چقدر زود گذشت. اصلا" باورم نمیشه به این سرعت جوجه کوچولوی من 6 ماهه شد. من هنوز در حیرت دوران بارداری موندم. انگار همین دیروز بود که فهمیدم یه نی نی کوچولو ، کوچولوتر از یه نخود ، نی نی که نه میدونم چه شکلیه و یا دختره یا پسر داره توی دلم جوونه میزنه.

انگار همین دیروز بود که با بابایی به دکتر رفتیم و علایمی که داشتم رو گفتم و خواستم آزمایش بارداری بدم و اون هم خندید و گفت علائم حاکی از بارداریه اما به قیافه ات نمیخوره....

روزه بودم و تا افطار چیزی نمونده بود. خواهش کردم جواب آزمایش رو اورژانسی بدن. گفتند یک ساعت دیگه بیا.

حسین پیشنهاد کرد بریم یه جایی هم افطار کنیم هم به خاطر نی نی دار شدنمون جشن بگیریم  و شامی بخوریم.لپام گل انداخته بود.قلبم داشت از جا کنده میشد. برای افطار آش رشته گرفت. و همین طور یه شام مفصل....

یکی دو قاشق بیشتر نتونستم بخورم. دوست داشتم زمان زودتر بگذره.

.

.

.

جواب آزمایش رو گرفتیم.مثبت بود...

خدای من یعنی من مامان شدم. حسین هم در حالی که اشک توی چشماش حلقه زده بود میخندید.

به این زودی.... همه که میگفتن بعد از اینکه تصمیم بگیرید یه مدت زمان میبره. عجب نی نی هولی...

تصمیم گرفتیم فعلا" به کسی چیزی نگیم.چراشو نمیدونم ولی فکر کردیم یعنی چی اول کاری به همه بگیم. فکر میکردیم اینطوری مزه اش بیشتره. مثل یه راز کوچولو و دوست داشتنی....

از فرداش مثل ندید بدیدها رفتیم خرید. توی هر کتاب و مجله و .... اگه نوشته بود فلان چیز برای نی نی خوبه زودی میخریدیم. لیست گرفته بودیم: انار-سیب- به – خربزه- کندر- گلابی – بادام – خرما ......

جالب بود که همه اون چیزها رو با هم میخوردیم انگار بابای نی نی هم باید بخوره تا نی نی مثلا" خوشگل و باهوش و .... بشه.

ماه رمضون پارسال خیلی قشنگ بود. بجز یه روز  ، همه روزه هارو گرفتم. چه لذتی داشت احیا رفتن با نی نی. قرآن سر گرفتن و جوشن کبیر و ... تا خود سحر. احساس میکردم بیشتر از همیشه به خدا نزدیک شدم.

هر روز صبح اول وقت با نی نی قران میخوندیم.

یه cd ترتیل پرهیزگار داشتم. هفته اول هر روز جزء اول.هفته دوم جزء دوم....تا هفته سی  که دوباره از اول شروع کردیم...

کتاب " ریحانه بهشتی " رو هم عاطفه دوست خوبم بهم هدیه کرده بود. هر چند نتونستم همه اون اعمال دوران بارداری رو بجا بیارم ولی بیشترش رو موفق شدم.

خودم که فکر میکنم اینکه صبا بچه آرامی است و اصلا" اذیتم نکرده به خاطر آرامش خودم توی اون موقع است. و من آرامش خودم رو از کتاب خدا گرفته بودم....

ماه سوم بود که به مامان خبر دادم.جریانشو توی آرشیوم میتونید پیدا کنید.

حسین هم ماه چهارم به مامانش گفته بود. البته گفته بود نی نیمون سه ماهه است.اینقدر خندیدم که حد نداره. آخه بهش گفتم چرا یک ماه سنشو کمتر گفتی؟

گفت: برای اینکه نگن چرا اینقدر دیر گفتی!!!!!!!!!!!!!!

بعدش هم که همتون با من همراه بودید و همه چیز رو اینجا ثبت کردم........

***

 

دیشب هم ششمین ماهگرد تولد موش موشیمون رو جشن گرفتیم. ماههای قبل صبا آروم مینشست و ازش عکس میگرفتیم.اما الان وروجکی شده که یه دقیقه آروم و قرار نداره.

اول کاری دستشو کرد توی کیکش و امتحانش کرد ببینه خوشمزه است یا نه.

یه عکس درست و حسابی هم نذاشت ازش بگیریم.

از بادکنک میترسه. ماه قبل با بادکنکها بازی میکرد ولی اینماه نمیدونم چرا میترسید.

از دیشب "ددر" هم میگه و بای بای هم میکنه. وقتی هم چیزی رو از جلوی دستش ور میداریم داد میزنه " اده " (بده ).

وقتی از دست کسی عصبانیه سرش داد میزنه :" اونگه" ( نون ساکن با فتحه گ )

باید برم ببینم میتونم چیزی از عکسهای تولدش اینجا بذارم یا نه.

فعلا" این عکسها رو داشته باشید....

اینجا داره با مامانی توپ بازی میکنه.

 

موش موشکم داره موهای عروسک بیچاره اش رو شونه میکنه. عروسکه مرد از بس با برس زد تو سرش !!!

   

صبا قاتل کنترل!

   

صبای خوش تیپ

    

پ.ن 1: سمیه جون ( مامان ایلیا گل گلی ) اصلا" فکر نمیکردم با کسی که تاحالا ندیدمش اینقدر زود صمیمی بشم. مرسی از تلفنت عزیزم.

پ.ن 2 : کسی که با عنوان " یه مامان " برای من پیغام میذارید. اولا" البته حق با شماست من قوه تخیلم خیلی خیلی خوبه. اما کلمات با معنی که صبا میگه و دقیقا" اونها رو بجا استفاده میکنه به هیچ وجه خواب و خیال نیست. دوما" دلیلی نداره همه بچه ها مثل هم باشن.یکی زودتر حرف میزنه یکی زودتر راه میوفته یکی هم دیرتر.سوما" من این وبلاگ رو برای دل خودم و هدیه دادن به همه زندگیم مینویسم. اگه شما رو اذیت میکنه هیچ اصراری ندارم وقت گرانبهاتون رو بذارید و وبلاگ من رو بخونید.

 

پ.ن3: مامان جون و خاله صفورا از اینکه وقت گذاشتید و برای صبا هدیه به این خوشگلی خریدید ممنونم.

پ.ن 4 : حسین مهربونم مرسی از کمکهات. امیدوارم جبران کنم.