بالاخره مرخصی من تموم شد و دوران خوش خونه نشینی و عشق کردن با جوجه کوچولوی نازم تموم شد.

این یکی دو روز آخر خیلی بهم سخت گذشت.نمیدونم چرا هر وقت صبا رو بغل میکردم و اون سرش رو به سینه ام میچسبوند و خودش رو برام لوس میکرد اشک توی چشمام جمع میشد. بعد از پنج ماه و نیم کنار هم بودن واقعا" سخته.

میدونم که از فردا توی اداره همه هوش و حواسم توی خونه مامان و پیش عروسک سفید و تپلی و خوشگلم خواهد بود.

اما چه میشه کرد.بالاخره باید یه روزی به اداره برمیگشتم....

 

امروز تصمیم دارم این آخرین پست ایام مرخصی و استراحت رو به کارها و حرفهای جوجه کوشولو اختصاص بدم:

راستی تا یادم نرفته بگم که عسل مامان روز تولد امام رضا اون حرفی رو که منتظرش بودم به زبون آورد و یه عیدی به یاد موندنی بهم داد.خونه مامانم بودیم و صبا بغل خاله صفورا بود. و حسابی گل از گلش شکفته بود و سر و صدا راه انداخته بود. یه دفعه به من نگاه کرد و گفت: "ماما" و هی این رو تکرار کرد.وای نمیدونید داشتم بال درمیاوردم.بغلش کردم و تا میتونستم فشارش دادم و بوس بوسیش کردم و گازش گرفتم.

 

صبا به همه انواع خوراکی میگه "قیخ".اون اوایل هم که به من و حسین میگفت " آقا".وقتی هم گشنه اش میشد همش بدون وقفه میگفت: " آقا قیخ"

این ترکیب کردن کلمات رو از قبل از سه ماهگی میگفت و من رو مات و مبهوت میکرد چون توی کتابها خونده بودم که از یازده ماهگی میتونه این کار رو بکنه.

وقتی پوشکش رو خیس میکنه اینقدربا صدای نازک میگه " دیییش" ( همون جیش)  تا عوضش کنیم.

و وقتی هم که خیلی خوشحاله و یا چیزی میگه و ما منظورش رو میفهمیم و اون کار رو براش انجام میدیم دستهاشو از هم باز میکنه و میگه " هییییییییی"

یک هفته ای هم هست که آب رو کاملا" شناخته.شبها موقع شام صبا رو توی صندلی غذاش میذاریم و میاریمش کنار میز غذا. به محض اینکه یکی آب میخوره دستهاشو دراز میکنه تا لیوان آب رو بگیره. که براش توی فنجونش میریزیم و بهش میدیم و اون هم خیلی ماهرانه بدون اینکه آب رو بریزه میخوره. و بعدش هی میگه " آ بّــــه" .توی دستشویی هم که میشورمش همین رو میگه و کاملا" میفهمه که این آب همونی است که توی لیوانه و میخورنش.

وقتی حسین ازکنارش  رد میشه و نگاش نمیکنه با جیغ اینقدر بابابابا میگه تا حسین به طرفش برگرده. بعضی وقتها هم بابا و ماما رو قاطی میکنه و جیغ و ویغ راه میندازه و گوش همسایه ها رو کر میکنه.

توی دستشویی که صدا میکنه و صداش اکو میشه کیف میکنه و تا میتونه جیغ میزنه و خودش به خودش میخنده.

اجزای بدنش رو هم بهش یاد دادم. و کارهایی رو که بهش میگم انجام میده: مثل دست مامان رو بگیر- پات رو بده-پاهات رو ببر بالا که موقع عوض کردن پوشکش خیلی کمکم میکنه.بهش میگم دهنت کو دهنش رو باز میکنه.چشم و بینیش رو هم با انگشت سبابه نشون میده. وقتی صورتم رو جلوی صورتش میبرم و میگم چشم مامان کو؟ چشم من رو نشون میده و کاملا" فرق چشم مامان و چشم صبا رو میفهمه.

خیلی به صورت علاقمند شده و وقتی من یا حسین کنارش دراز میکشیم اینقدر انگشتش رو توی دهن و دماغ و چشممون میکنه و موها و  گوشمون رو میکشه که قید خوابیدن رو میزنیم.

رشد حرکتیش هم بد نیست. کامل غلت میزنه و چند دوری میچرخه . با تکیه به دستهاش هم چند دقیقه ای میشینه ولی چهار دست و پا نمیره.توی این مورد خیلی تنبله .

بهترین اسباب بازی براش کتابه.دوست داره با دقت عکسهاشو نگاه کنه.مخصوصا" اگه عکس نی نی داشته باشه. آخرش هم که حوصله اش سر میره چنگ میزنه و کتاب رو مچاله میکنه. از عروسکهای دختر خیلی خوشش میاد و نازشون میکنه .هرچند ناز کردنش به چنگ زدن شبیه تره . و اینقدر مامانشو این مدلی ناز کرده که همه صورت و دستهام زخم و زیلی شده.

 

 

خب دیگه حسابی طولانی شد. برم این روز آخری به نی نی و باباش برسم...

راستی روز دانشجو رو به همه دوستان دانشجو تبریک میگم.همین طور به خاله صفورا و دایی حسین و عمه آزاده.

دایی حسین سخت مشغول خوندن برای کارشناسی ارشده. و اینطوری که داره پیش میره و نتایج آزمونهای پارسه نشون میده باید منتظر رتبه تک رقمی توی کنکور سراسری باشه.دست راستش به سر خواهر تنبلش .........