۵- شب از نیمه گذشته بود که هواپیما توی خاک پاک مدینه فرود اومد. فردا صبح راهی مسجدالنبی شدیم .از عظمت و شکوهش هر چی بگم کم گفتم.اما حیف که کنار اونهمه زیبایی غربت بقیع  بدجوری حال آدمو میگرفت. توی اون یک هفته که مدینه بودیم بغض عجیبی گلومون رو گرفته بود. جالبه که هرکی رفته همین حس رو داره.

و اما چیزی که من رو به حیرت فرو برد و تازه به خودم اومدم و دیدم که همه این اتفاقها یه جورایی برنامه ریزی شده بوده و ما چقدر الکی غر زده بودیم بدون اینکه حکمت این زود اومدنمون رو بفهمیم.

بله دقیقا" فردای ورود ما به مدینه شهادت حضرت زهرا (س) بود. که ما ازش غافل شده بودیم . و من تازه یادم اومد که اون شعر.......اون در سوخته ای که دستانم بی اختیار بر روی کاغذ نقش زده بود. اون اشک و شکستن دل و اون آرزوی ناب و این زمان برای اومدن به مدینه هیچ کدوم از روی تصادف نبوده.

بهت و حیرت من وقتی بیشتر شد که شب شهادت که کنار قبرستان بقیع مراسم سوگواری برپا بود ، مداح داشت میگفت که چقدر اومدن توی این ایام سخته و چقدر متقاضی هست و اینکه  خیلی ها حاضرن چند برابر پول سفر رو بدهند تا چنین شبی اینجا باشن و  همیشه این ایام درخواستهامون خیلی خیلی زیاد میشه. و من چقدر شرمنده شدم که ما چی فکر میکردیم: کاروانشون خالیه و به زور میخوان ما رو بفرستن و ........

وای خدا داشتم از غصه میمردم. خاک بر سر من با این کوته فکری......

تازه یادم افتاد که کی پول ما رو داده تا ما زودتر بیاییم ؟

هیچ وقت ما این بنده خدا رو ندیدیم.........

6- وقتی همصدا با جماعتی سفیدپوش توی مسجد شجره لبیک میگفتم احساس سبکی خاصی داشتم. انگار روی بالهای سفید فرشته ها سوار بودم. هنوزم باورم نمیشد که من اونجا هستم. هنوزم بعد از گذشت 4 سال از اون روزها باورم نمیشه من اونجا بودم.

7- بهمون گفته بودن که اولین دفعه ای که چشمتون به خونه خدا میوفته هر حاجتی داشته باشید و از خدا بخواهید برآورده میشه.این رو هم شنیده بودم که هیچ وقت از خدا چیزهای کوچیک درخواست نکنید.همیشه بهترینها رو از خدا بخواهید که برآوردنش برای اون کاری نداره.

من هم وقتی چشمم به کعبه افتاد اول نفسم بند اومد.من اونجا چیکار میکردم؟

اعمال رو دسته جمعی  انجام دادیم و بعد از طواف آخر و نماز بعدش یاد خواسته هام افتادم.

 از خدا یه خونه بزرگ خواستم اون هم فوری فوری .نیت کردم که توی همون سال اول ، روز شهادت حضرت فاطمه توش روضه بگیرم.

8- خونه سازمانی نزدیک خونه مامان بود. توی رفت و آمدها بین خونه اونها تا خونه خودمون ،یه خونه تازه ساز آجر سه سانتی با در و پنجره های زرد خوشرنگ  توجهم رو جلب کرده بود. خیلی دوست داشتم توش رو ببینم.بیرونش که خیلی قشنگ بود.مخصوصا" اینکه نبش بود و از دوطرف کامل نور داشت.

ولی اونطور که معلوم بود واحدهای بزرگی داشت. پس باید از فکرش بیرون میومدم.

9- همون روزا یکی از همکارا که چندسال زودتر از ما شروع بکار کرده بود و علاوه بر کار اداره یک شرکت بزرگ کامپیوتری و آی.اس.پی داشت یه خونه 70 متری خرید.

خوش به حالش با اون پولی که ما داشتیم شاید میتونستیم یه 50 متری بخریم.نهایت 60 متری.....

10- تا 5 سال میتونستیم توی خونه سازمانی بشینیم. با اینکه فقط 5-6 ماه گذشته بود ولی واقعا خسته شده بودم. شروع کردیم به گشتن برای خونه. اول رفتیم همون خونهه که گفتم.وای چقدر خوشگل بود.چشم انداز زیباش حرف نداشت.کل شهر زیر پامون بود.نورش عالی بود.

دل توی دلم نبود.متاسفانه واحدهای کوچیکترش فروش رفته بود و یه 92 متری مونده بود. پس با ناامیدی اونجا رو ترک کردیم.

کلی گشتیم ولی با اون خونه ای که ما دیده بودیم دیگه هیچ خونه ای به چشممون نمیومد.

دوباره رفتیم اونجا رو دیدیم شاید تخفیف بگیریم.ولی فروشنده یک ریال هم پائین نمیومد. حساب که کردیم دیدیم با همه وامها و قرضی که از اطرافیان میتونستیم بگیریم فقط دو سوم پول اونجا جور میشد.

اما یه روز غروب که دوباره رفته بودیم اونجا رو ببینیم ( به ما میگن بچه پررو !!!!!) حسین گفت اینجا رو اگه دلت خواسته میخریم. گفتم ولی پول نداریم.حسین هم که توی توکل به خدا دست همه رو از پشت بسته گفت بسپار به خدا.گفت تو هنوز هم اون نذری که کردی یادته.گفتم آره.

گفت: پس مطمئنم درست میشه.

11- دوهفته بعدش ما صاحب اون خونه شدیم.چه جوریش رو نمیدونم. ولی پول جور شد.

هنوزهم وقتی میشینم حساب و کتاب میکنم باز هم اون چیزی که من حساب میکنم با پول خونه جور درنمیاد. همش چند میلیونی اختلاف داره....

12- و نذر من نه تنها اون سال که سالهای بعدش هم به خواست خودم و شوشوی مهربونم داره اجرا میشه. همه اینها فقط و فقط با نوشتن یه خط کوچولو و ساده برای بانوی دوعالم اتفاق افتاد. نمیدونم این کار کوچیک ارزش یه زیارت خانه خدا و بعدش هم اون خونه و به دنبالش برآورده شدن آرزوها و حاجتهای دیگه ام رو داشت یا نه؟

فقط این رو میدونم که از اون روز افتخار کنیزی بهترین آفریده خدا نصیبم شده ...........

                         

پ.ن: اون تابلو بهترین تابلویی بود که نوشتم.یکسال توی خونه خودم نگهش داشتم ولی بالاخره صاحبش اومد و بردش.دوتای دیگه مثل همون رو نوشتم . ولی هیچ کدوم به دلم نچسبید و مثل اولی نشد..........