چهارشنبه صبح زود وسایل صبا رو آوردم و آماده اش کردم.بابایی گفت: شما کجا؟

گفتم حوصلمون سر رفته ما رو ببر خونه مامان.

وقتی رسیدیم جیغ دایی و خاله از خوشحالی بلند شد.بابا و مامانم هم سر اینکه صبا بغل کی باشه باهم مسابقه بکش بکش راه انداخته بودند. وروجک هم از خوشحالی فقط میخندید و دل همه رو آب میکرد.

عصر که بابایی از اداره برگشت مامان نذاشت به خونه خودمون برگردیم و گفت فردا پنجمین ماهگرد صبا است همینجا جشن میگیریم. برید براش کیک بخرید.

ماهم از فرصت استفاده کردیم و باهم رفتیم بازار تا برای خودم چکمه زمستونی بخریم.همیشه موقع خرید دوست دارم از این چیزمیزای جینگیلی خانومی بخرم ولی نمیدونم چرا هیچ وقت نتونستم اینکار رو بکنم و همیشه هرچی میخرم اسپرته. بابایی میگه من که اصلا" فکر نمیکنم این چیزها با روحیه تو سازگار باشه.فکرشو که میکنم میبینم راست میگه.آدم با لباسهای اسپرت راحت تر میتونه ورجه وورجه کنه!!!

شب هم برای صبا کیک و بادکنک و فشفشه و … خریدیم و شام خونه مامانم بودیم و شش نفره تولد جوجه کوچولوی نوک حناییم رو جشن گرفتیم.

این بابایی هم که تا فرصت پیدا میکنه از موش موشک عکسهای عجیب غریب با قیافه های خنده دار میگیره. نمیگه فردا دختره رو دستمون میمونه و باید ترشی صبا بندازیم…

        

دیروز هم حس انسان دوستیم گل کرد. یاد مادر بزرگام افتادم و دلم به حالشون سوخت و با خودم گفتم حتما" عصر جمعه ای  حسابی دلشون تنگ شده. این بود که بهشون زنگ زدم و گفتم که آماده باشن غروب حسین میره سراغشون تا بیاردشون اینجا.به مامان و بابای خودم هم که قبلا" گفته بودم بیان. خلاصه شام خوشمزه ای پختم ( خورشت قیمه با سوپ قارچ).بابایی هم خونه رو جارو و گردگیری کرد. بعدش هم صبا رو بردم حمام و حسابی تمیزش کردم.وای نمیدونید توی حموم چقدر خوردنی میشه.هرکاریش هم بکنم صداش درنمیاد. لباس هم نداره تا دلم بخواد گازش میگیرم.

      

شب خیلی خوش گذشت.از این که دل دوتا پیرزن تنها رو شاد کردم خیلی خوشحالم…

 

پ.ن: یکی از دوستان ، نویسنده کتاب " همه مادران سالمند اگر…" رو خواسته بود .این کتاب نوشته الیزابت فنویک و ترجمه امیر صادقی بابلان است . کلا" مجموعه این کتابها که متعلق به نشر دانش ایران است، عکسهای خیلی خوشگلی هم دارن مخصوصا" کتاب آشپزی برای همه کودکان.