سلام گل نازم

حالت چطوره؟

حال مامانی اصلا" خوب نیست. دو روزه که حسابی گلوم میسوزه و استخوان درد دارم. احتمالا" دارم سرما میخورم.

دیشب مامانی تا صبح نخوابید. همه اش توی تب میسوختم.

ولی یه چیزی منو خیلی متعجب کرد و اون هم این بود که قبلنا وقتی میخواستم سرما بخورم بدنم اصلا" مقاومت نمیکرد و بلافاصله بعد از گلودرد ، حسابی سرما میخوردم.

یاد فیلم هایی افتادم که مامانا برای نجات جون نی نی هاشون هر کاری میکنند ، حالا بدن من هم در مقابل ویروس حسابی داره مقاومت میکنه و به همین خاطره که من این طوری از تب میسوزم.

امروز به سختی اومدم اداره. ولی باید مرخصی هامو برای اومدن تو نگه دارم.تا هر چه بیشتر پیشت بمونم.

 

راستی یادم رفت بگم  دو شب پیش حدود ساعت 3.5 صبح بود که یهو از خواب پریدم

انگار یه نفر داشت به شکمم تلنگر میزد.اول فکر کردم خیالاتی شدم. ولی وقتی دوباره تکرار شد تازه فهمیدم چه خبره.اینقدر ذوق کرده بودم که نگو. آخه این اولین باری بود که من ضربه های تو رو حس کردم.هر بار ضربه جاش با ضربه قبلی حدود یک سانت تفاوت داشت. واقعا حس بی نظیری بود . خواستم بابایی رو بیدار کنم و این خبر خوب رو بهش بدم. ولی دلم نیومد.آخه شب قبلش خیلی خسته شده بود.

خدا میدونه تا صبح چطوری گذشت تا خبر رو به بابایی بدم. بابایی هم وقتی شنید حسابی ذوق کرد و اومد و یه بوس محکم ازت کرد .

 

عسل مامان!

امروز ساعت پنج قراره بریم پیش خانوم دکتر تا سلامتی تو رو چک کنه و خبرهای خوب خوب به مامانی و بابایی بده. خدا کنه امروز برام سونوگرافی بنویسه تا من بدونم این فسقلی که دل مامان و بابا رو برده ، پسره یا دختر.

عزیزم ولی این رو بدون که بیشتر از هرچیزی تو دنیا سلامتی تو برام مهمه .فقط همین.

توهر جنسیتی داشته باشی قدمت رو چشمهای من و باباییه.

 

 

پ.ن:

هنگامه عزیز به خاطر از دست دادن فرشته کوچکش  حسابی ناراحته.از خدا براش طلب صبرمیکنم و امیدوارم هر چه زودتر دل مهربونش پر از شادی بشه.

من و همه دوستان هم براش از ته دل دعا میکینیم.