سلام

اول یه ذره از خودم خجالت در وکنم با این جمله اولی که تو پست قبلی نوشتم و اینهمه مدته که آپ نکردم. راستش اینقدر سرم شلوغ بود که هر روز میومدم بنویسم یه کاری پیش میومد و وقت رفتن به خونه میشد.

توی خونه هم که اصلا" حرفشو نزنید. اگه برسم کارهای روزمره رو انجام بدم خیلی هنر کردم.

بابای صبا هم ماشا ا… ریلکس هنوز هم فکر میکنه من توی دوران مرخصی به سر میبرم و عصر که میرسیم خونه اون خسته است و باید استراحت کنه . و من آخر انرژی……..

چند روز پیش که بهش اعتراض کردم میگه تو زودتر از من میری خونه و استراحتت رو میکنی اما من چی؟!!!

من طفلکی فقط 1 ساعت زودتر میرم.اون هم نصفش توی راه هستم تا برسم.بعدش هم که میرسم باید زود به صبا شیر بدم و در خدمت خانم خانما باشم.

به خدا این زنها خیلی مظلومند.البته خودمون باعث شدیما.چون میگن تا مظلومی نباشه ظالمی نیست.

تا حرف میزنیم هم میگن بیخودی که مادر نشدید بهشت زیر پاتونه. یکی نیست بگه بابا اگه ما بهشت نخواهیم کی رو باید ببینیم؟

شوخی کردم بابا . کی جرئت داره به بابای صبا بگه ظالم. دور از جون ….

حالا فقط یکماهه که من اومدم سر کار. غصه نخورید . درستش میکنم. به من میگن آرزو مامان صبا!

 

موش موشی هم خوبه. بلایی شده که لنگه نداره. نمیدونم این وروجک خوش خنده به کی رفته. اصلا" غریبه و آشنا حالیش نیست. به هر کی میرسه انگار صد ساله طرف رو میشناسه. چایی نخورده باهاش  پسرخاله میشه.

مامان و بابای من  هم بدجوری بهش وابسته شدن. چند روز پیش حرف عید و … شد. گفتم برای عید میریم تهران. بابام میگه شما برید صبا پیش ما میمونه. شیر براش بذار خودتون برید.ما صبا رو نمیدیم.

طفلکی مامانی باباش و عمه ها و عموها دلشون برای صبا یه ذره شده. البته اونها مثل بابا و مامان من نوه اولشون نیست و ندید بدید بازی درنمیارن.

 

 

این سرمای همدان هم که تموم شدنی نیست .میترسیم مسافرت بریم دخملم سرما بخوره.

اینقدر اینجا سرده که وقتی هوا به یازده – دوازده درجه زیر صفر میرسه احساس میکنیم هوا بهاری شده!

چند وقت پیش یه کتاب در مورد تاریخ همدان میخوندم نوشته بود:

سلیمان نبی از همدان عبور میکرده. میبینه چشمه های آب زیادی هست و خیلی سرسبز و خرم و با صفا است ( اینطور که معلومه تابستان بوده) ولی هیچ بنایی ساخته نشده. از یکی از دیوهای همراه میپرسه اینجا به این خوش آب و هوایی چرا هیچ سکنه ای نداره. دیو که صخر نام داشته میگه اینجا در زمستان برف زیادی میباره و سرمای اینجا طاقت فرسا و کشنده است. به خاطر همین خالی از سکنه است و هیچ موجودی نمیتونه در سرمای اینجا دوام بیاره.

حضرت سلیمان دعایی میکنه تا سرمای اینجا کمتر و قابل سکونت بشه.

قربونش برم حالا حضرت سلیمان دعامون کرده وگرنه که قندیل بسته بودیم. این هم از این شهر سرد و پربرف ما که همیشه سردترین شهره. در عوض تابستون خیلی باحالی داره.

 

پ.ن: به نظرتون امسال زیادی زود نگذشته. من که باورم نمیشه فقط 2 ماه و نیم دیگه تا آخرسال مونده باشه. وای خدا چقدر کار دارم…