بعضی از ما متاسفانه فقط تا نوک دماغمون رو بیشتر نمیتونیم ببینیم.188.gif />/>حکمت خدا رو نمیتونیم درک کنیم. اگه مصلحت خودمون رو میدونستیم که وضعمون از اینی که هست خیلی بهتر بود. 301.gif

اصلا" نمیتونم درک کنم چطور مادری حاضر میشه با همه قدرتش با یه موجود کوچولو بجنگه. 276.gif با یه هدیه پاک و معصوم که خدا به هرکسی نمیده.

چرا به جای اینکه شکرگذار نعمت های خوب خدا باشیم اینقدر ناشکری میکنیم. 296.gif

به نظر شما به مادری که با یه جنین 6 ماهه داره لج میکنه چی باید گفت؟به کسی که تا همین الان هم تو فکر از بین بردنشه چی باید گفت؟ به کسی که غذا نمیخوره تا با اینکار بچه اش رو بکشه چی باید گفت؟ 5.gif  متاسفانه این خانم یکی از نزدیکانمونه.258.gif که بچه اولش ۸ سالشه و خودش هم دوست داشت که برای دومی اقدام کنه.اما حالا که خدا بهش نی نی داده پشیمون شده و هرکاری که فکرشو بکنید داره میکنه و نصیحت هیچکس رو هم گوش نمیکنه هیچ اصلا جواب آدم رو هم نمیده167.gif

وقتی شور و اشتیاق خودم  رو موقعی که صبای خوشگلم داشت توی دلم جوانه میزد رو با این آدم

مقایسه میکنم مبهوت میشم .29.gifاصلا" قابل درک نیست.......... 236.gif

نمیدونم من زیادی احساساتی بودم یا... 113.gif

نه نه....... اینجا اینهمه مادر هست که با علاقه وصف نشدنی از بچه هاشون نوشتن و دارن مینوسند. 16.gifبا مشکلات ریز و درشت .با کلی گره کور توی زندگی .ولی هیچ کدوم با بچه هاشون اینکار رو نکردن. اینهمه آدم عاشق که حاضرن برای نی نی هاشون جونشون رو هم بدن.............226.gif

خداجون خودت به اون نی نی بیگناه رحم کن. 255.gif

آخی سبک شدم.داشتم از غصه میترکیدم.25.gif

سلام .خوبید؟ تعطیلات خوش گذشت.03.gif

یکی نیست به من بگه علیک سلام میذاشتی یه دفعه توی پینوشت سلام میکردی. اما نمیدونید چقدر ناراحت بودم. دلم میخواست خفه اش میکردم.فرقی نمیکنه کی باشه .223.gif  هر کی نی نی ها رو اذیت کنه باید خفه اش کرد.47.gif

ما هم خوبیم.از اول تعطیلات ( 14 خرداد) تا دیروز تهران بودیم. اینبار با ماشین خودمون رفتیم و از هواپیما خبری نبود. 20.gifبهار دختر عموی فسقلی صبا یک ماهی هست که به دنیا اومده بود و ما ندیده بودیمش.89.gif دیگه سراز پا نمیشناختیم تا بالاخره رفتیم و موش موشک شماره 2 رو دیدیم. 218.gif

                     DSC00153.jpg

آخی اینقدر ناز و تپلی بود. 280.gifهمش هم داشت شیر میخورد. اونهم با صدا . تق تق میکرد و میخورد. دیگه این مدلیشو ندیده بودم.صبا هم اداشو درمیاورد .30.gif

جالب بود من که بهار رو بغل میکردم اصلا واکنش نشون نمیداد.ولی تا حسین بغلش میکرد صبا زود میرفت و از پای حسین میگرفت و جیغ و داد میکرد که من رو بغل کن.207.gif

حسین هم که احساسات عموییش گل کرده بود حسابی قاطی میکرد.باهاش حرف میزد  میگفت : " صبا- بابا ........ " میگفتیم صبا نه بهار.04.gif

میگفت وای یادم رفت " بهار – بابا............ " میگفتیم بابا نه؟13.gif

تا آخرش دیگه درستش رو میگفت: " بهار –عمو........"04.gif

روز پانزدهم هم بعداز ظهر با حسین نشستیم فیلم نقاب رو دیدیم . بعد از فیلم یهو دیدم گردنم خشک شده و اصلا نمیتونم به سمت چپ برگردم .داشتم از درد میمردم .هر چی هم ژل مسکن میمالیدم فایده نداشت.02.gif عصر با عمه آزاده و شوهرش رفتیم پارک جنگلی شیان.هوا خیلی خنک بود برعکس داخل شهر که گرمای کلافه کننده ای داشت. 07.gif

شام هم به زحمت افتادن و رفتیم بیرون شام خوردیم. خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت .فقط بدیش این بود که علاوه بر مشکل گردن من ، صبا هم هیچی نخورد.45.gifمیخواست خودش غذا بخوره یک مشت برنج برمیداشت دوتا دونه میخورد بقیه اش رو میریخت زیر میز.از شانس بدش هم سوپشون خیلی تند بود.02.gifسرلاک هم براش برده بودم که اونجا آب گرم بگیرم درست کنم که آقاهه ظرفش رو پر آب کرد و سرلاکش هم خراب شد.02.gif

وای اینقدر دلم سوخت.صبا هم غیر از اون چند تا دونه برنج هیچی نخورد. 02.gif

فکر میکردم دیگه از غذای خودمون میتونه بخوره ولی غذاهای مخصوص خودش رو بهتر میخوره.مثلا اگه برنج رو له کنم و با خورشت له شده بهش بدم اصلا" نمیخوره ولی سوپش رو که از همه اون مواد داره و تازه دونه هاش هم درشته با لذت میخوره. نمیدونم چکار کنم؟ 203.gif

نه آبمیوه میخوره نه شربت نه چایی. از میوه ها هم فقط موز و سیب میخوره. هرکاریش کردم یه ذره از میوه های فصل بخوره نخورده.45.gif

گردنم هم فرداش دیگه از بس زیر آب گرم ماساژش دادم خوب شد ولی هنوزم یه ذره درد میکنه.195.gif

دیروز صبح هم ساعت 5 صبح راه افتادیم تا به گرما نخوریم. نزدیک ساوه بودیم که دیدیم ماشین تلو تلو میخوره .خلاصه کنار زدیم و دیدیم وای لاستیک عقب داغون شده و داریم روی رینگ راه میریم.

انگار یکی با تیغ لاستیک رو پاره پاره کرده باشه.بعد تیکه پاره ها رو ذوب کرده باشه. 29.gifجالب بود که تازه هم این لاستیک رو عوض کرده بودیم.

دیگه شانس آوردیم نزدیک شهر بودیم زاپاس انداختیم و رفتیم توی شهر تا لاستیک بخریم. 7 صبح جمعه همه جا هم تعطیل بود.خلاصه تا ساعت نه و نیم علاف شدیم و دیگه خریدیم و راه افتادیم و ظهر همدان بودیم.227.gif

دندون سوم دخملم هم با کلی درد 311.gif بالاخره بیرون اومد و چشم ما به جمالش روشن شد84.gif

توی راه اینقدر خسته شدم که حد نداشت.از بس صبا وول خورد و از در و دیوار ماشین بالا کشید. توی کریرش هم که به هیچ عنوان بند نمیشه.به خاطر همین اصلا" کریر نبرده بودیم. من رفتم عقب تا خانم خانما راحت باشن.17.gif

هرکس هم که لباس بیرون تنش کنه سریع میره بغلش و ددر ددر میکنه و باهاش میخواد بره.حالا غریبه یا آشنا اصلا" مهم نیست.6.gif

توی پارک ساوه که بودیم یه زنه با بچه 3-4 سالش اومد گدایی.صبا تا گداهه رو دید دستش رو به طرفش دراز کرد و با خوشحالی جیغ کشید و ددر ددر کرد.85.gif گداهه هم کلی برای صبا ذوق کرد و قربون صدقه اش  رفت 188.gifو دیگه یادش رفت برای چی اومده بود.به بچه اش میگفت تو هم اینقدی بودیا!!!!4.gif

خلاصه گداهه و صبا خانم با هم دوست شدن و موقعی که میخواست بره صبا پشت سرش گریه کرد. میبینید تورو خدا بچم فقط با گداها ددر نرفته بود که اونم داشت میرفت!!!!!!!!28.gif1.gif

وای بعد اینهمه تعطیلی اصلا" حوصله کار کردن ندارم.برم که الان رئیس با لنگه کفش میاد سراغم..........101.gif

 

/ 34 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ثمانه ( مامان مهديار )

سلام خانومی بی خبر ميای تهران و زودی ميری که يه وقتی دعوتت نکنيم... اونم کجا جنگل شيان خونه ما پايين همون بلوار منتهی به جنگله .. حالا چی ميشد صبايی رو از نزديک ميديديم

مامان آرتا

به اون بيرحم بی معرفت بگو اگه غذا نخوری قبل از اون بچه معصوم خودت از بين ميری! بعدشم ميدونی چند نفر واسه همونی که ميخوای از بين ببريش دست و پا ميزنن! به ما هم يه سر بزن

آرزو مامان آرش وروجك

آرزو جان ممنونم خوشحالم كه بهتون خوش گذشته بهار هم مثل صبا نازه. خدا هر دوشون را حفظ كنه. اون عكسها كار آتليه است من از هنرها ندارم

مامان پرهام

سلام آرزو جون هميشه به سفر اگه ميدونستم اومدی تهران حتما يه قرار ميذاشتيم من موش موشکت ميخوردم. من به پرهام بعضی از غذاهای خودمون را مثل سبزی پلو، ّهویج پلو، خوراک که اب ز هستند و ادویه و رب گوجه فرنگی نداره میدم ولی بیشتر براش سوپ درست میکنم که پرهام دوست داره، از میوه ها هم به پرهام سیب و موز، طالبی و گاهی یک کم گلابی و زردآلو میدم بخوره ولی بستنی را دوست داره هرروز ۴تا ۵ قاشق چایخوری بهش بستنی میهن ساده میدم چایی اصلا دوست ندتره ولی هنوز بهش شربت ندادم ولی گاهی بهش دوغ میدم به اون خانمی هم که این کار میکنه باید گفت تو لیاقت مادر شدن رانداری و حیف این موهبتی که خدا به اون داده صبا را ببوس

يه دل خاکی با کلی پاکی

سلاااااااااام عزیییییییییییزم... روز چهارشنبه مورخ 23/3/86 ساعت 6 بعداز ظهر روبروی پارک ملت رستوران بوف قرار وبلاگی داریم بیایی خوشحال میشیم...تابعد یا علی

شمسی خانوم

آخی چه دنيای قشنگی دارن بچه ها و چقدر راحت و بدون دغدغه با همه دوست می شن!

سپیده

سلام من میتونم شمارو لینك كنم یا نه دختر نازتونو میبوسم,

نيلوفر

خوشحالم كه سفر خوش گذشته. ايشالله هميشه به سفر و گردش. ولي اون مطلب اولت خيلي تكونم داد. باور كن وقتي خوندمش اصلاً باورم نشد. مگه ميشه همچين مادري هم پيدا بشه؟ خداي من از فكرش هم نفسم بند مياد. خدا خودش حافظ همه ني ني ها باشه. صباي گلم رو حسابي ببوس. دلم براي عكساي خوشگلش تنگ شده.

شاذه

وايييييييييييييييييی عجب خری!!! ببخشين با شما نبودم. با اون مادر نفهم حق نشناس بودم سلام آرزو جون. ببخش دو پست جا موندم. خوشحالم سفر خوش گذشته. وايييييييی عوضش اين نی نی من از همه غريبی می کنه