بعضی از ما متاسفانه فقط تا نوک دماغمون رو بیشتر نمیتونیم ببینیم. حکمت خدا رو نمیتونیم درک کنیم. اگه مصلحت خودمون رو میدونستیم که وضعمون از اینی که هست خیلی بهتر بود.

اصلا" نمیتونم درک کنم چطور مادری حاضر میشه با همه قدرتش با یه موجود کوچولو بجنگه.  با یه هدیه پاک و معصوم که خدا به هرکسی نمیده.

چرا به جای اینکه شکرگذار نعمت های خوب خدا باشیم اینقدر ناشکری میکنیم.

به نظر شما به مادری که با یه جنین 6 ماهه داره لج میکنه چی باید گفت؟به کسی که تا همین الان هم تو فکر از بین بردنشه چی باید گفت؟ به کسی که غذا نمیخوره تا با اینکار بچه اش رو بکشه چی باید گفت؟   متاسفانه این خانم یکی از نزدیکانمونه. که بچه اولش ۸ سالشه و خودش هم دوست داشت که برای دومی اقدام کنه.اما حالا که خدا بهش نی نی داده پشیمون شده و هرکاری که فکرشو بکنید داره میکنه و نصیحت هیچکس رو هم گوش نمیکنه هیچ اصلا جواب آدم رو هم نمیده

وقتی شور و اشتیاق خودم  رو موقعی که صبای خوشگلم داشت توی دلم جوانه میزد رو با این آدم

مقایسه میکنم مبهوت میشم .اصلا" قابل درک نیست..........

نمیدونم من زیادی احساساتی بودم یا...

نه نه....... اینجا اینهمه مادر هست که با علاقه وصف نشدنی از بچه هاشون نوشتن و دارن مینوسند. با مشکلات ریز و درشت .با کلی گره کور توی زندگی .ولی هیچ کدوم با بچه هاشون اینکار رو نکردن. اینهمه آدم عاشق که حاضرن برای نی نی هاشون جونشون رو هم بدن.............

خداجون خودت به اون نی نی بیگناه رحم کن.

آخی سبک شدم.داشتم از غصه میترکیدم.

سلام .خوبید؟ تعطیلات خوش گذشت.

یکی نیست به من بگه علیک سلام میذاشتی یه دفعه توی پینوشت سلام میکردی. اما نمیدونید چقدر ناراحت بودم. دلم میخواست خفه اش میکردم.فرقی نمیکنه کی باشه .  هر کی نی نی ها رو اذیت کنه باید خفه اش کرد.

ما هم خوبیم.از اول تعطیلات ( 14 خرداد) تا دیروز تهران بودیم. اینبار با ماشین خودمون رفتیم و از هواپیما خبری نبود. بهار دختر عموی فسقلی صبا یک ماهی هست که به دنیا اومده بود و ما ندیده بودیمش. دیگه سراز پا نمیشناختیم تا بالاخره رفتیم و موش موشک شماره 2 رو دیدیم.

                    

آخی اینقدر ناز و تپلی بود. همش هم داشت شیر میخورد. اونهم با صدا . تق تق میکرد و میخورد. دیگه این مدلیشو ندیده بودم.صبا هم اداشو درمیاورد .

جالب بود من که بهار رو بغل میکردم اصلا واکنش نشون نمیداد.ولی تا حسین بغلش میکرد صبا زود میرفت و از پای حسین میگرفت و جیغ و داد میکرد که من رو بغل کن.

حسین هم که احساسات عموییش گل کرده بود حسابی قاطی میکرد.باهاش حرف میزد  میگفت : " صبا- بابا ........ " میگفتیم صبا نه بهار.

میگفت وای یادم رفت " بهار – بابا............ " میگفتیم بابا نه؟

تا آخرش دیگه درستش رو میگفت: " بهار –عمو........"

روز پانزدهم هم بعداز ظهر با حسین نشستیم فیلم نقاب رو دیدیم . بعد از فیلم یهو دیدم گردنم خشک شده و اصلا نمیتونم به سمت چپ برگردم .داشتم از درد میمردم .هر چی هم ژل مسکن میمالیدم فایده نداشت. عصر با عمه آزاده و شوهرش رفتیم پارک جنگلی شیان.هوا خیلی خنک بود برعکس داخل شهر که گرمای کلافه کننده ای داشت.

شام هم به زحمت افتادن و رفتیم بیرون شام خوردیم. خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت .فقط بدیش این بود که علاوه بر مشکل گردن من ، صبا هم هیچی نخورد.میخواست خودش غذا بخوره یک مشت برنج برمیداشت دوتا دونه میخورد بقیه اش رو میریخت زیر میز.از شانس بدش هم سوپشون خیلی تند بود.سرلاک هم براش برده بودم که اونجا آب گرم بگیرم درست کنم که آقاهه ظرفش رو پر آب کرد و سرلاکش هم خراب شد.

وای اینقدر دلم سوخت.صبا هم غیر از اون چند تا دونه برنج هیچی نخورد.

فکر میکردم دیگه از غذای خودمون میتونه بخوره ولی غذاهای مخصوص خودش رو بهتر میخوره.مثلا اگه برنج رو له کنم و با خورشت له شده بهش بدم اصلا" نمیخوره ولی سوپش رو که از همه اون مواد داره و تازه دونه هاش هم درشته با لذت میخوره. نمیدونم چکار کنم؟

نه آبمیوه میخوره نه شربت نه چایی. از میوه ها هم فقط موز و سیب میخوره. هرکاریش کردم یه ذره از میوه های فصل بخوره نخورده.

گردنم هم فرداش دیگه از بس زیر آب گرم ماساژش دادم خوب شد ولی هنوزم یه ذره درد میکنه.

دیروز صبح هم ساعت 5 صبح راه افتادیم تا به گرما نخوریم. نزدیک ساوه بودیم که دیدیم ماشین تلو تلو میخوره .خلاصه کنار زدیم و دیدیم وای لاستیک عقب داغون شده و داریم روی رینگ راه میریم.

انگار یکی با تیغ لاستیک رو پاره پاره کرده باشه.بعد تیکه پاره ها رو ذوب کرده باشه. جالب بود که تازه هم این لاستیک رو عوض کرده بودیم.

دیگه شانس آوردیم نزدیک شهر بودیم زاپاس انداختیم و رفتیم توی شهر تا لاستیک بخریم. 7 صبح جمعه همه جا هم تعطیل بود.خلاصه تا ساعت نه و نیم علاف شدیم و دیگه خریدیم و راه افتادیم و ظهر همدان بودیم.

دندون سوم دخملم هم با کلی درد  بالاخره بیرون اومد و چشم ما به جمالش روشن شد

توی راه اینقدر خسته شدم که حد نداشت.از بس صبا وول خورد و از در و دیوار ماشین بالا کشید. توی کریرش هم که به هیچ عنوان بند نمیشه.به خاطر همین اصلا" کریر نبرده بودیم. من رفتم عقب تا خانم خانما راحت باشن.

هرکس هم که لباس بیرون تنش کنه سریع میره بغلش و ددر ددر میکنه و باهاش میخواد بره.حالا غریبه یا آشنا اصلا" مهم نیست.

توی پارک ساوه که بودیم یه زنه با بچه 3-4 سالش اومد گدایی.صبا تا گداهه رو دید دستش رو به طرفش دراز کرد و با خوشحالی جیغ کشید و ددر ددر کرد. گداهه هم کلی برای صبا ذوق کرد و قربون صدقه اش  رفت و دیگه یادش رفت برای چی اومده بود.به بچه اش میگفت تو هم اینقدی بودیا!!!!

خلاصه گداهه و صبا خانم با هم دوست شدن و موقعی که میخواست بره صبا پشت سرش گریه کرد. میبینید تورو خدا بچم فقط با گداها ددر نرفته بود که اونم داشت میرفت!!!!!!!!

وای بعد اینهمه تعطیلی اصلا" حوصله کار کردن ندارم.برم که الان رئیس با لنگه کفش میاد سراغم..........