سلام

امروز آخرین روز اولین هفته کاری بعد از ۶ ماه مرخصیه.کلی تغییرات توی اداره انجام شده.مثلا من دوران بارداری یه شانس خوب داشتم و اون هم این بود که یه اتاق مستقل و راحت داشتم و کسی به کارم کاری نداشت.اما حالا اون اتاق به اتاق استراحت تبدیل شده و میز من رو توی اتاق آقای رئیس گذاشتند.دیگه خودتون تصور کنید که اصلا؛ نمیتونم تکون بخورم.وای نمیدونید چقدر کار دارم. باید درطی مدت کوتاهی هرچی توی این ۶ ماه  خراب کاری شده رو راست و ریست کنم. قسمتی که من مسئولش هستم ۶ تا ردیف پرسنلی خالی داره.یعنی ۷ نفر باید این کار رو انجام بدن تازه این برای وقتی بود که کارها یک سوم الان بود. اما همه کارها رو خودم به تنهایی دارم انجام میدم.تازه اگه بخوان بهم نیرو هم بدن نیرو تازه کار و بدون تخصص میدن که آموزش اونها هم به کارها اضافه میشه.کامپیوترم هم داغون شده. هر روز یه چیزیش خرابه. به اینترنت هم به خاطر خراب بودن کامپیوتر زیاد دسترسی ندارم.الان هم رئیس نیست و من دارم تند و تند تایپ میکنم.

صبای خوشگلم هم خدا رو شکر خوبه. براش دو تا شیشه شیر میذارم. صبحها بهش پوره میوه و ناهار هم سرلاک یا حریره بادام و ... میدن.خودم هم ساعت یکربع به ۳ میرم خونه.توی اداره هم با هر بدبختی و فلاکتی شده و موش و گربه بازی و کشیک دادن برای خالی شدن اتاق استراحت که همیشه خدا یکی اون تو هست میرم و یه شیشه شیر برای فردای موش موشی میدوشم.خیلی سخته همه همکارای آدم مرد باشن.همیشه هم همه جا باشن.

صبا روز اولی که از اداره برگشتم. تا من رو دید پرید توی بغلم.لبای کوچولوش رو روی لبام گذاشته بود و هی بوسم میکرد.نزدیک یکربع فقط بوسم میکرد.دیگه کاری کرد که من و مامان و خاله صفورا طاقت نیاوردیم و سه تایی زدیم زیر گریه.خیلی دوری سخته بیشتر از اونی که فکرشو میکردم.روز بعد هم باهام قهر کرده بود و تا مدتی اصلا نه نگام میکرد نه بغلم میومد. مامانی به خدا من دوستت دارم. من از تو بیشتر سختی میکشم.                                           

تنها کاری که میتونم براش بکنم اینه که هی بهش تلفن میکنم و باهاش حرف میزنم و براش شعر میخونم.اون طور هم که مامانم میگه خیلی خوشحال میشه و دست و پاهاش رو تکون میده و چشماشو گرد میکنه و با دقت گوش میده.اما خوشحالم که خونه مامان بهش حسابی خوش میگذره.اینقدر بازی و نانای میکنه که شب تا صبح از خستگی بیهوش میوفته و موقع شیر خوردن هم چشماشو باز نمیکنه.

قربونش برم دلم براش ضعف کرد.دیگه نمی تونم بنویسم.برم بهش زنگ بزنم....

پ.ن: حسین عزیزم.بابای خوب و مهربون صبا ،تولدت مبارک باشه و امیدوارم مثل همیشه توی همه کارهات موفق باشی.