از اداره که رفتم خونه مامان دیدم مامان و صفورا خمیازه کشان دارن از اتاق خاله خانم بیرون میان.و طبق معمول صبای وروجک نذاشته بوده که بعداز ناهار استراحت کنند و از ظهر باهاش کلنجار رفته بودند تا اینکه حدود سه ونیم بعداز ظهر بالاخره موفق شده بودن تا موش موشی رو بخوابونن.

من هم که خیلی دلم براش تنگ شده بود ، آهسته و آروم رفتم بالای سرش.

ولی هنوز ده دقیقه هم نگذشته بود که وروجک بیدار شد و تا منو دید گل از گلش شکفت و شروع کرد به دست زدن و آه از نهاد مامان و صفورای خسته بلند کرد.

هوا بر خلاف یکی دو روز پیش خیلی گرم شده ( قابل توجه تیلا جون که وقتی تصمیم گرفت بیاد همدان باد و طوفان شد و هوا به شدت سرد )  و صبا هم خونه مامان لباس خنک درست و حسابی نداشت.و دیروز یه لباس که براش کادو آورده بودن و من دوستش نداشتم ولی خنک بود تنش کرده بودن.

مشغول بازی بود و پشتش به من و خاله.

من آروم خطاب به صفورا: این چیه تنش کردید اصلا" بهش نمیاد مثل این بچه گداها شده!!!!!

که یهو گریه صبا بلند شد اونهم چه گریه ای همراه با بغض و سکسکه و گوله گوله اشک بود که از چشماش بیرون میریخت.

بله خانم بهش برخورده بود و تا بغلش نکردیم و بوس بوسیش نکردیم و کلی از لباسش تعریف نکردیم که چقدر قشنگه و چنین و چنانه آروم نشد.حواسم باشه که دخترم دیگه بزرگ شده و همه چیز رو میفهمه حتی بهتر از خودم!!!!!

وقتهایی که من وحسین  کنار هم میشینیم تا دو کلمه با هم حرف بزنیم زیر چشمی نگامون میکنه و لبخند میزنه.خدا نکنه یه ذره صمیمی تر بشنیم و بخواهیم حرفهای عشقولانه بزنیم.اونوقته که هر چی دستشه میندازه کنار و میاد روبروی ما و چنان لبخند با معنایی میزنه و با اون چشمای شیطونش به ما زل میزنه که  خنده امون میگیره.الان فقط ده ماهشه .خدا به داد دو روز دیگه برسه....

بعد از اینکه شیرشو خورد و سیر شد هوس گاز گرفتن مامان بیچاره به سرش میزنه.با اون یکی و نصفی دندون های دندونه دارش که الهی قربونش بشم چنان گازهای پدر و مادر داری ازم میگیره که جیغ بنفش مایل به آبی میکشم.اونوقت از شدت خوشی و شادی که اشک منو درآورده ریسه میره و دوباره کارش رو از سر میگیره.هرچی هم میگم مامانی نکن دردم میاد محکمتر از قبل گاز میگیره.تنها راه خلاصی هم اینه که هرچی گاز میگیره صدات درنیاد و به روی خودت نیاری.اونوقت خسته میشه میره دنبال کارش...

تازگیها تلفظ " گ" رو یاد گرفته. کم " بابا –بابا  " میگفت حالا گاگا هم بهش اضافه شده.مامان رو هم خیلی قشنگتر از قبل میگه.

چیزهایی که درحال حاضر میگه :

بابا– مامان – ددر- به ( bah ) – مم ( ( mam  – دایی- عمه ( ammah)   -به خاله هم میگه اوه avah)) – آبه ( abbah )  - دیش- هام- به ماشین میگه بیب

به برف میگه بف – به انواع جانواران اعم از ماهی و پیشی و کبوتر و ... میگه دودو

فعلا" همینا یادمه.

امروز صبح پوشکش رو عوض کردم و لباسهاشو تنش کردم و رفتم تا خودم آماده بشم. میبینم رفته دم در دستشویی نشسته و میکوبه به درش و میگه " گا گا دیـــــش"  . حالا گاگاش به چه معنی بود نمیدونم.

گفتم نه مامان جون دیشتو عوض کردم الان میخواهیم بریم ددر. ولی گوشش بدهکار نبود و هی حرف خودشو تکرار میکرد. من هم گوش نکردم و بردمش خونه مامان گذاشتمش.اداره که رسیدم زنگ زدم خونه مامان ببینم صبا راست گفته یا نه.که مامان گفت پی پی کرده بوده.

عاشق نون سنگکه. سنگکی هم به ما خیلی دوره. بعضی وقتها که مامان میخره به من هم میده و من برای صبا تیکه های کوچیک میذارم توی فریزر تا موش موشی صبحونه برای خوردن داشته باشه.

از وقتی صبا غذاخور شده بیشتر مواقع روی زمین سفره میندازم تا صبا کنارما بشینه.آخه توی صندلیش آروم نمیشینه.صبح ها براش لقمه های کوچولوی سنگگ و کره و پنیر میگیرم و اونهم مثل موش میخوره و وقتی تموم شد دو دستی میکوبه روی پام تا دوباره بهش بدم.

همین قضیه خونه مامان هم تکرار میشه و صبحونه دوم رو هم اونجا میخوره.

در طول روز هم سنگگ میخوره.خلاصه اینجور که پیش میره باید من و حسین کار و اداره رو ول کنیم و یه سنگکی برای عسلی بزنیم. من خمیر گیرش بشم و بابایی هم شاطر و هی سنگک تولید کنیم بدیم این فسقلی بخوره.

پ.ن: از ابراز لطف همه دوستان برای مادربزرگم ممنونم.براش یه خونه دیگه اجاره کردن تا سر فرصت یا اونجا رو بسازن یا یه جای دیگه براش بخرن.

همه رفتیم و کمک کردیم تا کلی وسایل قدیمی رو دور ریختیم و یه خونه با وسایل نو براش چیدیم مثل خونه عروس. خدا رو شکر به اینجا عادت کرده. و خیلی خوشش اومده.مخصوصا" که خونه جدیدش دیوار به دیوار یه مسجد نقلی و قشنگه. مامانم هم رفته پیرزنهای محلشون رو شناسایی کرده و سفارش مادربزرگ رو بهشون کرده که باهاش دوست بشن و از این حرفا....