بعد از برگشت از تهران موش موشک هیچی بجز آب خنک و ماست نمیخورد. من هم فقط غصه  میخوردم و اعصابم خورد میشد.

مامان میگفت شاید گرمازده شده. این پرایدها هم که کولر درست و حسابی ندارن توی جاده اصلا" خنک نمیکرد و مجبور بودیم شیشه ها رو پایین بکشیم. صبا هم اینقدر گرماییه قربونش برم.صبح که از خواب پا میشه بالشش خیسه خیسه.

وروجک تازگیها به غذای ما خیلی علاقمند شده و دیگه سوپشو نمیخوره. خودش هم باید غذا بخوره و نمیذاره ما بهش بدیم. نتیجه اش هم کاملا" معلومه دیگه.

علاوه بر لباسهای خودش میاد و مثل پیشی خودشو لوس میکنه و هرچی خورده و دور دهنشه  به من میماله. به خدا اینقدر لباس عوض کردم خسته شدم .تصمیم دارم از این به بعد یه پیش بند هم به خودم ببندم. فینقیل بچه هممون رو گذاشته سرکار.نمیذاره روی پاش هم دستمالی چیزی بندازیم.ور میدار پرت میکنه اونورتر.

عاشق آب خوردن به تنهاییه.بعد از هر قلپ آب هم یه نفس بلند و صدا دار میکشه که یعنی خیلی بهش مزه داده. بعد اینکه خودش خورد و سیر شد لیوان آب رو به زور به من هم میده و میگه بخور.آب لیوان هم که تموم میشه دست بردار نیست و تا وقتی دوست داره مامان بنده خداش باید اَپ بخوره و صداش هم درنیاد وگرنه جیغ میزنه.

کلا" بچه زورگوییه. همه میگن به خودت رفته که همیشه باید حرفت رو به کرسی بنشونی. بیچاره من

موبایلم رو ور میداره و به زور کنار گوشم نگه میداره تا صحبت کنم.من هم هی الکی حرف میزنم و شر و ور میگم اونم میخنده. خوشش میاد دیگه ول کن نیست.

دیروز رفتیم از خونه مامان ورش داشتیم رفتیم فروشگاه اداره خرید کنیم.

دوتا خانم صندوق دار بودن که بیچاره ها سرشون تو کار خودشون بود. دختر من هم که کرمو.

اینقدر بهشون اشاره کرد و باهاشون بای بای کرد و براشون ب و س پرت کرد تا از راه به درشون کرد و کارشون رو ول کردن و اونها هم براش دست تکون میدادن.خلاصه اینقدر ادا درآورد و جیغ زد و خندید، ذوق مرگشون کرد.میگفتن آخی چقدر امروز خوب بود و خوش گذشت. هر روز شما بیاید نی نیتون  رو هم بیارید.

کلا" هرجا میره باید معرکه بگیره و همه رو دور خودش جمع کنه.واقعا" توی این زمینه متخصصه.

همیشه دوست داشتم بچه ام خجالتی نشه.ولی این دخمله اصلا" خجالت و این حرفا تو کارش نیست.

بعضی وقتا نگران میشم میگم نکنه بزرگ بشه همینجوری با همه زود پسرخاله بشه و کار دست خودش بده. دخترهم دخترای قدیم.........

دیشب خدارو شکر بعد از مدتها یه شام درست و حسابی خورد.  بابایی رفته بود شنا .من و موش موشک هم دل میدادیم و قلوه میگرفتیم.  خیلی میفهمه .من اصلا فکر نمیکنم با یه بچه طرفم. توی گوشش گفتم صبا جون.خوشگل مامان.میدونی مامان چقدر زیاد دوستت داره. اون هم چند ثانیه توی چشمام خیره شد و بعدش دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و دیگه اینقدر ب و س م کرد که داشتم از خوشی میمردم.

 

بعد هم باهم رفتیم مسواک زدیم.   هر دوتایی مسواکامون دستمون بود. بعد من مسواک زدم تا یاد بگیره .همینجوری که ب غ ل م بود از توی آیینه دستشویی نگاه میکرد و میخندید. بعد گیر داده بود مسواکشو بکنه توی دهن من و برام مسواک بزنه.که من هم زرنگی کردم و مسواکم رو دادم دستش و مسواک اونو گرفتم و اون برای من مسواک زد من هم برای صبا. خیلی از این بازی خوشش اومد خدارو شکر.

اینقدر سرم شلوغه تاحالا فرصت نکرده بودم بهش مسواک زدن یاد بدم.تا بالاخره برای دندون سومش تلسم شکسته شد.

رئیسمون  تا آخر هفته  مرخصیه .  وای نمیدونید اداره چه خبره. این آقایون کارمند وظیفه شناس از صبح دارن توی آشپزخونه آبگوشت درست میکنن. و سبزی پاک میکنن و دستور خرید دوغ رو هم به آبدارچیمون دادن. خلاصه بوهای خوبی داره میاد. حیف که من بعداز ظهر باید برم ورزش. و نمیتونم از اون آبگوشت مشتی بخورم. به جاش من یه قیمه خوشمزه درست کردم تا دل اونا هم بسوزه.

ولی خداییش آبگوشت خوشمزه تره ها.......

من آبگوشت میخوااااااااااااااام.................