۱-  اینکه میگن "اگه واقعا" چیزی رو از ته دل و از صمیم قلب از خدا بخواهید بهتون میده" رو شنیدید.

من این رو به عینه تجربه کردم و چیزهایی رو خدای مهربونم بهم داد که درحالت عادی شاید رسیدن بهشون در اون شرایط یا محال بود و یا خیلی خیلی سخت.

حالا براتون میگم :

سال 81 بود.یکی از آشناها خیلی وقت بود که یه دوبیتی شعر داده بود تا براش یه تابلو درست کنم. و فرصتش پیش نیومده بود.

نزدیک ایام فاطمیه بود و تلویزیون هم داشت بقیع و حرم پیامبر رو نشون میداد. و اون تصاویر بدجور منو به حال و هوای شعر برد.

شعر این بود:

سرمایه محبت زهراست دین من 

من دین خویش را به دو دنیا نمیدهم

گر مهر و ماه را به دو دستم دهد قضا

یک ذره از محبت زهرا نمیدهم

پا شدم و وضو گرفتم .همیشه موقع نوشتن خط یه حال عجیبی دارم.احساس میکنم  از این دنیا و تعلقاتش  جدا میشم.

و اون روز با یادآوری اون شعر حال غریبی بهم دست داد.

 میخواستم بنویسم ولی نوشتن روی یه زمینه خالی و سفید زیاد لطفی نداشت.هرچی فکر کردم که توی زمینه اش چکار کنم هیچی به ذهنم نمیرسید. شروع کردم به نوشتن با این امید که ایده مناسب به ذهنم برسه و بعد از نوشتن خط ، زمینه اش رو هم درست کنم.

خط رو نوشتم.نمیدونم چرا دلم مثل دستهام میلرزید. اشک توی چشمام جمع شده بود و نمیفهمیدم این حالتها برای چیه!

یه دفعه یه فکر توی ذهنم جرقه زد. مشغول شدم . همین طوری اشک میریختم و کار میکردم.

آخر کار ، اون نوشته ، روی در نیمه سوخته ای که کشیده بودم خیلی زیبا شده بود. قسمتهایی از کاغذ رو با شمع سوزوندم تا طبیعی تر جلوه کنه.

حسین مهربونم وقتی اون حالت من رو دید کنارم اومد و گفت چرا از خود خانم فاطمه زهرا نمیخواهی که زیارتش رو نصیبمون کنه. گفتم یعنی میشه؟

آخه من با این همه گناه........

گفت: آره. مهم اینه که دلت شکسته.

و اون روز از صمیم قلبم خواستم..........

2- زمستون همون سال بود. توی تابلو اعلانات اداره یه اطلاعیه زده بودن که اداره برای عمره ثبت نام میکنه. اما ما اصلا" شرایطش رو نداشتیم.

چند وقتی بود که صاحبخونه خوبمون به خاطر ناراحتی رماتیسم خانمش با شرمندگی ازمون خواسته بود که اگه جایی رو پیدا کردیم بریم تا اونها بیان و طبقه اول که ما بودیم ساکن بشن.

همون موقع سخت مشغول جمع و جور کردن پس اندازها برای خرید خونه بودیم. وام مسکن اون موقعها فقط 5 میلیون بود و از این وامهای 18 میلیونی و غیره خبری نبود. کل پس انداز ما به 3 تومن هم نمیرسید.

حالا فکرشو بکنید توی همچین شرایطی قضیه ثبت نام هم پیش بیاد.هرکس دیگه ای بود قیدشو میزد.

نمیدونم چطوری شد که همه چیز رو سپردیم به خدا و شوخی شوخی ثبت نام کردیم با این ذهنیت که اسم ما که درنمیاد!!!!!!!!

3- خونه رو نشده بود بخریم.با هر بدبختی بود به خاطر شرایط خانم صاحبخونه و با کلی دوندگی تونستیم یکی از خونه های سازمانی اداره رو که اولش به ما گفتند 50 متریه و تمیزه و فلان و بیسار صاحب بشیم.

اما وقتی که رفتیم دیدیم کمتر از 40 متره . اون روزی رو که اثاث کشی کردیم هیچ وقت یادم نمیره.یه اتاق خواب 12 متری توی خودش تخت و دوتا کمد و کتابخونه و دراور و پاتختی و میز کامپیوتر و جالباسی رو جاداده بود. همه به هم چسبیده.

توی هال- پذیراییش هم بقیه وسایلمون که توی کارتن بود و مبلها و میزتلویزیون و بوفه و .... حتی جا نبود میز ناهار خوریمون رو داخل ببریم. آشپزخونه اش که دیگه نگو.دو نفر بزور جا میشدن.

همه سرپا ایستاده بودیم و همدیگه رو نگاه میکردیم.بغض گلومو گرفته بود و نمیدونستم باید با اون همه وسیله و اون جای کم چکار کنم.

به بهونه تمیز کردن خونه قبلی و اینکه خانم صاحبخونه مریضه و باید خونه رو مثل دسته گل تحویلش بدم با حسین که حال بهتری از من نداشت به خونه قبلی رفتیم.

اینقدر ناراحت بودم که حد نداشت. از فرط استیصال و غرق شدن توی رویاها و چکنم چکنمها نفهمیدم کی دستم رو با لیوان آب خنکی که برامون آورده بودن بریدم. زخم خیلی عمیق بود و همینطوری خون از دستم فواره میزد.

وسیله ای هم اونجا نداشتیم. دستم رو محکم توی یه پارچه پیچیدیم و فوری رفتیم بیمارستان...

بعد از چند ساعت که با یه دست بخیه شده و یه شوهر دل نازک که توی اتاق عمل سرپایی از حال رفته بود به خونه جدید برگشتیم. اوضاع خیلی بهتر شده بود.

مامان وسایل اضافی از جمله میز ناهار خوری و ... رو برده بود خونه خودشون. وسایل کارتنها رو هم توی کمدها و کابینتها جا داده بودن و لااقل اینقدری جا باز شده بود که خودمون هم بریم داخل....

شاید بگید خب یه خونه دیگه میگرفتید تا اینهمه عذاب نکشید اما با پول پیش خونه میشد یه وام دیگه گرفت و یک قدم به آرزوی خانه دار شدن نزدیکتر شد. پس به زحمتش میارزید.

4- هنوز یکماه از رفتن به اون خونه فسقلی نمیگذشت که فهمیدیم باید برای زیارت خونه خدا کم کم آماده بشیم. بعله الکی الکی داشتیم میرفتیم مکه. اون هم توی اون شرایط......

قرار شده بود از یه صندوق قرض الحسنه وام بگیریم. و فقط و فقط بریم زیارت و خرید هم هیچی.

نوبت اعزام ما مردادماه 82 بود. و واممون هم تا اون موقع جور میشد.

اما اوایل تیرماه از آژانس مسافرتی که قرار بود باهاش عازم بشیم زنگ زدن و گفتن اعزام ما نیمه های تیرماهه و باید زودتر تسویه حساب کنیم.

ما هم گفتیم اگه میشه ما همون مرداد میریم چون پولمون آماده نیست و قبول کردن.

اگه بگم تقریبا" هر روز زنگ میزدن و میگفتن باید تیر برید و ما میگفتیم نه می خواهیم مرداد بریم اغراق نکردم. نمیدونم چرا دست از سرمون برنمیداشتن. ما هم هی غر میزدیم که کاروانشون خالیه بزور میخوان مارو تیرماه بفرستن.

تا اینکه یه روز زنگ زدن گفتن: یه خانمی( که هیچ وقت هم ما ندیدیمش که کی بود )  هزینه شما رو فعلا" تقبل کرده . مرداد که وامتون رو گرفتید بیارید بدید به آژانس تا بدیم به خانمه.

ما هم با دلخوری یه مقدار کم پول برای اونجا جور کردیم و تیرماه راهی خانه خدا شدیم. دو تا جوجه

بی پول عاشق بی خونه در بدر........

پ.ن: ادامه دارد....