دیروز داشتم پست فاطمه جون (آشیانه سبزما ) رو میخوندم.یه دفعه رفتم توی حال و هوای چند سال پیش...

یاد دوران نامزدی خودمون افتادم.یاد سختی ها و شیرینی های اون روزا.241.gif

کمتر نامزدهایی رو دیدم که اینقدر برای کنار هم بودن مشکل داشته باشن.

من واحدهام تموم شده بود و فقط پروژه داشتم که نامزد کردیم.ولی حسین کلی از درساش مونده بود.بابا برای اینکه حسین زودتر درسش تموم بشه و فکر درس و مشقش باشه گفته بود که ارتباطمون فقط تلفنی باشه و اون هم محدود.جون خودمون هم گوش میکردیم.44.gif

هردوتامون توی یه شهر دیگه بودیم و توی خوابگاه. خب مسلّمه که توی خوابگاه نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم.توی شهر کوچیک محل تحصیل ما هم غیر از پارک و تنها سینمای شهر جای دیگه ای نبود.بنابراین برای اینکه دو دقیقه کنار هم بشینیم باید یکی از این دوجا میرفتیم.یه بار رفتیم سینما و نشستیم به تعریف .Vishenka_17.gifبعد از چند دقیقه دیدیم اگه فلنگ رو نبندیم کتکه رو خوردیم...

می موند پارک و یا به صورت خیلی محدود توی دانشگاه.اون موقع جو دانشگاه خیلی بسته بود و تا دوتا پسر و دختر کنار هم حرف میزدن شونصدتا چشم نگاشون میکردن.ما هم که وقتی هم رو میدیدم دیگه نمیفهمیدیم دورو برمون چی میگذره.محو جمال هم میشدیم و کار به جاهای باریک میکشید.Vishenka_03.gif

پروژه من طراحی و ساخت بود و خیلی کار میبرد.از 8 صبح تا غروب توی دانشگاه بودم.اما به خاطر اینکه بیشتر باهم باشیم شبها که میرفتم خوابگاه برای فردامون هم ناهار درست میکردم و هم شام.خودم غذای سلف رو خیلی کم میخوردم.به حسین هم گفته بودم تو هم نخور من خودم درست میکنم.موقع ناهار با سرویس برمیگشتیم توی شهر( دانشگاه بیرون شهر بود.خوابگاه حسین دورتر از دانشگاه و خوابگاه ما داخل شهر بود.)

حسین سر کوچه خوابگاه منتظر میموند.من بدو میرفتم ناهارمون رو گرم میکردم و توی ظرفهای محدودی که داشتیم میریختم ودوتا قاشق برمیداشتم و میرفتیم پارک نزدیک خوابگاه و با هم میخوردیم. (از همون موقع کدبانو بودم مادر! )129fs370785.gif

هر دوتا دانشجو بودیم و پول مول هم نداشتیم و نمیشد غذای بیرون رو بخوریم.18.gif

شبها هم همین طور.منتها یه پارک میرفتیم ته ته شهر.پائیز خیلی سخت نبود.ولی ما کله هامون بدجور بوی قرمه سبزی میداد.توی زمستون سرد.توی برف و سرما هرچی لباس داشتیم میپوشیدیم و میرفتیم توی پارک شام میخوردیم.وای الان که فکرشو میکنم میبینم مغز خر خورده بودیم انگار.هیچکس زمستون توی پارک نبود.اونهم تقریبا" بیرون شهر.از خوابگاه تا اونجا هم که خیلی راه بود ،دست در دست هم پیاده میرفتیم .اگه یکی یه بلایی سرمون میاورد هرچی داد و بیداد میکردیم صدامون به هیچکس نمیرسد.200.gifاما کنار هم جرات پیدا کرده بودیم.اصلا" سردمون نمیشد.a074.gif

اگه بگم توی چی غذا میبردیم خنده تون میگرفت.مثلا" یه بار فسنجون درست کرده بودم.برنجش رو توی ظرف درددار پلاستیکی که داشتم ریخته بودم و خورشت رو توی شیشه مربا!297.gif

یه بار هم که ماکارونی درست کرده بودم و خیلی سرد بود.اگه میخواستیم با قاشق بخوریم قندیل میبستیم.ماکارونی ها رو توی نون ساندویچ ریختم.

یادمه روز اول ماه رمضون بود.برای افطار کباب تابه ای با سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بودم.هوا ابری بود.حسین گفت امشبو بیخیال شیم.گفتم نه بابا.هوا خوبه.بریم....

ایندفعه رفتیم یه پارک نزدیک خوابگاه که محل رفت و آمد مردم هم بود.داشتیم افطارمون رو میخوردیم که چشمتون روز بد نبینه رگبار وحشتناکی گرفت.4fvgdaq_th.gifمردم با سرعت میدویدند که یه سرپناه پیدا کنند.بعضیها از شدت بارون کیسه فریزر سرشون کشیده بودن و میدویدن.خب ما چیکار کردیم؟07.gif

اگه فکر کردید ما هم همین کارو کردیم سخت در اشتباهید.مثل دوتا خُللللللللللل04.gif زیر بارون چسبیده به هم ، به خوردنمون ادامه دادیم.a038.gifالبته دیگه کباب و سیب زمینی نبود.چون اینقدر توی ظرفمون بارون اومده بود که شده بود خورشت قیمه!!!291.gif04.gif

 

عشق اینو داشتیم که با اتوبوس برگردیم خونه هامون.wind14.gifچون هم کنار هم بودیم.هم سردمون نمیشد!278.gif

با هم میومدیم تهران.اما حسین به جای اینکه بره خونشون.با من تا همدان میومد.5-6 ساعت تا همدان بود.طفلکی برای اینکه بابا چیزی بهمون نگه بعضی وقتا تا دم درمنو میرسوند و خودش دوباره برمیگشت تهران!a015.gif

البته بعد از مدتی بابا که دید ما خیلی دیوونه ایم دیگه چیزی نگفت.clap.gif

اما حیف که فقط چهار-پنج ماه بعد از نامزدی با هم دانشگاه بودیم.بعدش من دفاعیه ام رو دادم و برگشتم.و مهربونم رو تنها گذاشتم.فکرشو بکنید این همه وابستگی.حالا اینهمه از هم دور شدیم....weep[1].gif

اون موقع موبایل خیلی همگانی نشده بود.بعضی وقتا اون از مخابرات زنگ میزد .اما بیشتر من بهش زنگ میزدم.تلفن خوابگاه هم که همیشه خدا مشغول بود.از ساعت 7 تا ساعت 10 شب میتونستیم زنگ بزنیم . اینقدر شماره میگرفتم و بوق اشغال میشنیدم که دیگه اشکم درمیومد.cry2.gif خیلی وقتا شام نخورده کنار تلفن ساعت از ده میگذشت و من نتونسته بودم با حسینم حرف بزنم.و با چشمای اشکی خوابم میبرد.a060.gif

خیلی سخت بود خیلی....17.gif.الان میفهمم فاطمه چی میگه.میدونم دوری دوتا مرغ عشق چقدر سخته.از خدا میخوام این دوریها زودتر تبدیل به یه وصل شیرین بشه.همون طور که برای ما شد...04.gif

 

 

/ 40 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

سلام وبلاگتون رو خوندم خيلی جالبه زندگيتون مرغ توپی هم که حرف نداشت سعی ميکنم درستش کنملينکتون ميکنم

درنا

آخی خيلی سختی کشيده بوديد اما در عوض خيلی هم خوش ميگذشته بهتون توی اوج سختی با هم بودن رو لمس کرديد

ليلی

Che khaterati.... vali age oon rozhaye sakht naboodan hala nemishod edda kard ke hanooz ham hamdiga roo doost darin... mage chand ta zan o shohar too donya hast ke bad az bache dar shodan hanooz ham ashege ham bashan? shoma mitoonid olgooye khoobi baraye javoonha bashid arezoo jan.

صبا

سلام آرزو خانم....نه خدا نکنه....اون پست مال چند وقت پيشه...کم کم دارم با خودم کنار می آم تا کمتر زجر بکشم.....اگه گفتم دلم گرفت....شايد به خاطر اين بود که .....یاد تنهایی بی اندازه خودم افتادم....ببخشيد اگه ناراحتتون کردم....وبلاگ شما تنها جاييه که آرومم می کنه.....می دونم شما فرصت زيادی نداريد..درک می کنم.. اما من هميشه مشتاقانه اينجا را می خونم.....اميدوارم يه روز صبايی خوشکلم بزرگ يشه و خودش اينجا بنويسه...اون روز ديگه اين صبا پير شده......خيلی ممنونم که حالی پرسيديد....نمی تونم جلوی اشکامو بگيرم...هميشه عاشق باشيد...ميلاد آقا امام رضا هم مبارک باشه.....

آنا

ياد روزهای قشنگ نامزدی به خير

قله نشين

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کـنی اسـباب جمـع داری و کاری نمی‌کنی چوگان حکـم در کف و گویی نـمی‌زنی باز ظـفر به دست و شکاری نمی‌کـنی این خون کـه موج می‌زند اندر جـگر تو را در کار رنـگ و بوی نگاری نـمی‌کـنی مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نـمی‌کـنی ترسـم کز این چمن نبری آسـتین گـل کز گلشنـش تحمـل خاری نمی‌کـنی در آسـتین جان تو صد نافه مدرج اسـت وان را فدای طره یاری نـمی‌کـنی ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک و اندیشـه از بلای خماری نـمی‌کـنی حافـظ برو کـه بـندگی پادشاه وقـت گر جملـه می‌کنـند تو باری نمی‌کـنی هولا هولا ما از سفر سه هفته ای برگشتیم ، بیاین به دیدنم ، بیان احوال پرسی ، ای دلم واسه همه تنگ بیده

صميم

چرا كامنت منو نشون نداد/ ؟تاييدي هم كه نبود.!!!!

مامان تينا و سينا

سلام آرزو جون ممنون از تبريکت عزيز دلم ميگم شما چه عاشقهای بودين ها خوش به حالتون . حالا هم همينطورين يا ديگه عادی شده