دیروز صبح هوا خیلی خوب بود.این بود که هوس کردیم بریم بیرون صبحانه بخوریم. با مامان اینا هماهنگ کردیم و رفتیم منطقه زیبای عباس آباد.یه جای دنج و قشنگ.کنار رودخونه پر آب که از بس فشار آب زیاد بود صدای همدیگه رو نمیشنیدیم.نمیدونید چقدر هوس آب و بوی خاک و سبزه کرده بودم.

توی این فصل ،  همدان خیلی خیلی خوشگله.رنگ سبز درختا اینقدر باطراوته که آدم به وجد میاد.

قبل از اینکه بریم گفتم شاید صبا گرسنه اش بشه.این بود که کمی از سوپ شامش رو که مونده بود بهش دادم و گفتم تا برسیم و بساط صبحانه رو آماده کنیم اذیت نشه.براش حریره بادوم هم درست کردم که اونجا بخوره.

بعد از رسیدن و پیدا کردن جای مناسب، بابای مهربونم که تجهیزات کوهنوردیش هم همراهش بود و از جمله وسایلش یه پیک نیک کوچولوی مسافرتیه ، برامون چای درست کرد و یه ماهیتابه بزرگ نیمرو.

وای جاتون خالی نمیدونید چقدر کیف داشت.هوا یه کم خنک بود و گرمای چای حسابی میچسبید.

وقتی آدم توی یه همیچین فضایی قرار میگیره ناخودآگاه مقدار غذاش چند برابر میشه.

نمونه اش هم غذا خوردن نی نی نازنازیم بود که هر روز یه ذره بیشتر صبحانه نمیخورد. اما اونجا تا نیمرو و چای آماده بشه یه کاسه حریره بادوم خورد بعد یه شیر حسابی مامان.بعدش هم یک عالمه نیمرو با سنگگ . ( البته برای صبا فقط با زرده تخم مرغ درست کردیم)

بعد که حسابی سیر شد و دل کوشولوش گنده شد.اومد توی بغلم وسرش رو گذاشت رو بازوم و چشماشو بست یعنی لالا دارم.

بعد از اینکه یک ساعتی مست از اون هوای عالی شده بود و خوابش رو هم سیر کرد شاد و سرحال بیدار شد و کلی بازی کرد و با کتونیهای خوشگلش که پوشیده بود تاتی تاتی کرد و تا میتونست خوش گذروند.

من گفتم اینهمه غذا خورده دیگه ناهار نمیخوره.اما اشتباه میکردم نه تنها غذای خودش رو خورد کلی هم از غذای ما خورد و باز هم میخواست که دیگه از ترس اینکه دل درد نگیره بهش ندادم .

خلاصه خیلی خوش گذشت.

حالا میفهمم چرا این بچه های روستایی اینقدر تپل مپل و سرحال هستن.واقعا خوش به حالشون

.

اگه فقط یک هفته صبا اینجوری غذا بخوره همه کمبود وزنش جبران میشه .آخه نگفته بودم برای ده ماهگیش که بردمش تا قد و وزنش رو اندازه بگیرن ، وزنش رفته بود زیر نمودارش. ( هشت کیلو و سیصد گرم) خانمه کلی باهام دعوا کرد که چرا اینطوری شده باید بهش غذاهای مقوی بدی.هرچی میگفتم به خدا من همه چیز بهش میدم و خیلی برای غذاش وقت میذارم گوشش بدهکار نبود. من که خودم فکر میکنم از بس تحرکش زیاده وزن نمیگیره چون غذاش بد نیست.

توی همه غذاهاش هم کره و روغن زیتون میریزم.

هر چند دکترش گفت نگران نباش تا یکسالگی باید وزنش سه برابر تولدش بشه ( یعنی 9 کیلو ). اما من خیلی غصه میخوردم.حالا خدا رو شکر یکمی سنگین تر شده ولی فعلا" جرئت اینکه وزنش کنم رو ندارم.میترسم باز هم زیاد نکرده باشه.

کاش وقت داشتم هر روز میبردمش بیرون تا  مثل دیروز خوب غذا بخوره. دهات هم بد نیستا.

به سرم زده کار و اداره رو ول کنم برم دهات زندگی کنم شاید نی نی من هم تپلی بشه.

خوب برم دیگه.اگه ازم خبری نشد بدونید رفتم مزرعه یا دارم شیر گاو و گوسفندامون رو میدوشم وقت ندارم وبلاگ آپدیت کنم.چکار کنم ننه زندگی زحمت داره دیگه..........