عکس صبا،  بک گراند مونیتورم توی اداره است.هروقت نگاش میکنم دلم قیلی ویلی میره از بس که قیافه این کوچولو دوست داشتنیه. 

                

نمیگم خوشگله چون هرکسی بچه اش براش قشنگترین بچه دنیاست.قضیه همون خاله سوسکه و دست و پای بلوری بچه اش است.اما به جرئت میتونم بگم دوست داشتنی ترین موجودیه که توی زندگیم باهاش روبرو شدم.

همیشه از خدا میخواستم که یه نی نی شاد و خوشحال داشته باشم.از نی نی های اخمو خوشم نمیاد. خدا هم آرزوی منو به بهترین نحوش برآورده کرده:

یک فسقلی شاد شاد     که همیشه خنده روی لباشه. همیشه دلش بازی میخواد.   عاشق ادا درآوردن و خل بازیه.       عاشق جیغ زدن در  اوج  خوشیه. عاشق نانای و قرتی بازیه.   

 

یه بچه بسیار خونگرم و اجتماعی که همیشه برای دوستی با نی نی های دیگه پیشقدم میشه و میخواد هر کوچولویی رو که میبینه بغل کنه و بوس و نازش کنه و از خوشحالی جیغ بزنه. 

تاحالا نشده که صبح با اخم و گریه بلند بشه.از ساعت 5 صبح که از خواب بلند میشه دست میزنه و شادی میکنه تا موقعی که دیگه رمقی نداره و از خستگی بیهوش میشه.

همیشه به دنیای قشنگش غبطه میخورم و سعی میکنم این شادی و سرزندگی رو ازش یاد بگیرم.

 

این چند سطر تغییرات دخمل شیطون من توی چند وقت اخیره.مینویسمش تا همیشه یادمون بمونه:

موش موشک مامان،  به طرز باور نکردنی داری بزرگ میشی.از نظر جثه و اندام کوچولو و ریزه میزه هستی اما ماشاا... خیلی ترو فرزی.

هرچیزی رو یکبار که میگم یاد میگیری.

صدای حیوونای مختلف رو یادت دادم

ببعی میگه: بع بع

ماهیه میگه: آب آب و دهنتو مثل ماهی باز و بسته میکنی

هاپو میگه: آپ آپ

پیشی میگه: فقط لبخند تحویل میدی.

صبا میگه: دَدَ –دَ دَ   ودست میزنی.

از بازیها عاشق اتل متل توتوله-لی لی حوضک و کلاغ پر هستی. دستمون رو باز میکنیم و میاریم جلو و بهت میگیم لی لی لی حوضک رو بخون.توهم با انگشت اشاره کف دستمون دایره میکشی و صداشو در میاری.

وسایل توی خونه رو هم میشناسی و همین طور لباسها و کفش و جورابات. وقتی میخواهیم برگردیم خونه خودمون ،  لباساتو که میارم بپوشم جورابتو ور میداری و سعی میکنی بپوشیش.

قبلا" مامان و بابا رو همیشه کامل ادا میکردی ولی الان وقتی لوس میشی به من میگی مام و به بابایی هم میگی باب.

به توپ میگی پِ و به  ساعت میگی عَت . از وقتی که ساعت رو یاد گرفتی روزی 34654876098 بار ساعت رو نشون میدی و میگی : مام عَت . میگم دیدم مامان جون.دوباره نشون میدی و تکرار میکنی. اینقدر میگی که دیگه خسته میشم و محلت نمیذارم .بعد میری سراغ بابایی و به اون نشون میدی.

توی هر خونه ای  هم که میری اول دنبال ساعتش میگردی و به من نشون میدی. و میگی " مام عَت". دیگه کچل شدم از بس ساعت رو نشونم دادی و یا اشاره کردی که من بگم چیه یا خودت گفتی!!!

عکس رو هم کاملا" بلدی بگی. اون رو هم مثل ساعت روزی شونصد بار نشون میدی و میگی.

آب هم از آببَه به اَپ تغییر نام داده.هرکی هم آب یا چای میخوره زودی میایی و میزنی به سینه ات و میگی :من اَپ . واگه بهت ندیم اینقدر میگی که از رو بریم.

جدیدا" نسبت به وسایلت شدیدا" احساس مالکیت میکنی.دیروز که داشتیم با هم با مکعبهای رنگیت بازی میکردیم ، من داشتم برات با گذاشتن مکعبها روی هم برج میساختم.سریع زدی خرابش کردی و دوتا از مکعبها رو گرفتی و به سینه چسبوندی و گفتی ای من ( این مال من )

به ماست هم میگی:ما. عاشق ماستی و همراه غذات باید حتما" ماست هم بخوری.غذات رو که میارم یک کاسه ماست و یه فنجون آب هم میارم. بعد خودت تعیین میکنی که الان چی بدم.انگشت اشاره ات هم همیشه آماده نشون دادن چیزهایی است که میخواهی. اگر هم مخالف انجام کاری باشی جیغ میزنی و میگی نه نه نه نه.

دیگه خودت بلدی کنار مبلها راه بری.از این طرف اتاق به اون طرف. از حالت ایستاده به نشسته ات هم حسابی حرفه ای شده و دیگه تالاپی نمیوفتی.

به غیر از اون تازگیها پات رو میذاری لبه مبل و ازش بالا میکشی. باباجون ( بابای مامان) هم در اینجور مواقع بهت میگه صبا بگو " یا علی " . تو هم خیلی خوشگل میگی عَیی و برای بالا رفتن تلاش میکنی.

از شیرخوردنهات که دیگه نگو.هر لحظه هوس میکنی یه مدل شیر بخوری. عاشق اینی که وقتی به پشت دراز کشیدم از من بالا بکشی و سرتو بذاری روی سینه ام  و لالا کنی. بعضی وقتها هم همونجوری شیر بخوری. دیگه اجازه نمیدی توی شیشه برای مواقعی که نیستم شیر بدوشم.تا ببینی میایی و شیشه رو کنار میزنی و میگی مَم من.

 

عروسک خوشگلم ! وقتی میخوام بخوابم بهت میگم بیا پیش مامان لالا کن.تو هم میایی و سرت رو میذاری روی بازوم . دستهاتو دور گردنم حلقه میکنی و زود چشمهاتو میبندی.دلم میخواد اینجور وقتها گازت بگیرم.و فشارت بدم. نمیدونی وقتی اینطوری بغلم میکنی چه حس خوبی بهم دست میده.یه تن کوچولو و داغ که خیلی هم نرمه.با اون بوی خوبی که همیشه میدی.هروقت سردم میشه یا خسته ام میام توی بغلت.خیلی مزه میده مامان توی بغل نی نیش بخوابه. دلم میخواد ساعتها اینجوری با هم بخوابیم.ولی حیف که از بس وروجکی این لحظات کمتر از یک دقیقه هم دوام نمیاره و تو همش وول میخوری و میخواهی یه کار دیگه بکنی.

غذات که تموم میشه میگم صبا بگو الهی شکر.تو هم دو تا دستهاتو تا اونجا که بشه بالا میبری و اینطوری شکر میکنی.

یه روز توی حموم شلنگ دوش آب رو ول نمیکردی.میخواستیم بیاییم بیرون ولی تو همینجوری محکم شلنگ رو چسبیده بودی.یک دفعه فکری به سرم زد. بهت گفتم صبا الهی شکر.تو هم زود شلنگ رو ول کردی و دستهاتو بردی بالا.

یه روز خاله صفورا یه حریر سفید روی سرت انداخته و دست زده و گفته صبا عروس شده.و تو هم قر دادی. طفلکی نی نی من از وقتی به دنیا اومده تا حالا عروس ندیده و عروسی نرفته!  ( ای خاله صفورای تنبل!!!!!!!!!)

یه روز بعد از اینکه پوشکت رو عوض کردم ، کهنه روی تشکچه تعویض رو برداشتی و روی سرت انداختی و شروع کردی به دست زدن و آواز خوندن و در حالت نشسته قر دادن.بابایی با تعجب نگات کرد و گفت صبا داره چیکار میکنه؟

وقتی گفتم مثلا" عروس شدی و اون کهنه هم تور روی سرته، بابایی پرید و حسابی بوس بوسیت کرد. انشاا... عروس که شدی تور راست راستکی سرت میندازیم و از حسرت لباس عروس درمیایی شیطون بلای من!

 

عزیز مامان وقتی عکس العملت رو در مقابل عروسکات میبینم.چشمام پر از اشک میشه.انگار که خدا از همون اول حس مادری رو توی وجود دختر بچه ها قرار داده.وقتی میبینم عروسکت رو با عشق بغل میکنی.وقتی به شیوه خودت بوسش میکنی و توی بغلت تکونش میدی تا لالا کنه و نازش میکنی انگار خودم رو میبینم که همونجوری تورو نوازش میکنم. وقتی پستونکت که باارزشترین شی زندگیته رو از دهنت درمیاری و میذاری دهن دختر کوچولوت از خنده روده بر میشم. صبای من از خدای مهربونم میخوام همیشه همینطوری توی زندگیت عاشق بمونی و عاشقانه زندگی کنی.........

 

و اما خودم:

یک هفته ای میشه که دارم میرم باشگاه.    دو روز در هفته است ولی همینش هم برای من که اصلا فرصت ندارم ورزش کنم عالیه. مربیش هم خیلی خوبه و ما هم که منتظر فرصت برای هِر و کِر ، با دوتا از همکارام همش میخندیم و مسخره بازی درمیاریم.مخصوصا" ورزشهای صورت رو که میده و باید انواع و اقسام اداها رو دربیاریم .خوش میگذره و خیلی توی روحیه ام تاثیر گذاشته.

وای یعنی میشه من به وزن دلخواهم برسم. البته به وزن قبل از بارداری برگشتم اما اگه چند کیلوی دیگه کم بشه خیلی خوبه. مردم از بس حسرت این لباسهای تنگ و جینگیلی رو خوردم. آدم فکر میکنه خوش تیپه ولی وقتی میری لباس پرو کنی تازه افسردگی میگیری و توی سر خودت میزنی.

نمیدونم چرا آجیل و شکلات و شیرینی و نوشابه رو حسین میخوره و من چاق میشم. تو رو خدا انصافه!!!