شنبه یازدهم فروردین86:

صبای من ، دختر ناز و خوشگل مامان

فرشته کوچولویی که سال جدید رو با حضور زیبا و قشنگت شروع کردم.اینقدر دوستت دارم که نمیدونم چطوری این حس رو بنویسم.

امروز اولین روز در سال جدیده که من سرکار اومدم. این چند روز تعطیلی بدجور به بودن کنار تو عادت کردم. امروز خیلی برام سخت بود تا ازت دل بکنم.

عروسک شیطون من که دیشب تا صبح همش وول خوردی و نذاشتی مامان بخوابه.منو ببخش که فکر میکردم که تو گشنته و همش بهت شیر میدادم و تو شکمو هم از خدا خواسته میخوردی غافل از اینکه گرمته.چون وقتی در اتاق خواب رو باز کردم و هوای اتاق خنک شد راحت تا صبح خوابیدی. حالا مامانی همش توی اداره خوابش میاد و خسته است.

از صبح دو بار بهت زنگ زدم.دوبارش هم لالا کرده بودی.کاش من هم پیشت بودم و کنارت دراز میکشیدم و تو هم مثل همیشه دستهاتو دور گردنم حلقه میکردی و صورت سفید و خوشگلت رو به صورت مامان میچسبوندی.

آخ که من عاشق بوی زیر گردن و گرمای تن کوشولو و ظریفتم.

دختر نازم ، تا آخرین روزهای اسفند توی گهواره ات و توی اتاق ما میخوابیدی . اما دیگه برات کوچیک شده بود و باید یه فکری به حال جای خوابت میکردیم.موقع خونه تکونی یهو تصمیم گرفتم تختت رو بیارم توی اتاق خواب خودمون.هرچند جا نداشتیم ولی میزکامپیوتر رو بیرون بردیم و موقتا" گذاشتیمش توی اتاق تو.نمیدونی چقدر از اینکه تختتت اومد پیش خودمون خوشحال بودم.احساس میکردم خیلی بهمون نزدیکی.با اینکه قبلا" هم کنار ما بودی ولی حس خوبی داشتم.چند تا از عروسکهات رو هم آوردیم و یه گوشه اتاق خواب رو برات تزئین کردیم.حالا جای خوابت حسابی بزرگه و هرچقدر بخواهی میتونی غلت بزنی.

شب اول با کمال تعجب دورسریهای تختت رو بلند کردی و از نرده های تخت میخواستی بیای بیرون .اما کم کم عادت کردی و الان دیگه کاری باهاشون نداری.

دقیقا" آخرین روز سال وقتی داشتی میخندیدی یه نقطه کوچولوی سفید رو روی لثه هات دیدم و از خوشحالی جیغ کشیدم. آره مامان جون اولین دندونت رو در آخرین روز سال و در آخرین روزهای هشت ماهگی درآوری. سریع به مامانی و خاله صفورا زنگ زدم و این خبرخوب رو بهشون دادم. دندون بعدی هم با فاصله دو روز دراومد.اما اینقدر کم بیرون اومده که به سختی میشه دیدشون.

موقع سال تحویل دخمل وروجک من که روز قبلش حسابی شیطونی کرده بود خواب بود و من و بابایی هرکاری کردیم نتونستیم بیدارت کنیم.بابایی از لای قرآن عیدیت رو درآورد و کنارت گذاشت و ازت در حالی که با دهان باز خواب هفت پادشاه رو میدیدی عکس گرفت.بعد هم برات فال حافظ گرفتیم و این بیت از فالت خیلی بهم چسبید:

بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم                شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

اولین روز عید به دیدن بابا جون و مامان جون و خاله و دایی رفتیم.وای که چقدر زحمت کشیده بودن. یه پلاک طلا که اسم قشنگت روش حک شده بود.با یه تاب که تو خیلی دوستش داری و دم در اتاق دایی نصبش کردیم تا وقتی اونجا هستی بازی کنی و یه کلبه برای تو که لونه ببعی کوچولوی خونمون بشه و بری اون تو بازی کنی.که البته وقت نشده بازش کنم ببینم میری توش یا میترسی.آخه ببعی ما خیلی ترسو تشریف دارن. برای من هم یه قابلمه تفلون خیلی بزرگ که واقعا" بهش احتیاج داشتم و یه بلوز خیلی ناز و خوشگل و برای بابایی هم پول...

توی دو روز به دیدن همه فامیلهای مامانی رفتیم و روز سوم عید هم نهمین ماهگرد جوجه طلاییمون رو با یک روز تاخیر جشن گرفتیم.

روز چهارم به تهران رفتیم. خونه مامان بزرگ و موش موشک من چقدر توی هواپیما وول خورد و شیطونی کرد و از سرو کول من و بابایی بالا کشید.همون روز سیسمونی دختر عموی فسقلی هنوز نیومده رو آوردن و تو با همه عروسکهاش بازی کردی و وسایل نی نی رو افتتاح کردی.

بعدش هم عید دیدنی خونه عمه ها و عموها و ...

هرجا هم که ما میرفتیم همه خانواده بابایی دنبال تو راه میافتادن و خلاصه بساط خاله خاله بازی ( ببخشید عمه –عمو بازی ) و صاحب خونه بیچاره کن براه بود. شب هم همه هر جا ما بودیم میموندن و به صورت mp3 میخوابیدیم....

 

موقع رفتن به خونه است. بقیه اش رو بعد از تعطیلات مینویسم............

 

سه شنبه چهاردهم فروردین 86:

روز آخر هم رفتیم قم خونه یکی از عمه ها. باز هم کل خاندان بابایی همراه ما اومدن.

به شدت بارون میومد و توی خیابونا سیل راه افتاده بود. فردای اون روز هم رفتیم حرم حضرت معصومه. قرار شد بابایی تورو ببره قسمت آقایون که خلوت تره.اما تو هوس شیر خوردن اون هم توی حرم رو کرده بودی و داد وبیدادی راه انداختی که سابقه نداشت.خلاصه من مجبور شدم با خودم ببرمت. اصلا" جای سوزن انداختن نبود.با بیچارگی وسط جمعیت جلو رفتم تا اینکه دو تا خانم عراقی برام جا باز کردن و تو با خیال راحت شیرتو خورد و به یه خواب عمیق فرو رفتی.از این کارت خنده ام گرفته بود.هرچند حق داشتی از بس بازی کرده بودی و خسته بودی.

از اونجا هم یکراست به خونه خودمون برگشتیم.و تو باز فاصله قم تا همدان رو خوابیدی.شبش هم تا صبح خوابیدی و حتی برای شیر خوردن بیدار نشدی.فردا صبحش هم از ساعت نه صبح تا ظهر خوابیدی.

اینقدر توی تعطیلات شیطونی کرده بودی و دور و برت هم شلوغ پلوغ بود که تا جای خلوت پیدا کردی تلافی همه نخوابیدنها رو درآوردی.

خاله و دایی دلشون برات یه ذره شده بود و برای دیدنت لحظه شماری میکردن.تو هم از دیدنشون اینقدر ذوق کرده بودی که از خوشحالی جیغ میکشیدی.....

 

عروسک ناز و قشنگم توی این یکی دو هفته اینقدر توی بلند شدن و ایستادن مهارت پیدا کردی که من موندم تو چطور اینقدر زود و بدون اینکه کمکت کنم اینکار رو میکنی.هر چی دم دستت باشه میگیری و بلند میشی و کنار مبلها چند قدمی هم راه میری.به جعبه تابی که دایی و خاله برات خریدن تکیه میکنی و به جلو هلش میدی و از این ور اتاق به اون ور میری و کیف میکنی.

هر وقت خسته باشی بهت میگم بیا توی بغل مامان لالا کن.تو هم سریع میایی و از من بالا میکشی و میایی توی بغلم و سرت رو میذاری روی بازوم و چشماتو میبندی. اون وقته که از شدت خوشحالی و هیجان میخوام گاز گازیت کنم ولی آرامش تو رو که میبینم من هم مجبور به سکوت میشم.

صبای من تو کی اینقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم.تویی که تا چند وقت پیش مثل یه نخود کوچولو بودی.

تویی که دیگه همه چیز رو میفهمی و با اشاره خواسته های خودت رو بهم میفهمونی.تویی که وقتی گشنه ات میشه سریع میایی بوسم میکنی و میگی هممممممم........و اگه من حواسم نباشه خودت لباسم رو بالا میزنی.

وقتی دندونت درد میکنه و کلافه ای و من میپرسم چیه مامان جون چته؟

دهن من رو با دست باز میکنی و دقیقا" دو تا دندون پایین من رو نشون میدی و بهم میفهمونی که اونجات درد میکنه.

مامانی میترسم از اینکه یهو چشم باز کنم ببینم تو برای خودت یه خانم جوون شدی و گرد پیری روی سر و صورت من و بابایی نشسته.میترسم جوجه کوچولوی من....

 

دیروز سیزده بدر بود. قرار شد ناهار رو ببریم بیرون.مامان جون قرمه سبزی درست کرد.من و خاله صفورا هم برای عصرونه فلافل درست کردیم. اما هوا خیلی بازی درمیاورد.آفتابی میشد و تا میخواستیم بریم رگبار میگرفت.خلاصه دلمون رو به دریا زدیم و با کلی تجهیزات و لباس گرم و چادر و پتو بیرون رفتیم. چادر رو علم کردیم و زیر بارون و توی گرمای مطبوع چادر ناهار رو خوردیم.اما سرمای هوا و بارونی که داشت به داخل چادر نفوذ میکرد مجبورمون کرد تا عصرونه نخورده برگردیم....

 

پ.ن1: کلی عکس جدید و خوشگل از موش موشک دارم که در اولین فرصت میذارمشون.

پ.ن2: مهربونی که سفره دلت رو پیش من باز کردی و از همه اون غم و غصه شیرین عشقی که توی دلته برام گفتی.برات از صمیم قلبم دعا میکنم که به خواسته ات برسی. هر کاری که بتونم برات میکنم.بهت قول میدم...