سه شنبه  20/10/84

 

حسین مهربون من بالاخره از ماموریت برگشت. و من ونی نی از تنهایی دراومدیم.

با اومدن بابایی ، برف قشنگی هم  باریدن گرفت. و شب خاطره انگیز ما را زیباتر کرد.خدایا از تو و اینهمه لطفت ممنونم.

 

 

چهارشنبه 21/10/84

 

امروز به مناسبت عید سعید قربان تعطیله.

یه تعطیلی درست و حسابی همراه با انبوه برف که همه جای شهر سردسیر و دوست داشتنی ما "همدان "رو که امسال زمستان گرم و بدون برف و بارانی رو شروع کرده بود ، سفید پوش کرد.

نی نی خوشگل من ، این اولین برفی بود که بعد از به بار نشستن شکوفه زیبای وجودت خدای مهربون برامون فرستاد. هیچ وقت از دیدن برف اینقدر هیجان زده نشده بودم. عزیزم این که من نسبت به وقایع و رخدادهای  اطراف خودم حساس تر شدم و زیبایی ها رو ، بهتر و  زیباتر از قبل میبینم و حس میکنم به خاطر وجود نازنین تو است.

 

راستی امروز عمه فاطمه و عمو حمید که تازه از وجود تو باخبر شده بودند از تهران زنگ زدند و تبریک گفتند.

عمه فاطمه و دختر عمه ات زهرا اینقدر به خاطر این خبر ذوق زده  شده بودند که نگو. خلاصه برا خودشون اونجا حسابی جشنی بر پا بود.

اون یکی عموت هم قبل از باخبر شدن از این قضیه خوابت رو دیده بود و وقتی فهمیده بود که خوابش واقعیت پیدا کرده ، حسابی تعجب کرده بود. راستی عمو خواب دیده تو یه پسر تپل مپل و ناز نازی هستی!

 

پنج شنبه  22/10/84

 

عسلکم ، امروز مامانی باید برای یه سری آزمایش ، به آزمایشگاه میرفت.

اونهم چی ناشتا !

آخه از وقتی تو یه کمی بزرگتر شدی مامانی همه اش تند و تند گرسنه میشه.

صبحها هم اگه تا ساعت 7 صبحونه خورد که هیچی وگرنه حسابی از حال میره و سر درد میگیره. خلاصه حسابی به خودم فشار آوردم و دو تا لقمه نون وپنیر گنده درست کردم تا به محض اینکه آزمایشم رو دادم از خجالت خودم در بیام.

قراره یکشنبه جواب آزمایشم رو بدهند.

 

این قسمت رو دیگه برای تو نمینویسم چون نمیخوام به این زودی با مشکلات این دنیای بزرگ آشنا بشی و از عدم مسئولیت پذیری بعضی ها و قوانین دست و پاگیر ادارات دولتیمان با خبر بشی.

 

راستش برای 5 روز مرخصی استعلاجی که دکترم ماه گذشته  به من داده بود اداره گفته بود که چون از سه روز بیشتر است باید تامین اجتماعی تائید کنه.

 سه هفته پیش من رو به درمانگاه تامین اجتماعی راهنمایی کردند تا پزشکان آنجا گواهی استراحت من رو تائید کنند.اونجا بعد از کلی معطلی و رفتن از این طبقه به اون طبقه گفتند به ما مربوط نمیشه باید بری شعبه برگه استعلاجی بگیری بیاری برای ما و فقط تا ساعت نه و نیم صبح هم فرصت داری و گرنه باید هفته دیگه بیایی.خلاصه سه بار من رو با اون حالم بین درمانگاه و شعبه پاس دادند و آخر سر هم به مدیریت درمان فرستاده شدم. اونجا هم گفتند باید کمیسیون پزشکی تشکیل بشه و در مورد شما نظر داده بشه. که به هفته بعد موکول شد.

خلاصه بگذریم از هفته بعدش که برای نظر دکتر یه روز دیگه هم علاف شدم و جوابش موند برای این هفته که من آخرین روز هفته یعنی پنج شنبه رفتم که دیگه کارم تموم شده باشه. اما چشمتان روز بد نبیند که نه تنها جوابی نگرفتم بلکه بعد از معطلی تا ساعت دوازده و نیم ظهر یک نامه دیگه به من دادند که یه سری سوال  و جوابها از اداره ما پرسیده بودند و ادامه ماجرا در هفته های بعد...... آنهم برای فقط 5 روز ناقابل....

 

 

جمعه  23/10/84

 

بابایی خیلی هواتو داره عزیزم. من که حسودیم میشه.

امروز احساس کردم یه طرف شکمم قلمبه شده . که بعد فهمیدم موش موشکم رفته گوشه دل مامانی و میخواد اونجا رو سوراخ کنه بیاد بیرون. حسابی دردم اومده بود و داشتم تو رو لمست میکردم ببینم درست فهمیدم یا نه.

 

من: این فسقلی چه زوری داره با این قدش!

بابایی: به من رفته دیگه.

من همچنان لمست میکردم که یه قلمبه کوچولو اندازه یه نخود رو زیر دستم احساس کردم. و به بابایی گفتم : نمیدونم این کجاشه؟

بابایی: اینقدر فشار نده دستشه.  دست نی نیم میشکنه ها.

من:

بابایی: آخرش تا تو از این بچه یه کتلت درست نکنی دست وردار نیستی.

و خطاب به تو: بابایی یه لگد بهش بزن تا یه تفنگ گنده ؟؟؟!!! برات بخرم.