جمعه به بهونه روز مادر  (زن)  ،  قرار بود دسته جمعی  بریم باغ یکی از آشناها.

پختن ناهار رو مامان به عهده گرفت و زن دایی کوچیکه هم  که میزبان اصلی بود ترتیب عصرونه رو داد.

ما و مامان اینا و عزیز جون و داییها با خانواده هاشون . 15-16 نفری بودیم و جای همگی خالی خیلی خوش گذشت.

بچه ها هم توی استخر کوچولوی باغ تنی به آب زدند و حسابی انرژی تخلیه کردن.

موش موشک من هم گیر داده بود که بره توی آب. آب استخر هم حسابی خنک بود و بچه ها از استخر که بیرون میومدن شروع به لرزیدن میکردن.

ولی خانم خانما مگه دست وردار بود.تا اینکه یه وان کوچولو پیدا کردیم وپرش کردیم آب گرم و کنار اسخر گذاشتیمش و فسقلی رو گذاشتیم توش.ولی رضایت نمیداد و با کله میخواست خودشو بندازه توی آب استخر.   آخر سر هم زورش به ما چربید و تا کمر رفت توی آب و حسابی آب بازی کرد و جیغ و داد راه انداخت.

نمیدونید چه کیفی میکرد.

       

عصر هم با صفورا و حسین (داداشم ) و دوتا از زن داییها وپسرداییها  فوتبال بازی کردیم و کلی مسخره بازی درآوردیم  و خندیدیم.  صبا هم بغل بابایی جیغ میزد و مامانی رو تشویق میکرد.

عاشق مورچه ها شده بود و با انگشتهای کوچولوش تعقیبشون میکرد.

عسلک من دیگه برای خودش خانمی شده. در یکسال و یک هفتگی اولین قدمهای کوشولوشو برداشت و همزمان دندون چهارمش هم بیرون زد. ولی یه ذره توی راه رفتن ترسو هستش و اگه از پیشش کنار بری سریع میشینه.ولی توی حرف زدن خیلی تر و فرزه و جبران راه رفتنشو داره میکنه.  

تقریبا" 50 درصد کلماتی رو که میشنوه تکرار میکنه.

جمله های دو یا سه کلمه ای میگه. لهجه خنده داری داره که معلوم نیست مال کدوم ولایته.

وقتی شیر میخواد میگه " مِمَه بَده " ( memah bade ) و وقتی پستونک بخواد میگه " می می پِده "

( me me pedeh ) و فقط مامانش میتونه فرق بین ممه و پستونک رو بفهمه.

بعدازظهرها که از اداره برمیگردم اگه گشنه باشه میپره توی بغلم و دستشو حلقه میکنه دور گردنم و تند و تند ب و س میکنه اما وقتی سیره اصلا" مامانی نمیشناسه. مشغول بازیه و یه نگاهی میکنه و محلم نمیذاره. میرم میگم صبا جون سلام .ببین مامانی اومده.با دستش منو کنار میزنه و میگه: بو یو  (برو)

وقتی غذا یا آب میخوره و سیر میشه میگه: بَشه ( بسه )

وقتی ازش چیزی میخوام میگه:  باسه (باشه )

چند تا کتاب قصه داره که از روی جلد همشون میدونه داستانش چیه. مثلا" کتاب حسنی ما یه بره داشت رو که میخواد میگه " حَتَنی"  ( حسنی)

ادای تبلیغ تبرک رو درمیاره و با صدای کشداری میگه " حَمممممممم..." ( حمید)

سَندَت ( سنگگ ) رو از همه نونها بیشتر دوست داره و ازش نمیتونه بگذره. به شکر و نمک هر دو میگه: مَمَت.

خاله صفورا براش ازاین صندلی بادیها که شبیه خرسه خریده که خیلی دوستش داره.صبحها از خواب که بیدار میشه میره توی اتاقش و کله خرس صندلیشو ب و س میکنه و بهش میگه : تِرسی ( خرسی )

یه روز دیدم هی به گلهای روی صندلی اشاره میکنه و میگه: ماما اینا اَپکه ( مامان اینها پنکه است)

گفتم نه مامانی اینا گل هستن نه پنکه.ولی جیغ میزد و حرف خودشو تکرار میکرد.آخرش دیدم گلها شبیه پره های پنکه است.

به عروسکهاش یا بقول خودش عَ شَک هاش ممه میده و میذاره روی پاش و پیش پیششون میکنه و اگه نخوابن نازشون میکنه. و عصبانی که بشه محکم میکوبوندشون زمین. به این میگن مهر مادری!!!!!!!

به هر چی که میخواد دست بزنه اگه بگیم داغه دست نمیزنه و انگشتش رو تکون تکون میده و میگه دیزّه  ( جیزّه).

وقتی صداش میکنم، میگه : ها . میگم ها نه مامان جون زود میگه : بَل ( بله )

خیلی خوشگل صلوات میفرسته.آدم از خنده روده بر میشه. دیده مامانم زیر لب صلوات میفرسته تا بهش میگیم صلوات بفرست لبهاشو تکون میده و آخرش یه ذره بلندتر میگه: مَمّد مَمّد

نماز هم میخونه و تا بهش بگی نماز بخون در هر حالتی که باشه شیرجه میره و سرش رو روی زمین میذاره.

تازگیها هم " این چیه ؟"  به لیستش اضافه شده و منو بیچاره کرده. هر چی میبینه بهش اشاره میکنه و میگه " ای سیه". و تا من نگم چیه دست بردار نیست.

وقتی هم تنها میشه هرچی بلده تند و تند میگه و با خودش یک عالمه حرف میزنه.

خلاصه که عالمی دارم با این موش موشک پرحرف.

راستی خانمهای عزیز، روز زنتون هم مبارک باشه.کادو چی گرفتید؟

 

شوشوی من که در جهت تسریع در امر لاغر سازی بنده رفته برام از این وسایل بدنسازی گرفته .فکر کنم اسمش کوهنوردی باشه. میگه با این ش ک م و پهلو رو لاغر میکنن.

میگم: کی گفته؟!!!!!!!! اینا برای تقویت زانو و ساق پاست. رفته روش وایستاده و کمرشو به طرفین میچرخونه و میگه: اگه اینجوری بکنی ش ک م و پهلو رو هم لاغر میکنه دیگه. به حق چیزای ندیده.

بابایی مهربون دستت درد نکنه به فکرم بودی. از بس من از ورزش توی خونه حرف میزنم. ایشالا روز مرد جبران کنم. برم تخته شکم برات بخرم بازوهات رو تقویت کنی ....

اداره ما هم که خودشو کشت با این روز زن گرفتنش.

روز چهار شنبه گفتن برنامه پیاده روی داریم .همه خانما صبح زود جمع شدیم ساختمون مرکزی شرکت.بعد گفتن خب خودتون بیایید میدان فلان که سر راه یه روستای نزدیکه تا از اونجا پیاده بریم.ما هم که ماشین نبرده بودیم تاکسی گرفتیم رفتیم همونجا.بعد زیر تیغ آفتاب پیاده گز کردیم سربالایی روستا رو رفتیم تا رسیدیم بیرون ده.بعد یه باغ که مال مردم بود پیدا کردن گفتن همینجا بشینید هرکی هرچی آورده بخوره.

بعد هم برگشتیم و قرار شد بریم ناهار تالار غذا خوری شرکت. بعد اونروز تالار رزرو بود .گفتن شنبه بیایید ناهار بخورید. همین. مردیم از بس تحویلمون گرفتن.

پ.ن۱:دوست عزیزم نرگس جون ازم خواسته بودی بگم این اسمایلها رو از کجا میارم.ببخشید دیر شد.اگه روی هر کدام کلیک راست بکنی آدرسش رو میتونی ببینی.

پ.ن۲: راستی همه اون صفتهای خوبی که توی کامنت دونی قبلی گفتید من بودم؟  دیگه اینقدر تحویلم نگیرید پر رو میشم

ولی کاش اینقدر خوب بودما.............

 

 پ.ن جدید:  رفتم  در مورد اون دستگاهه یه سرچ کردم .مشخصاتش اینه:

دستگاه ورزشی تیوستین شیپ
مخصوص عضلات -ران -ش ک م -س ی ن  ه-ب اس ن -ساق پا-
کوه پیمائی در منزل-         بابایی ببخشید حق با شما بود
این هم عکسش که از سایت شرکت آرین برداشتم: