیست اگه زردی هم باشه فقط چند روز بیمارستان بستری میشه و بعدش خوب میشه. با گفتن این حرف داغ دل من تازه میشد وبا فکر اینکه بخواهند ما دوتا رو از هم جدا کنند دوباره اشکم سرازیر میشد. 17.gif17.gif17.gif

توی همین اوضاع و احوال بودیم که مامانم به آشپزخونه رفته بود و لیوان آبمیوه من رو دیده بود که تهش اثراتی از آلبالویی بود که من خورده بودم.اومد و گفت این آب آلبالو رو تو خوردی؟12.gif

گفتم آره فشارم پایین بود بهم آبمیوه دادند.11.gif که داد مامان بلند شد گفت:کی با آبمیوه ترش فشارش بالا رفته که فشار تو بالا بره. 33.gif

یه دفعه فکر کردم دیدم از دیشب تا حالا این سومین لیوان آب آلبالویی است که من خوردم.09.gif سریع آب قند درست کردیم و هم خودم خوردم که به شدت لرز کرده بودم و هم به صبا دادیم . 08.gifبعد از چند دقیقه صبا چشمهاشو باز کرد و شروع کرد به دست و پا زدن.04.gif لبخند رو لب همه نمایان شد و من هم مثل دیوونه ها در حالی که اشک میریختم شروع کردم به خندیدن.18.gif

حسین هم که رفت و جواب آزمایش رو گرفت دیدیم که بله بیلیروبین خونش در حد نرماله ولی قند خون موش موشکم پایین اومده.10.gif

بعدا" که برام تعریف کردند که چطوری از دختر نازم خون گرفتند و دستهاشو سوراخ سوراخ کردند و آخرش هم از کشاله رانش خون گرفتند ، آه از نهادم بلند شد.15.gif17.gif

از اون روز خیلی دقت میکنم که چیزی نخورم که باعث ناراحتی عروسک نازم بشه.

 

 

این فرشته کوچولویی 24.gifکه اینجا لالا کرده همون نی نی کوچولوی مامان و بابا 10.gifاست که بعد از اولین حمام ، راحت برای خودش خوابیده! 04.gif

 

 

/ 39 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دلارام

ما منتظر دومی هستیم ( پست بعدی) هیچ جا نمی ریم همین جا هستیم.

مهين

سلام خیلی مامانی و نازه.خدا حفظش کنه من عکسهای جدید هانا رو گذاشتم اگه وقت کردی ببينش

مریم

سلام عزيزم وای چه نی نی نازی ماشاءا... اميدوارم عروسش کنی خوشحالم که با شما آشنا شدم وبلاگ خوبی داريد دوست دارم دوستی ما از اين طريق پايدار بماند قربانت مريم

رهام

مبارکه! چه ماهه اين صبا خانوم. مثل اينکه شربت آبلالو هم دوست نداره. چه خوب که با اينکه دخملی اينقدر کوچولو وقت نوشتن داری.

مامان بانو

آرزو جون من اين مدت ايران بودم و به هيچ وبلاگی سر نزده بودم. الان عکسهای صبای گل را ديدم. بهت تبريک ميگم. اميدوارم زندگيت هر روز شيرينتر از قبل بشه.

عسل بانو

سلام آرزو جونم. می گم که ناشی گری ديگه بسه ... پاشو بيا زود آپديت کن عکس عروس خوشکلم رو هم بگذار تا اين پسرم از غصه دق نکرده. عکس جديد پسرم رو ديدی؟ بخدا عين اين دامادها شده که منتظر ديدن روی ماه عروس خانومشون نشستن! دست به سينه و مودب! زود باش ديگه... حالا از شوخی گذشته من نگران شدم که نکنه خودت يا نی نی چيزيتون شده که اين همه مدت ما رو بی خبر گذاشتين. زود بيا يه خبر ی بده ديگه!

ليلا

سلام من تازه با اين وبلاگ آشنا شدم ولی يه چيزی اين نی نی تون چقدر نازو بوبوليه عزيزم بزنم به تخته ماشالا.

درنا

وای خدايا آرزو جونم تولد دختر گلت مبارک باشه اينشالله که قدمش پر از خير و برکت باشه برای همه چقدر ماشالله خوشکل و خانومه الهی خدا براتون حفظش کنه