هر روز میخواستم بنویسم ولی نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیومد.کلی اتفاق و ماجرا دور و برم بود ولی موقع نوشتن هیچی به ذهنم نمیرسید.

این چند وقت اخیر بدجوری به وبلاگ خونی معتاد شدم.اونقدر که بعضی وقتها دیگه چشمام قرمز میشه و بعدش هم که خونه میرم سردرد بدجور میگیرم. هر روز با خودم میگم امروز دیگه حق نداری بری وبگردی.ولی اراده خونم تو این زمینه  به شدت پایینه.

آخر سال داره نزدیک میشه و چند وقت دیگه فرمهای ارزشیابی اداره از راه میرسه.اما امسال بدجوری ته لیستم.هرسال جزو بالاترین امتیازها بودم.یه عالمه کلاس تخصصی و تشویقی و مقاله و پروژه و ... خلاصه امتیازم از حد مجاز بالاتر میزد و حق برجستگی و ....

اما آرزو در سالی که گذشت:

هیچی هیچی کلاس نرفتم.از بخت بدم به خاطر تکمیل یه پروژه استانی به همه اداره از خنگولترین آدم گرفته تا بالا به همه تشویقی داده بودن اما اون موقع آرزو خانم مشغول دل و قلوه دادن و گرفتن با موش موشکش بوده و در مرخصی بسر میبرده .

مقاله پقاله هم که اصلا اسمشو نیارید. خلاصه که دیدم خیلی دست و بالم خالیه .زنگ زدم به آموزش اداره و گفتم تا آخر سال کلاسی که همینجا تشکیل بشه چی دارید.اونها هم حسابی به ریشم خندیدند که الان چه وقت کلاسه و همه کلاسها هم پرشده.

دیگه خواهش و تمنا اسمم رو در کلاس ترویج فرهنگ نماز ثبت نام کردن.حالا چه ربطی به رشته های فنی داره شما دیگه کاری نداشته باشید مهم اینه که چند ساعتی  کلاسم بالا میره.

روزهای یکشنبه و سه شنبه،  خانمها 1.5 ساعت پاس ورزشی دارن .که منم از فرصت استفاده میکردم و به سوی موش موشک میشتافتم و در بغل صبا خانم مثلا" ورزش میکردم.اما ساعت کلاسم دقیقا" وقت ورزشه.

دیروز با پررویی به رئیس میگم حالا که من ساعت ورزش کلاس دارم پس کی برم ورزش.

اون هم اولش گفت خب شانستون بده دیگه.اما بعدش یه حال اساسی داد و  گفت خب دو روز دیگه برو ورزش. با این حساب از پنج روز کاری در هفته من 4 روزش رو زود میرم.چقدر کیف میده.

دیروز هم اولین جلسه کلاس بود.استادش شوهر یکی از همکارامه.هر روز هم  کلی پشت سر شوهرامون غیبت میکنیم.اون هم میره به شوهرش میگه که ما چی گفتیم و چی یاد گرفتیم. دیروز تا اسم من رو توی لیست دید خنده اش گرفت.حالا حالمو جا میاره تا ما باشیم پشت سر شوهرامون غیبت نکنیم و براشون نقشه نکشیم.

از کلاس هم که رفتم خونه صبا رو همچنان پیش مامانم گذاشتم و با صفورا رفتیم بازار تا مانتو بخریم.تا شب گشتیم ولی دست از پا درازتر برگشتیم.هر مانتویی که صفورا خوشش میومد گذشته از اینکه خودش کوتاه بود به خاطر قد بلند خاله خانم براش بلوز میشد. حالا هی بیاد به من بخنده و بگه من بسکتبالیستم و به قدش بنازه و به حرف من گوش نکنه و بگه کی میگه تو بزرگتری مهم اینه که کی بلندتره.آخه هر جا با هم میریم فکر میکنند اون خواهر بزرگتره و من کوچیکترم!

 خدا اینجوری تنبیهش میکنه تا به بزرگتر از خودش احترام بذاره( یاد میتی کومون افتادم.یادتونه که!)

من هم هر چی میپوشیدم خوشم نمیومد.آخرش یه مانتو دیدم که به قول صفورا شبیه لباس کامران تو باغ مظفره.البته رنگ روشن و کرمی اون مثل لباس کامرانه.مشکی و قهوه ایش خیلی شیک و خوشگل بود.از این مانتو سنتیها که کنار و دم آستینهاش با فلز و مهر های آبی خیلی خوشگل کار شده بود.اما فعلا" نخریدم.

آخرش هم که هیچی نخریدیم کلی عذاب وجدان گرفتم که بچه ام رو تنها گذاشتم اومدم هیچ فایده ای هم نداشته...

 

عسل مامان هنوز دندون درنیاورده.بعضی وقتا میگم نکنه من اشتباه کردم و حالا اصلا" نمیخواد دندون دربیاره و بیخودی داره بدقلقی میکنه.آخه مگه چقدر طول میکشه تا از زیر لثه بیرون بیاد.طفلکم هر شب از درد خوابش نمیبره.وسط بازی و خنده هم یهو جیغ میزنه و گریه میکنه.

فسقلی عاشق اینه که بره شکمشو بذاره روی سرامیکهای خونه تا خنک بشه.همیشه جاش روی سرامیک وسط فرشهاست.هر چی میارمش اینور دوباره میره همونجای اول و شروع میکنه ریشه های فرش رو میکنه یا زیر فرشها رو نگاه میکنه.

یا اینکه میره زیر میز و صندلی و به ما نگاه میکنه و میخنده.

اینهم یه گزارش تصویری دیگه:

( ببخشید کیفیت عکسا پائینه شب با نور کم با موبایل گرفتم تازه کوچیکش هم کردم!)