قل مراد رو که یادتونه تو سریال باغ مظفر؟ 

یکی از همونا ولی خیلی خوشگلتر و جیگرترش رو ما توی خونمون داریم. کی؟ خوب معلومه. عشق مامان –عسل خودم دخمل نازم: قل صبا

 وقتی که مثلا" داره با یه چیزی ور میره و حسابی مشغوله صداش میکنیم" صبا……

 اون هم با همون صدای قل مرادی میگه: ها و اگه صد بار صداش کنیم باز هم میگه: ها اون وقته که دیگه من یادم میره مامان این فینقیلی موش موشیم.و میپرم یه گاز محکم از اون لپای خوشگلش میگیرم و دادشو در میارم. آخه نمیدونید چقدر خوشگل میگه: " ها " پوستش هم اینقدر ظریف و نازکه که هر چقدر یواش هم گازش بگیرم جای دندونام روش میمونه.

 البته اون هم به موقعش تلافیشو سرم درمیاره.وقتی شوخیش میگیره اینقدر دستهامو فشار میده و موهامو میکشه و از خوشحالی جیغ میکشه که نگو. از اینکه صدای آخ آخ من رو در بیاره خیلی خوشش میاد و هر کاری میکنه تا آه و ناله من رو دربیاره و بهم بخنده. بعضی وقتها یهو هوس میکنه بوسم کنه. همون طوری که نشسته دستهاشو از هم باز میکنه و میگه : ماما بووووووووو ... ماما بووووووووووو.... بغلش که میکنم یه نفس به مدت چند دقیقه بوسم میکنه و در حین بوس کردن و تف مالی کردن هی میگه بوووووووووو-بوووووووووو حسین هم زودی میاد و میگه بابا رو هم بوس کن.اگه حوصله داشته باشه اون رو هم بوس میکنه .اگر نه با دست ، صورتشو پس میزنه و جیغ میزنه. روی این حساب ظهرها که از اداره برمیگردم و مراسم " بووووووو" کردن برقراره وسطهاش هم یاد باباش میوفته و تند تند میگه " بابا بووووو......بابا بووووو "

توی چهار دست و پا رفتن اینقدر فرز و تند و تیزه که به گردش هم نمیرسم.تمام مدت کارم شده اینکه دنبالش راه بیوفتم و جهت حرکتش رو از جاهای خطرناک تغییر بدم. وروجک باعث شده دکور خونه مامانم کاملا" عوض بشه.میز وسط مبلهاشون رو ورداشتن تا خانم خانما راحت تر به سیر وسیاحت بپردازن.جلوی هر سوراخ سمبه ای هم مبلی چیزی گذاشتن. از دندون هم فعلا" هیچ خبری نیست.

 دیشب ساعت چهار صبح که پاشد شیر بخوره بغلش کردم دیدم بدنش خیلی داغه.اینقدر که تنم از گرمای بدنش داغ شد.سریع لباساشو کم کردم و با قطره استامینوفن تبش رو پایین آوردم.تا صبح بالای سرش بیدار بودیم.هیچ علایمی از سرماخوردگی نیست. نمیدونم این تب برای چیه.امروز میخوام ببرمش دکتر . وقتی صبا مریض میشه یاد اون آیه قرآن میوفتم که میگه " ما شما را با مال و فرزندان و ... آزمایش میکنیم" یهو دلم میلرزه. همش میگم خدایا من اصلا" طاقت ندارم منو با بچه آزمایش کنی.هر چیز دیگه ای باشه راضیم ولی با بچه نه....

الان که زنگ زدم داشت بلند بلند آواز میخوند . مامانم گفت یکم داغه ولی حالش خوبه و مثل هر روز داره بازی میکنه.قربونش برم که مریض هم که میشه اصلا" اذیت نمیکنه و این بیشتر دل آدم رو میسوزونه.

                    

 پ.ن 1 :امروز داداشم کنکور ارشد داره. خیلی زحمت کشیده و امیدوارم نتیجه همه اون زحمات رو با یه رتبه خوب بگیره.براش دعا کنید.دعای مامانهای نی نی دار زود مستجاب میشه.

 پ.ن 2: چند روز پیش توی یه مقاله خوندم که سیب زمینی و غذاهایی که توشون سیب زمینی داره توی مایکروفر از خودشون یه سم خطرناک تولید میکنند. شما هم در این مورد چیزی شنیدید؟ مخصوصا" دوستانی که خارج از کشور هستند خواهشا" بگن اونجا مردم از مایکروفر استفاده میکنند یا نه؟ توی مقالات خوندم که بیش از 75 درصد مردم اروپا و آمریکا برای پختن یا گرم کردن غذا از این وسیله استفاده میکنند.این درسته یا اینها رو برای بازار گرمی مینویسند....