آخ جون خیالم راحت شد....

 باورم نمیشه امسال با این وروجک شیطون کارهای عیدم به این زودی تموم شده.البته تموم تموم که نه هنوز سرویسهای بهداشتی مونده.ولی اونها فقط یه نصفه روز کاره.اصل کاریش تموم شد خدارو شکر.

طبق معمول سالهای قبل مامان جون مهربون نذاشت کارگر بگیرم.آخه اون طوری که اون تمیز میکنه و به ما هم یاد داده عمرا" کارگری بتونه از عهده همچین خونه تکونی بربیاد.

وقتی فکرش رو میکنم میبینم باید روزی هزار بار به خاطر این خانواده خوب و مهربون خدا رو شکر کنم.

جمعه همشون با این که خودشون کار داشتند اومدن کمک من.

خونه ما خیلی پنجره داره.خیلی که چه عرض کنم تقریبا" دو ضلع از آپارتمان ما همش شیشه است.و از آنجایی که طبقه چهارم هستیم و برای اینکه دستت برسه و شیشه ها خوب تمیز بشن باید جونتو بگیری کف دستت و بری توی پنجره و کلی عملیات آکروباتیک انجام بدی سالی یکبار بیشتر تمیز نمیشن.

حالا فکرشو بکنید با اینهمه باد و بارون و برفی که توی این سال داشتیم چقدر کثیف شده بود.

صبا رو سپردیم به خاله خانم که توی بازی بسکتبال مجروح شده و دستش مو برداشته.من و مامانم و حسین آقای گل گلاب و داداش مهربون خسته از کنکور افتادیم به جون خونه و برق انداختیمش.

البته بماند که کتف حسین جونم گرفت و دست داداشم در رفت و کلی مجروح و جانباز جنگی موند رو دستمون ولی خدا رو شکر به خیر گذشت.

----        این چند روزه هم همش داشتم پرده میشستم.قراره فردا نصاب بیاد پرده ها رو نصب کنه. سفارش هم کرده بود خودتون بشورید و بیرون ندید چون پرده هاتون رو خراب میکنن.

دیروز هم رفتم امتحان اون کلاسی که میرفتم رو دادم. وای که یه مراقب برامون گذاشته بودند که چهار چشمی نگامون میکرد و نمیذاشت دست از پا خطا کنیم. به قول یکی از همکارا ، انگار میخوان بهمون دکترای الهیات بدن.

----        دیشب هم گندم خیس کردم تا سبزه بریزم. وای چه کیفی میده امسال با موش موشک بریم عید دیدنی. دیروز داشتم آرشیوم رو نگاه میکردم اسفند پارسال رو خوندم دیدم چقدر من گناه داشتم .چقدر دلم برای عسلکم تنگ شده بوده و غصه خورده بودم که همه با نی نیهاشون میرن عید دیدنی و ما نی نیمون رو نمیتونیم بغل کنیم . امسال به جاش خیلی خوشحالم. این اولین عید دخمل نازمه.

----        برناممون اینه که تا روز سوم همدان باشیم و بعدش بریم تهران.بابایی مهربون برای راحتی خانم خانما بلیط هواپیما گرفتن تا فسقلی اذیت نشه. فقط میمونه تغذیه و خورد و خوراکش که من یکم نگرانم. میترسم نتونم اون طوری که الان بهش میرسم، اونجا براش غذا درست کنم. مخصوصا" اینکه فعلا" نمیتونه از غذای خودمون بخوره و باید براش غذای مخصوص درست کنم. بعضی وقتا به سرم میزنه اینجا براش غذا درست کنم و فریزری کنم ببرم. نمیدونم چکار کنم؟

---  دیشب اداره کار داشتیم و حسین تا ساعت سه و نیم صبح اداره بوده. رئیس هم بهش گفته که امروز رو استراحت کنه. صبح دلش نیومد بخوابه پاشد با من صبحانه خورد.تا الان هم n بار  بهم زنگ زده. از بس همش باهم بودیم یه روز طاقت دوری هم رو نداریم. من همش 4 ساعته که ندیدمش ولی دلم حسابی براش تنگ شده. چقدر ما لوسیم.......

---  27 اسفند هفتمین سالگرد عقدمونه.من برای حسین سیم کارت اعتباری ایرانسل خریدم تا با gprs رایگانش بره کیف کنه. البته نتونستم ازش تا اون روز مخفی کنم و تا خریدم بهش دادم. به نظرتون برای اینکه از خجالت من دربیاد باید برام چی بخره ( وجدان آرزو: ای آرزوی بد متوقع منت گذار !!!!!!!!!!!!)

---  صبا هنوز دندون درنیاورده . به جاش دمار از روزگار ما درآورده......... قربونش برم که تازگیها من رو به اندازه کنترل و موبایل و ... به رسمیت شناخته و وقتی بهش میگم بیا پیش مامان چهار دست و پا به طرفم میاد.

این عکسه قدیمی و مال هفتمین ماهگرد  شیطون بلا است.