سلام جیگر مامان 10.gif                                                                                        <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 تو مگه خواب نداری؟

دخمل هم اینقدر شیطون

 

توی کتابها خونده بودم که نی نیها 90درصد از شبانه روز رو میخوابند و فقط 10 درصدشو بیدارند. 

 

ولی تو واقعا" برعکسی.

همش داری وول میخوری قربونت برم

آخه داری چیکار میکنی اون تو؟

همه جای دل مامانی رو که رفتی و دیدی. دیگه دنبال چی هستی  نازمن. 07.gif

 

شبها راحت تو بغل مامانی میخوابی. صبح تا چشامو باز میکنم اول لمست میکنم و بعد هم بهت صبح بخیر میگم و صدات میکنم.

تو هم فوری بیدار میشی و یه لگد میزنی و این  طوری میگی که من هم بیدار شدم. و دهن منو آب میندازی. اگه بیایی میگیرم درسته میخورمت .....

 

 

                                                                   

 

 

امروز با حسین که داشتم صحبت میکردم ، یاد یه موضوعی افتادیم و دو تایی حسابی  خندیدیم.

دو سال پیش بود که باهم برای یه ماموریت کاری و راه اندازی سایتهای موبایل استان لرستان ، به اونجا رفته بودیم. اونهم تو سرمای زمستون.31.gif

خلاصه چند روزی اونجا بودیم. و هر روز به یه شهر و یا منطقه میرفتیم. اکثر سایتها هم بالای کوه بود. اونهم چه کوههایی!!!!!! 16.gif

بعضی ساعتها اینقدر توی ارتفاعات برف میومد که جاده منتهی به سایت بسته میشد و مجبور بودیم به محض اینکه یه کم هوا بهتر میشه تند و تند کارامون رو انجام بدیم.

یکی از این سایتهای بد مسیر توی یه روستا به اسم چغلوندی بود. که سایت بالای یه کوه قرار گرفته بود. یکی از همکارای خرم آبادی و دو تا از اهالی روستا هم به عنوان راهنما و بلد راه همراهمون بودند.

خلاصه با تجهیزات کامل و زنجیر چرخ و ماشن کمک دار  تا یه جایی بالا رفتیم. ولی بعدش اینقدر برف بود که دیگه جاده مشخص نبود. اون دو تا روستایی پیاده با چکمه های بلند جلوی ماشین میرفتند و با وارسی برفها جاده رو مشخص میکردند. بعد از مدتی حدود 600-500 متر مونده به سایت ماشین دیگه بالا نرفت و ما مجبور شدیم بقیه راه رو پیاده تشریف ببریم. اینقدر باد شدید بود که اصلا" نمیتونستیم قدم از قدم برداریم.

خلاصه روستایی ها جعبه ابزار و لپ تاپ ما رو جلو جلو بردند و من و حسین هم که دستامونو تو هم قلاب کرده بودیم به هر زحمتی بود خودمون رو بالا کشیدیم. و بالاخره سایت رو راه اندازی کردیم و اون روستا و چند تا روستای اطرافش صاحب موبایل شدند. 01.gif

ساعت حدود یک و نیم بعد از ظهر بود که اهالی روستا برای قدردانی ما رو برای ناهار دعوت کردند خونشون. هر چی ما اصرار کردیم که مزاحم نمیشیم قبول نکردند. 28.gif

و همونجا سر راه 5 تا مرغ رو سر بریدند ( برای 4 نفر: من و حسین و راننده و همکار خرم آبادی) 11.gif

و ما منتظر موندیم تا ناهار آماده بشه.

مرغها رو روی آتیش کباب کردند و سفره انداخته شد. چند تا دیس بزرگ برنج و مرغهایی که کباب کرده بودند و بقیه مخلفات.با یه کوه نون وسط سفره. 03.gif

البته دو تا از مردهای  صاحب خونه هم با ما غذا خوردند. و خانمهاشون رو ما اصلا" ندیدیم.

چشمتون روز بد نبینه مرغها که محلی بودند ، حسابی سفت بود و ما هر یه تیکه کوچولو که میخوردیم یکربع طول میکشید تا جویده بشه17.gif. و بعدش با هر زحمتی بود قورتش میدادیم. ولی انگار خوردن این مرغها برای خودشون خیلی راحت بود و بهش عادت داشتند. چون تندو تند به همراه همکار خرم آبادی و همین طور راننده میخوردند و به به و چه چه میکردند.34.gif

اما انگار من و حسین خیلی سوسول بودیم و اصلا" بلد نبودیم بخوریم. 06.gif

من که ترجیح دادم برنج خالی و یه تیکه از سینه مرغ رو که کمی نرم تر بود بخورم. ولی حسین بیچاره 17.gif یه رون بزرگ و سفت براش گذاشته بودند و همش هم تعارف میکردند که مهندس چرا  نمیخوری؟؟؟؟؟؟ 30.gif

خلاصه سفره رو جمع کردند و چایی آوردند. من دیدم صدای حسین درنمیاد و چایی هم نخورد . 09.gif

روستایی ها هم همش ازش سوال میپرسیدند و حسین فقط با چشمای گرد شده نگاشون

میکنه 02.gif و من مجبور شدم خودم سوالاتشون رو جواب بدم.

بعد اینکه اونها خودشون مشغول صحبت شدند من فرصت کردم یه نگاهی به حسین بندازم که دیدم اینطوری شده: 26.gif

بهش گفتم چی شده که با ایما و اشاره بهم فهموند که یه تیکه مرغ تو دهنشه و هر چی جویده تاثیر نداشته و جلوی اونها هم نتونسته درش بیاره. 04.gif

من رو میگید داشتم از خنده میمردم.18.gif حسین هم حسابی عصبانی که با اون وضعیت من دارم بهش میخندم ولی واقعا" نمیتونستم با اون قیافه اش خودمو کنترل کنم و اون هم فقط اوم...... اوم..... میکرد. 04.gif18.gif

دیگه با هر زحمتی بود به بهونه برداشتن لپ تاپ از توی ماشین از خونه بیرون رفتیم و این طوری اون بنده خدا هم نجات پیدا کرد. 09.gif04.gif07.gif

 

 

 

/ 21 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shaya

مرسيييييييييی ميلت رسيده ميرم بخونم مرسی

شایا

ارزو جان جواب ميلت رو هم دادم بازم ممنون هزار بار به خاطر ارامش اين چند روزه ام!

مامان تینا و سینا

سلام آرزو جون خوبی خيلی خاطره جالبی بود . ماشالله به اين دخترت . فکر ميکنم داره تمرين از کوه بالا رفتن رو ميکنه تا بعدا بتونه تو ماموريت ها همراهيتون کنه .

شايا(دختري از هند)

سلام ارزو جون انگار که بنايی حسابی کار دستتون داده ها! امروز نبيدی؟ خانم کوچولو چطوره خوبه؟ ااخ جون منتظرم که زودتر بياد

ideh

چطوری مامان خانوم. جريان مرِغ رو خوندم انگار توی گلوی من گير کرده بود بيچاره شوهرت

شايا(دختري از هند)

سلام ارزو :( واقعا مرسی که با اين حالت امدی برام نوشتی حالت خيلی بده؟ ميدونم سينوس چرک ميکنه چطوريه بابام همينطوره! امیدوارم که زودتر خوب شی برا نینی هم خوب نیست که مریض باشی برا همین داره لگد بارونت میکنه میگه مامان جونم مواظب خودت باش دیگه/ یه چیزی بگم ؟ وقتی که داشتم میخوندم وقتی رسیدم به اونجایی که درباره لگدهای نینی نوشته بودی دلم یهو ضعف رفت براش وای من عاشق بچه هستم میشه من خالش باشم ؟ اگه اجازه بدی که خیلی خوب میشه کاش بتونم یه موقعی ایران ببینمتون هر دوتون رو / هنوز براش اسم انتخاب نکردید؟ ببخش خیلی حرف زدم حواسم نبود حالت خوب نیست امیدوارم که زودتر خوب شی

مامان آینده

سلام ... دوباره برگشتم... دارم به وبلاگم سر و سامون ميدم بيشتر خودمو مشغولش می کنم... آرزو جون دو تا سووال ؟؟ ۱ـ برای منظم کردن لینک هام چی کار باید بکنم... منظورم اینه که خودم باید این کار رو بکنم یا بلگ رولینگ این امکان رو داره؟؟؟ ۲ـ برای این که با درج علامتی مثل ستاره از به روز شدن لینک هام با خبر بشم چی کار باید بکنم؟؟؟ توضیح این که عضور بلگ رولینگ شدم و لینک هام رو اونجا ثبت کردم...

يه بنده خد ا از چغلوندی

به نظر من خيلی بی شعوری نمک ميخوری نمک دون ميشکونی