بابایی قول داده بود که آخر هفته من و صبا رو میبره نمایشگاه اسباب بازی.

من از صبا خوشحالتر بودم.چون میدونستم به دخمل نازم حسابی خوش میگذره.

دیروز هم هوا حسابی آفتابی و گرم شده بود. پرده های اتاق خوابها و هال و پذیرایی رو کنار زدم تا از این آفتاب گرم پاییزی نهایت استفاده رو ببریم. با صبا هم رفتیم توی اتاقش و لباسهاشو بالا زدم تا نی نی خوشگلم یه ذره آفتاب بخوره.

اما عصر کم کم هوا سرد و سردتر شد.و پنبه پنبه برف بود که از آسمون پایین میریخت.دونه های برف اینقدر درشت بود که اول فکر کردم همسایه ها دارند از بالای پشت بام پنبه پایین میریزن.ولی وقتی کنار پنجره رفتم دیدم نه زمین هم خیس شده. صبا هم ذوق زده شده بود و میگفت بوووووووووف.

با خودم گفتم این هم از برنامه ریزی برای نمایشگاه.اما قشنگی برف اینقدر زیاد بود که ناراحتیمو زود فراموش کردم.از شانس خوب نی نی کوچولوی من امروز هم هوا خوب شد.ما هم رفتیم سراغ خاله صفورا و با هم به نمایشگاه رفتیم.

صبا اولش توی بغل بابایی مات و مبهوت عروسکها رو نگاه میکرد و از تعجب هیچی نمیگفت. ولی یه کم که گذشت داشت از هیجان و خوشحالی بال در میاورد. بچه ام نمیدونست کدوم طرف رو نگاه کنه. با شادی شروع به صدا درآوردن کرد و هر چند یکبار که یه چیز خوشگل میدید بابایی رو فشار میداد و میگفت : هییییییی!

صبا اسباب بازی زیاد داره و من نمیخواستم چیزی براش بخرم .فقط میخواستم از دیدن اسباب بازی ها لذت ببره. غرفه دارها هم برای صبا حسابی ذوق میکردن و عروسکهاشون رو براش تکون میدادن. با اینکه خیلی طول کشید ولی تا آخرش نگاه میکرد و دست و پا تکون میداد و خوشحالی میکرد.یاد سال قبل افتادم که صبا توی دل مامان و قد یه نخود بود.یاد اون دمپایی روفرشیهای اردکی که پارسال براش خریدم و هنوز اندازه اش نشده . با خودم گفتم سال دیگه هم میتونم نی نیم رو بیارم اینجا ؟؟!!!!

براش cd تصویری چیه و چرا خریدم که خیلی خیلی خوشش اومد.با یه کتاب حمام و یکسری عروسکهای کوچولوی انگشتی که بابا و مامان و مادر بزرگ و خواهر و برادر داره و با انگشتها میشه مفهوم خانواده رو به نی نی ها آموزش داد.

برای خودم هم یه جیم بال ( از همون توپهای بزرگ مخصوص بدنسازی ) خریدم. آخه حسابی ورزشکار شدم.و غیر از نرمش صبحگاهی که از ساعت 8.5 صبح با شبکه 3 میکنم عصرها هم دراز و نشست و ورزشهای مخصوص شکم میکنم.اگه این دو سه کیلو اضافه وزن هم کم بشه خیلی خوبه. هرچند ورزش خیلی توی روحیه ام تاثیر خوبی میذاره. مخصوصا" که با آهنگهای شاد هم همراه باشه و صبا هم کلی ذوق میکنه و هرکاری من میکنم اون هم میکنه و فکر میکنه داریم بازی میکنیم .واز خوشحالی جیغ میزنه.

راستی کسی تا حالا به نی نیش از این سرلاکهای شرکت نستله داده. برای صبا برنجیش رو خریدم و بهش دادم خیلی دوست داره. اما اینکه رویش نوشته" احتمال داشتن گلوتن " کمی من رو نگران کرده و میترسم باعث  حساسیت به گلوتن بشه.

موش موشک سنگگ هم دوست داره.براش به اندازه نونی که برای ماهی میریزن خرد میکنم و بهش میدم اون هم با اون دهن بی دندونش ، نون رو توی دهنش میچرخونه و وقتی نرم و له شد قورتش میده و دوباره دهنشو باز میکنه تا یکی دیگه از اون نونها رو توی دهن کوچولوش بذارم.اینقدر این کارش خنده داره که من رو یاد غذا دادن گنجشکها به نی نیهاشون مینداره....