عاشورا و تاسوعای امسال هم گذشت. این اولین محرمی بود که دختر کوچولوی خوش خنده من اون رو تجربه اش کرد.

همه چیز براش غریب بود. توی تلویزیون که مراسم عزاداری بود و صدای سینه زدن میومد فسقل خانم خوشحال میشد و فکر میکرد باید نانای کنه. خلاصه که آبرو برامون نذاشت.

همسایه مامانم 5 روز قبل از عاشورا و تاسوعا روضه داشت. یه چند روزیش رو من و صبا هم رفتیم. وقتی روضه میخوندند خانم خانما هم میزد زیر آواز و با مداح همصدا میشد و همزمان دست هم میزد. دیگه داشته باشید جمعیت رو که نمیدونستند گریه کنند یا بخندن. وقتی هم آقای مداح نگاش کرد با صدای نازکش بهش گفت: "ددر" !!!!

روز عاشورا خونه یکی از دوستای مامانم دعوت بودیم. ) فقط خانما ) زیارت عاشورا بود و بعدش هم ناهار.

حسین و داداشم و بابام باهم رفتند و ما هم قرار شد با مامانم و خاله صفورا با هم بریم. تصمیم گرفتیم تا دسته های عزاداری درنیومدن بریم. ماشین رو روشن کردم و هنوز تو کوچه مامانم بودیم که یه آقایی گفت لاستیکتون کم باده. انگار آب داغ ریختن روی سرم.من که بلد نیستم لاستیک عوض کنم.مردها هم رفته بودن. لعنت به من تنبل. اگه من نرفتم مکانیکی هم یاد بگیرم اسم خودمو میذارم غضنفر.

خلاصه که صبا به بغل پیاده راه افتادیم . بیشتر راه رو خودم بغلش کردم .وای چه مصیبتی بود پیاده رفتن با یه بچه هشت کیلویی که به اندازه دو-سه کیلو هم لباس تنش کنه تازه وسط راه هم لالا کنه ....

چند رورزی بود که قلبم حسابی درد میکرد. با این پیاده روی هم دیگه بدتر شدم.

از اونجا که برگشتیم درد قلبم بیشتر شد. و هی خستگی پشت خستگی و استراحت بی استراحت....

تا اینکه چهارشنبه نصفه شب که صبا داشت شیرمیخورد احساس سوزش شدیدی توی قلبم کردم و بعدش انگار دارند قلبم رو پرس میکنند.فشارم هم به شدت افت کرده بود و احساس میکردم انرژیم صفر شده. که دیگه هیچی نفهمیدم.

بعدش که با آب قند و ماساژ پشتم ، حالم جا اومد فهمیدم که از حال رفتم و روی حسین افتادم. صبا هم از ترس همش گریه میکرده.خدا رحم کرده بود که صبا توی بغلم بوده و چیزیش نشده بود....

فردا صبحش با پررویی رفتم سرکار. اما اصلا نمیتونستم بشینم رفتم اتاق شیفت اداره و ولو شدم. خوبه موبایلم همراهم بود.به حسین sms زدم و گفتم حالم بده. اون هم سریع پیدام کرد و منو رسوند بیمارستان.

بعد از گرفتن نوار قلب و معاینه دکتر گفت مشکل خاصی نیست.فقط باید محیط زندگیت خیلی آروم باشه و کمتر خسته بشی و ...

ولی مگه مامان یه نی نی هفت ماه و نیمه وروجک که تا ساعت 4 بعداز ظهر سرکاره  بعدش هم تا آخر شب تو خونه مشغوله.شب تا صبح هم داره به نینیش شیرمیده و سرجمع در شبانه روز 4-5 ساعت بیشتر نمیخوابه میشه خسته نشه.....

پ .ن 1: الان بهترم ولی خوب خوب نشدم. قلبم هنوزم قات زده و هنگ کرده.کسی میدونه چطوری باید بهش refresh بزنم؟

پ.ن 2 : از روز پنجشنبه به طور رسمی خونه تکونی ما شروع شد. مرتب کردن کمد دیواری اتاق خواب خودمون و نصف کمد لباسهای خودم تموم شد.وای که چقدر لباس بدرد نخور از اون تو بیرون کشیدم. کلی جام باز شد....

پ.ن 3 : چقدر من پرروهستم با این حالم خونه تکونی هم میکنم...

پ.ن 4: پست بعدی حتما" با عکسهای خوشگل میام.

پ.ن 5: کسی ماشین ظرفشویی رومیزی خوب سراغ داره؟

پ.ن 6: چقدر پ.ن نوشتن مزه میده.

پ.ن 7: نزنید بابا تموم شد...............