سه شنبه 27 مهر 89-ادامه سفرنامه

شنبه 17 مهر:

صبح رفتیم بازار ماهی فروشهای نوشهر.کنارش بازار تره بار بود .وای آدم کیف میکرد این همه میوه و سبزیجات تازه. سبزیهای محلی و زیتون و رب انار و آب نارنج و انواع ترشیزبان

برای سالاد ناهارمون خیار گوجه تازه خریدیم.بعدرفتیم سراغ ماهی فروشها.حسین سه تا ماهی تقریبا بزرگ و تپلی برداشت.هرچی بهش گفتم این برای ما دونفر و نصفی زیاده گفت نه بابا زیاد نیست.متفکر

برای صبا هم جوجه کباب آماده گرفتیم و با زغال و ...

ناهار رفتیم جنگل سی سنگان. حسین ماهی ها و جوجه رو کباب کرد.

موقعی که من رفتم تا خیار گوجه ها رو بشورم اون ماهی ها رو به اندازه یه اپسیلون نمک و فلفل زده بود و به سیخ کشیده بود.بعد هم هی اونها رو روی منقل باد زده بود.به همین خاطر روی ماهی ها سیاه و دودگرفته شده بود و داخلش نرم و آبدار و البته به شدت بی مزه.سبزبی انصاف ماهی فروشه گفت اصلا" تیغ هم نداره که تا دلتون بخواد تیغ داشت.صبا که ماهی نخورد و جوجه خورد.من هم یه ذره خوردم.خیلی بد بود اما برای اینکه حسین ناراحت نشه به ماهی ها نمک و فلفل و آب نارنج و ...زدم.اما هرچی بهش اضافه میکردی قیافه و طعمش بدتر میشد.یه لحظه نمیدونم چرا احساس کردم اینا ماهی نیست و دارم گوشت مار میخورم.سبزبا این تصور واقعا" حالم بد شد و دیگه نتونستم چیزی بخورم.حسین هم خودش خوشش نیومده بود و منتظر بود من نخورم تا اون هم از خوردن دست بکشه.خلاصه اون همه ماهی نصیب گربه هایی شد که دور و بر آلاچیقمون رژه میرفتن...ناراحت

بعداز ظهر هم برگشتیم نوشهر و مشغول جمع کردن وسایل شدیم.چون فردا باید به سمت مشهد حرکت میکردیم.

 

یکشنبه 18 مهر:

صبح زود حرکت کردیم و قرار شد صبحانه رو توی مسیر بخوریم.قرار شد آمل یا بابل توقف کنیم که جای مناسبی رو توی مسیر کمربندیش پیدا نکردیم رفتیم ساری اونجا هم همین طور.آخرش توی خروجی ساری کنار خیابون وایسادیم و صبحانه رو توی ماشین خوردیم.

ناهار رو هم بعد از مینودشت و توی شهری به اسم گالیکش خوردیم.

ناهار خوردنمون ماجرا داشت... ما چون توی نوشهر بهمون مهمانسرای اداره رو داده بودن امکان پخت و پز داشتیم.به خاطر همین و چون نمیشد همه وعده ها رو بیرون خورد با خودمون مواد غذایی و ظرف و ظروف برده بودیم.من یه پلوپز کوچولوی 4 نفره دارم که عملا برای 2 نفر و نصفی فقط میشه توش برنج درست کرد.یعنی خیلی نقلی و جمع و جوره.بجای قابلمه من این رو برده بودم.هرجا که گاز داشت از قابلمه اش استفاده میکردم.جایی هم که گاز نبود خب مسلما" برق همه جا هست اونوقت از خود پلوپزه استفاده میکردم.خیلی تجربه عالیی بود.حتی توش ماکارونی هم درست کردم.لبخند

برای ناهار اونروزمون من برنج درست کرده بودم.از این خورشتهای آماده مائده هم گرفته بودیم.( این خورشتها رو امتحان کنید خیلی خوشمزه و به صرفه هستن).

چون شب قبل درست کرده بودم و توی یخچال بود باید حتما" گرمش میکردیم.حسین هم هی غر میزد که حالا کجا بریم توی راه برق پیدا کنیم اینو گرم کنیم و من عمرا" به کسی رو بندازم و منو کچل کرد اینقدر غر زد.عصبانیبه گالیکش که رسیدیم گفت نمیخواد اون غذاها رو بخوریم.بریم بیرون غذا بخوریم.من هم اعصابم به هم ریخته بود.گفتم من محاله اینجا غذا بخورم. توی این شهر کوچیک که ما اصلا  نمیدونیم رستورانی که میریم خوب هست یا نه. خلاصه یه پارک پیدا کردیم و وایسادیم.من هم با حالت قهر یه زیر انداز و جانماز  برداشتم و رفتم تا نماز ظهر و عصرم رو بخونم.صبا و حسین هم رفتن تا صبا تاب و سرسره بازی کنه. نمازم رو که خوندم آرومتر شدم و از باغبان پارک پرسیدم توی اتاقکتون برق دارید.سوال

گفت:برق میخواهی دخترم؟ گفتم بله میخوام غذامون رو گرم کنم.منو برد یه جایی که یه تابلو بود و برای شارژ موبایل حدود 30 تا پریز اونجا بود.تعجبمن دقیقا موقعی که داشتم میرفتم نماز بخونم از جلوی این تابلو رد شدم اما اینقدر عصبانی بودم که ندیده بودم.تعجبخلاصه رفتم وسایلمون رو آوردم و پلوپز رو زدم به برق.آقای باغبون مهربون هم گفت گاز هم دارم دخترم اگه میخواهی چیزی داغ کنی بده برات گرم کنم.من هم  قوطی خورشتها رو گذاشتم توی یه شیرجوش دادم برام گرم کنه.(شب قبل 20 دقیقه جوشیده بودن)

تا حسین و صبا برگردن با بقیه خیار گوجه های دیروز که مونده بودم چیکارشون کنم سالاد هم درست کردم و زیتون پروده و ... خلاصه یه سفره حسابی انداختم و پدر و دختر گشنه رو صدا کردم.حسین تعجب کرده بود.بیشتر از این که من با اون حالت عصبانیت رفتم و حالا مثل یه خانم کدبانو که یه سفره خوشگل چیده دارم با مهربونی صداش میکنم....قلب

ناهارمون روخوردیم و بعد از عبور از جنگل گلستان وبعد بجنورد و شیروان و قوچان ساعت حدود 7 شب به مشهد رسیدیم.

بعد از اینکه وسایل رو توی اتاقمون گذاشتیم رفتیم شام خوردیم و چون هتلمون نزدیک کوه سنگی بود بعد از شام پیاده رفتیم کوه سنگی و دوری زدیم و هوای خنک پارک خستگی راه رو از تنمون درآورد.

 

دوشنبه 19 مهر:

بعداز خوردن صبحانه رفتیم حرم و تا ظهر اونجا بودیم.من فکر میکردم این وقت سال مشهد خلوت باشه.اما چون نزدیک میلاد امام رضا (ع) بود خیلی خیلی شلوغ بود.قلب

بعداز ظهر هم با سرویسهایی که خود هتل به مراکز خرید داشت رفتیم پروما.طبقه اولش خیلی گرون بود و پشیمون شدیم که اومدیم اما طبقات بالا خیلی بهتر بود و من یه کیف و کفش برای خودم و یه کیف مجلسی برای مامانم گرفتم.چشمک

صبا هم که هر جا بریم باید اول برای اون خرید کنیم تا دست از سرمون برداره و بتونیم راحت به کار خودمون برسیم.ساعت شش و نیم قرار بود سرویس بیاد دنبالمون که هرچی منتظر شدیم نیومد شاید هم رفته بود.ما هم تاکسی گرفتیم و رفتیم البسکو.

من همیشه از البسکو چیزای خوبی خریده بودم.اما اینبار زیاد جالب نبود.مخصوصا" لباس بچه هاش.با این وجود یه بافتنی برای صبا و یه پیراهن برای حسین و یه تاپ-شلوارک خوشگل و یه چیز بی ناموسی خوشگل قرمزنیشخند برای خودم خریدم.

 

سه شنبه 20 مهر:

برنامه صبح و حرم رفتن مثل دیروز بود.بعداز ظهر باز با سرویس رفتیم الماس شرق.

با اینکه خیلی بزرگه ولی مغازه هاش همه اجناس چینی و خیلی خیلی تکراری بود.از 6 طبقه ما فقط رسیدیم نصف طبقه اول و یه کم از طبقه دومش رو ببینیم.

حسین هم که خیلی از خرید بدش میاد و وقتی میریم خرید انگار از یقه اش گرفتن و دارن روی زمین میکشنش.دقیقا" یه همچین قیافه ای به خودش میگیره.خنده

طبقه دوم وسط پاساژ یه فست فود بود که من برای اینکه از بار فاجعه خرید کمی کم کنم شوشو و صبا و صد البته خودم رو به صرف ذرت مکزیکی و اونا رو به صرف ساندویچ و نوشابه مهمون کردم.نیشخند

 

چهارشنبه 21 مهر:

صبح مثل روزهای قبل.حرم و خداحافظی...گریه

حرم وحشتناک شلوغ بود.طوری که از یه رواق مونده به ضریح من نتونستم جلوتر برم و حتی ضریح رو هم ندیدم.گریه

بعداز ظهر برای خرید زرشک و زعفرون رفتیم زیست خاور که نزدیکمون بود.اما جای همه خانمها خالی "مت جین" به مناسبت دهه کرامت حراج زده بود.نیشخندو من حسابی از خجالت خودم و جیبم دراومدم.یه پالتو و یه کاپشن چرم و یه شلوار جین برای خودم و یه جین برای صبا و یه کاپشن مثل مال خودم اما رنگی دیگه برای خاله صفورا خردیم.حدود 36 تومن هم تخفیف گرفتیم.نیشخند اما کیسه های خرید رو که داد دستم عزا گرفتم که چطوری توی ماشین جاشون بدم.دیدم برای مامان و صفورا یه چیزی گرفتم و زشته برای بابا و حسین (داداشم) چیزی نگیرم برای اونا هم یه ژیله برای بابا  و یه پیراهن برای حسین البته با قیمت خوب گرفتم.

شب چنان با مهارت من ساکها رو بستم و وسایل رو جمع کردم که با اونهمه خرید ، وسایلمون بهتر توی صندوق ماشین جا شد .نه تنها جا کم نیاوردیم .از موقع اومدن مرتب تر برگشتیم و غیر از یه کوله و کلوچه ها  چیزی جلو نگذاشتیم.چشمک

 

پنج شنبه22 مهر:

صبح ساعت 7 راه افتادیم و از مسیر سبزوار و شاهرود و سمنان اومدیم.ناهار رو توی شاهرود پیتزا خوردیم که اتفاقی خیلی جای خوبی پیدا کردیم و حسابی چسبید.

عصر رسیدیم تهران و یکراست رفتیم خونه مامان شوشو.

 

جمعه 23 مهر:

بعداز ظهر به طرف همدان راه افتادیم و اینقدر جوجوخانمی غر زد و گفت: من دلم برای خاله تنگ شده.من دلم برای دایی و مامانی –بابایی تنگ شده که شام رو هم رفتیم خونه اونا .

و بدین ترتیب سفرنامه مارکوپولویی ما تموم شد!!! نیشخند

 

/ 6 نظر / 2 بازدید
مهدی عزبزی

سلام. میلاد هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام مبارکباد.[گل]

لیلی آراز

قربونت برم عزیزم که دلت تنگ شده. چقدر عالی بوده اون فرصتی که برای کباب کردن ماهی ها داشتین. من هرگز تو این سرزمین ندیدم کسی آتیش روشن کنه بماند که کباب بخواد درست کنه نمی دونی چرا؟ دلم خیلی تنگ شده واسه کباب. ولی حیف که ماهی هاتون روبراه نبودن.... آرزو جان خوشحالم بهتون خوش گذشته...[لبخند]

سحر (درنگ)

سلام ماهي كبابي درست كردن مهارت ميخواد. اينجوري نميشه. من را ياد يه ماعي كبابي خوشمزه اي كه چند وقت پيش خوردم انداختي[خوشمزه] چه باغبون مهربوني[تعجب][دست] زيارت قبول خريدهاتون مبارك[قلب][دست] سفر خوبي بوده خدا را شكر[لبخند]

یک زن

زیارت قبول ........ خوشبحالت دعا کنمنم قسمت بشه بر هر وقت خواستم برم یه چیزی بوده ....اون وروجک رو هم ببوس عکسات کو راستی؟؟؟؟؟؟؟؟

شایلی

سلام آرزو جون... من از خواننده های قدیمی وبلاگت هستم اون موقع که خودم باردار بودم و صبا کوچولو یه ساله روز تولد یه سالگیشو خوب یادمه که آنلاین تولد گرفته بودی... اگه اشتباه نکنم همدان زندگی میکردی؟ بعدشم که دیگه ننوشتی پستهاتو نتونستم بخونم چون پسورد ندارم ولی از اینکه دوباره می نویسی خوشحالم عزیزم

شایلی

ممنون عزیزم بابت پسورد حتما به لینک دوستانم اضافه تون میکنم هرچی باشه شما خیلی قدیمی هستین زمانیکه هنوز خودم وبلاگ نداشتم تو و دختر نازتو می شناختم... زسیدن بخیر و زیارتت قبول عزیزم می بینم تو دیار ما دیار مشرق زمین بهتون خوش گذشته راستی اون دختر مارو تو پروما و الماس شرف نبردی شهربازی؟ دختر من که اونقدر گیر داد که تو سفر آخرم به مشهد با وجود وقت کمی که داشتم سرزمین عجایب رو از دست ندادیم... راستی خوش بخ حالتون که دختر به این خانومی دارین سفر طولانی با ماشین رو خوب تحمل میکنه دختر من که از محالات ما بتونیم باهاش یه سفر ماشینی بریم... همیشه شاد باشی عزیزم