سلام .میبینید چقدر من دختر زرنگی هستم.روزانه آپ میکنم.

الهه جون ( همون عسل بانو دختر آبادان خودمون) من رو به بازی شب یلدا دعوت کرده. من هم اطاعت امر کردم. شما هم دل من رو نسوزونید برام هم تو پست دیروز و هم امروز پیغام بذارید.

۱- توی مدرسه تیزهوشان درس خوندم.رشته ریاضی.وضعیت درسیم بد نبود و انتظار داشتم توی یه دانشگاه توپ قبول بشم.آرزوم این بود که صنعتی شریف درس بخونم که از بخت بدم توی مرحله اول کنکور ( سال 74 کنکور دو مرحله ای بود) قند خونم افتاد و آخر سوالهای فیزیک بودم که دیگه نفهمیدم چی شد. رتبه ام حدود هزار شد و شریف بی شریف....مهندس الکترونیک و کارمند دولت هستم. دلم میخواد درسم رو تا اونجا که بشه ادامه بدم....

۲- از بچگی عزیز دردونه بابا بوده و هستم.از کلاس اول ابتدایی تا سال چهارم دبیرستان بیشتر روزها با بابا به مدرسه رفتم.هرچقدر بابا و مامانم به من وابسته بودند برعکسش من یک دختر مستقل و آتیش پاره بودم که همه کارهام مثل پسرها بود. همه همبازیهای دوران کودکیم پسر بودند.

۳- ترم چهار دانشگاه که بودم حسین که همکلاسیم بود ازم خواستگاری کرد.طفلکی هول شده بود از دستش برم.حالا انگار چه تحفه ای بودم! پدر عاشقی بسوزه. 

الکی الکی من هم  عاشقش شدم. اما خوب من بچه مثبت تا درسم تموم بشه معطلش کردم. خلاصه پدرمون دراومد تا زن و شوهر شدیم. الان هم همه زندگیمه و دیوانه وار دوستش دارم.

۴-با سریال هزار دستان و میرزا رضای خوشنویس ،  عاشق خط و خوشنویسی شدم. ( حال میکنید تاثیر سریالها رو !) 

شدم پای ثابت انجمن خوشنویسان. الان هم هنرجوی دوره ممتازم. عاشق نستعلیق و شکسته نستعلیق. همین طور عاشق شعر و مشاعره و نقاشی و موسیقی و سه تار. یه دیوان نیمه کاره شعر هم دارم که خیلی وقته تنها مونده. همیشه دوست داشتم شوهرم شاعر باشه و خیلی رمانتیک. برعکس ، حسین تنها شعری که بلده "توانا بود هر که دانا بود " است!

۵- عاشق هدیه دادن و مخصوصا" هدیه گرفتن هستم. هر وقت هم دلم میگیره اگه بریم خرید حالم فورا" خوب میشه. دوست دارم حسین حداقل هفته ای یکبار برام گل بخره. 

 حالا دوستای خوبم سمیه مامان ایلیا-شایا- صدفارکا و مامان آینده رو به بازی دعوت میکنم ...