من و حسین خیلی خیلی اهل برنامه ریزی هستیم و برای هر کاری حتی کارهای خیلی جزیی و در ظاهر بی اهمیت از قبل فکر میکنیم و خیلی محتاطانه جلو میریم. برای خودمون خیلی خوبه و هردوتامون از این وضعیت راضی هستیم.اما بعضی وقتها که توی یه جمع قرار میگیریم و قراره یه کار گروهی انجام بشه اون وقته که حرصمون از دست بیخیالی دیگران در میاد و دلمون میخواد بشینیم موهامونو  دونه دونه از دست این جماعت باری به هر جهت بکنیم.

امروز صبح که توی راه اداره با حسین در این مورد صحبت میکردیم، هر دوتامون معتقد بودیم که چقدر خدا بهمون رحم کرده که از این نظر مثل هم هستیم وگرنه که یک عمر باید اعصابمون خرد میشد.

من که عادت کردم همیشه کارها و فکرهام رو توی یه برگه مینویسم.یه برگه دیگه توی آشپزخونه دارم که لیست نیازمندیهای خونه البته اون قسمتیش که به آشپزخونه مربوط میشه رو اونجا یادداشت میکنم.این برگه قسمت خواروبار-مواد پروتئینی- میوه و سبزیجات-شوینده ها و ظروف و ... داره . این برگه ها همیشه جلوی چشم هستن و هر کی بیرون میره سر راهش هر چی باشه از اون لیست تهیه میکنه. و مواد خریداری شده از لیست خط میخوره. اینطوری دیگه هیچوقت یادمون نمیره چی میخواهیم و چکار باید بکنیم.شاید به ظاهر خنده دار بیاد ولی واقعا" این کار ما رو توی زندگیمون خیلی کمک میکنه.

درهمین راستا هفته قبل حسین ازم خواست که از الان هرچی برای عید لازمه لیست کنم و کم کم شروع کنیم به خرید تا دم عید که خیابونا شلوغ پلوغ میشه دیگه خرید نداشته باشیم.

من هم که از قبل آماده بودم چنان لیستی دادم دستش که چشماش گرد شد.

از تعویض کامپیوتر و میز کامپیوتر و خرید لوستر و تعویض شیرآلات حمام و دستشویی گرفته تا سه راهی و کیسه جاروبرقی و فیلتر هود و لوازم آرایش و لباس و عیدی برای بچه های فامیل و ...

خلاصه که بابایی مهربون ما با اینکه شوکه شد اما طفلکی بدون کوچکترین مقاومت و مخالفت گفت برنامه ریزی کن تا بریم بخریم.

از فردای همون روز رفتیم و چند قلم کالایی رو که میخواستیم دیدیم اما به خاطر مسافرت بابایی وقفه تو کارمون افتاد تا دیروز که بابایی حقوقش رو گرفت ( من که حالا حالاها وقت نمیکنم برم حقوق بگیرم) و رفتیم و اولین خریدمون رو انجام دادیم.چی خریدیم؟

4 تا لوستر خوشگل و مامانی برای هال-پذیرایی و یه دونه هم از نوع دیواریش. اما تصمیم گرفتیم فعلا" نصبش نکنیم تا خونه تکونی انجام بشه اونوقت نصبش کنیم.

من هم حسابی به خودم حال دادم و قسمتی از لوازم آرایش مورد نیازم رو خریدم.

جمعه هم رئیس بزرگ که از سفر حج برگشته همه رو برای ناهار دعوت کرده. بنده خدا اینقدر زیرمجموعه اش بزرگه که خانمها و زوجهای همکار رو نهار دعوت کرده و آقایون رو شام...

عسل مامان هم باید بره خونه مامان بزرگش مهمونی.میترسم ببرمش اذیت بشه. خواستم بنویسم اذیتم کنه دیدم اینقدر خانمه که اذیت کردن اصلا" بلد نیست جز اینکه سالن رو بذاره رو سرش با اون صدای نازک و خوشگلش بزنه زیر آواز.

تازگیها بع بع کردن رو یاد گرفته.تا میگیم ببعی میگه؟

شروع میکنه به بع بع کردن.

خانم خانما نانای کردنش هم پیشرفت کرده .در حال درازکش یا نشسته و حتی سینه خیز هم نانای میکنه و تا میگیم نانای نای ... پشتشو به طرفین تکون میده.

وقتی هم به حال خودش میذاریمش اول دست میزنه بعد دستهاشو باز میکنه و میچرخونه و همزمان آواز هم میخونه.

          

شبها هم یاد ددر رفتن میوفته. اینقدر با اصوات مختلف و پشت سرهم میگه :دد دد  که گوشمون کر میشه وقتی هم به حرفش گوش نکنیم دیگه صدای معمولیش تبدیل به جیغ میشه و خیلی خنده دار دد دد میکنه.

کاش میشد فیلمشو بذارم یه ذره بخندید.اما بلد نیستم جطوری باید اینجا فیلم بذارم.

شبها که شیر میخواد اگه پیش خودمون خوابیده باشه با دست بهم میزنه و بیدارم میکنه. ولی اگه توی تخت خودش خوابیده باشه بلند میگه : هه (با کسره ه اول )

چند روزی که حسین نبود و ما خونه مامان بودیم توی اتاق خاله صفورا میخوابیدیم.وسط من و صفورا.

یه شب روشو کنار میزنه صفورا پتو رو میکشه روش.توی تاریکی ما رو اشتباه گرفته بود و نصف شب که شیرمیخواسته همش خاله خانم رو تکون میداده.

قربونش برم که دلم براش یه ذره شده....

کاش الان پیشش بودم حسابی فشارش میدادم و میچلوندمش.

نمیدونید چقدر مزه میده ....