مرسی از لین عزیزم که من رو به این بازی دعوت کرد:

بهترین لحظه عمرم:

میشه من دوتا از بهترین لحظات رو بگم آخه نمیتونم بگم کدومش بهتره.هردوتاش هم جزو بهترین لحظه های زندگیمه:

 1- روزی که مدیر امور اداریمون بهم زنگ زد و سراغ حسین رو گرفت و گفت پس این آقای … کجا هستند کارشون درست شده امروز باید بیان سر کار. از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم.آخه حسین برای اومدن به همدان و انتقالیش خیلی تلاش کرده بود و وقتی این خبر رو شنیدم که دیگه ناامید شده بودیم.4 ماه بود عروسی کرده بودیم و حسین هر هفته 4 شنبه ها میومد همدان و جمعه ها یا شنبه صبح برمیگشت.اون روز هم که شنبه بود تازه برگشته بود.ساعت 11 که رسید تهران بهش زنگ زدم دوباره برگشت همدان ( اونموقع موبایل نداشتیم ) و از اون روز ما همکار شدیم.

2- وقتی که یه عروسک سفید و تپلی شکل نخود رو گرفتن جلوی صورتم و گفتن این فسقلی، نی نیته!

بدترین لحظه عمرم:

17 اردیبهشت 83 بود که رفتیم خونه اشون.حالش خیلی بد بود. رنگش به شدت پریده بود و رمقی نداشت. بدن رنجورش بیشتر به پیرمردها میخورد تا یک ورزشکار شاداب 48 ساله.

دستش رو که توی دستم گرفتم خیلی سرد بود.اشک توی چشمام جمع شد و برای اینکه اشکهامو نبینه سریع سرم رو برگردوندم. یه سررسید سال 83 به حسین داد.

با اشتیاق نگامون میکرد.با اینکه دکتر قدغن کرده بود که کسی باهاش تماس داشته باشه و باید قرنطینه باشه ولی اون روز هممون موقع خداحافظی بوسیدیمش. انگار میدونستیم……..

به مامانم با التماس گفت میشه امشب پیشم بمونی. و موند.

ساعت 4 صبح 18 اردیبهشت زنگ تلفن به صدا دراومد.صدای صفورا بود که فقط گریه میکرد و گفت که بریم خونشون.هنوز باور نمیکردم. با مانتوی آبی رفتم . برای چی باید سیاه میپوشیدم.نه نه چیزیش نشده!!!

وقتی اونجا رسیدیم و دستهای سرد و بی روحش رو توی دستای مامانم دیدم، دیگه باورم شد……..

دایی مهربونم به خاطر دیابت لعنتی برای همیشه ما رو ترک کرده بود.

بهترین اتفاقی که ممکنه بیفته:

بهترین اتفاقی که اگه بیفته در حال حاضر من رو خیلی خوشحال میکنه اینه که یک عزیز مهربون که خیلی دوستش دارم و اینجا رو هم میخونه حتما"  فوق قبول بشه و به اون کسی که دوستش داره برسه. شما هم براش دعا کنید.خیلی ..........

بدترین اتفاقی که ممکنه بیفته:

بدترین اتفاق ممکن مرگ عزیزان و جدایی از اونهاست که امیدوارم هیچ وقت این اتفاق لااقل تا وقتی که من زنده ام نیفته.

عزیزترین فرد توی زندگیم:

خوب معلومه دیگه...

آن را که عیان است چه حاجت به بیان است.

منفورترین فرد در زندگیم:

اصولا" من آدمها رو دوست دارم و هیچ وقت نمیتونم از کسی کینه ای به دل بگیرم .حتی اگه کسی بدترین بدیها رو درحقم بکنه فقط همون موقع جوش میارم و بعد از مدتی کاملا" فراموش میکنم.

ممکنه از کسی بدم اومده باشه ولی تنفر تاحالا خدا رو شکر نه.

حالا ماجرای یکی از اونهایی که ازش خوشم نمی اومد رو براتون میگم:

توی دانشگاه که بودیم یه دختره بود به اسم فریبا که آدم لج دربیار و نچسبی بود. از اون گیرهای سه پیچ که کارهاش عجیب و غریب بود.دوست زیادی نداشت.ما ورودی 74 بودیم و اون و داداشش هم ،  هم رشته ما و شبانه 73.

مدتی بود که میدیدم یه دفتر دستشه و میره با بچه ها حرف میزنه و یه چیزهایی توش یادداشت میکنه.

تا اینکه یک روز اومد سراغ من.

خیلی بی مقدمه گفت: آدرستو میدی؟ جالبه ما اصلا" با هم سلام و علیک هم نداشتیم.

خیلی جدی گفتم آدرس من رو برای چی میخواهی؟ گفت همینجوری توی این دفتره بنویسم.گفتم که چی بشه؟ گفت: هیچی همینجوری.....

شماره تلفن و نام پدرت و شغلش و اینها رو هم بگو؟

چه پررو؟ من اولیش رو میپرسم برای چیه؟ اون چیزهای دیگه هم میخواد.............

خلاصه اون روز نگفتم و دست به سرش کردم.

بعدا" فهمیدم داره مشخصات دخترها رو جمع میکنه و توی اون دفتره مینویسه تا بده به برادرش تا اون هم یکی رو انتخاب کنه و باهاش ازدواج کنه.حالا داداشش هم چه تیکه ای بود بدتر از خودش بماند.

خیلی لجم گرفت و با یکی از هم اتاقی هام به اسم اعظم که اصفهانی بود و خیلی دوست داشتنی و خیلی هم باحال ، تصمیم گرفتیم تلافی کنیم.

اون روزها با پوست میوه کاج ، سوسکهایی درست میکردیم که با سوسک معمولی مو نمیزد.خیلی واقعی و خیلی هم چندش آور.( برو بچه های برق به شیطنت معروف بودن)

یک روز ظهر توی دانشکده موقع نماز جماعت، من و اعظم کنار هم بودیم و اتفاقا" اون دختره هم اومده بود نماز و کنار اعظم بود. دخترها طبقه بالا بودن و پائین پسرها.

وسط نماز ظهر و عصر بود و همه همراه با امام جماعت داشتن دعا میخوندن.

اعظم چشمکی بهم زد و گفت حالشو بگیریم .من هم چشمکی زدم و موافقتم رو اعلام کردم. یکی از اون سوسکهای خوشگل رو یواشکی گذاشتیم کنار مهرش.

چشمتون روز بد نبینه چنان جیغی زد که امام جماعت دعاش رو نیمه کاره رها کرد و گفت :" خواهرا اون بالا چه اتفاقی افتاده " و خلاصه ولوله ای شد.و اون هم همینجوری از ته حلقش جیغ میزد و سوسک سوسک میکرد. وای خودمون هم هول کرده بودیم.اعظم سریع سوسکه رو برداشت و از پنجره به بیرون پرتاب کرد و گفت :نترس نترس سوسکه رو انداختم بیرون.........

خلاصه که اصلا" فکر نمیکردیم اینقدر سر و صدا راه بندازه و آبرو ریزی کنه.ولی حالش حسابی گرفته شد و ماهم دلمون خنک. خدا رو شکر کسی هم نفهمید سوسکه واقعی نبوده.

خدا از سر تقصیراتمون بگذره خیلی شر بودیم.....

بدخواه مدخواه داشتید سفارش بدید حال میگیریم اساسی!!!!!!!!!!

آهااااا از یکی دیگه هم که شما هم خوب میشناسیدش 3-4 سالیه خیلی بدم میاد ولی حیف دستم بهش نمیرسه.سوسک موسک هم جوابگو نیست.

همه دوستانی که اینجا رو میخونن دعوتن.زودی بیایید بنویسید و گرنه هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید!