تا حالا شده تو زندگیتون به جایی برسید که حتی به اینکه فردا زنده باشید امید نداشته باشید. شاید تصورش یه کم سخت باشه. اما من این هفته این حال و روز رو تجربه کردم.

از اینکه نمیتونم اون طور که باید به کارهام برسم به شدت احساس افسردگی میکنم.

احساس سرخوردگی و اینکه دیگه هیچ جایگاهی ندارم. اینکه فراموش شدم و دارم توکنج خونه میپوسم.

جزوه های کارشناسی ارشد هر روز توی اتاق ولو میشن و بدون اینکه خونده بشن غروب دوباره جمعشون میکنم.

همه کارم شده مرتب کردن خونه و شیر دادن به نی نی و عوض کردن پوشکش و بازی کردن باهاش و شستن لباسهاش ، حموم کردنش اون هم با کلی مکافات که یکی رو پیدا کنم کمکم کنه که بعد از شستنش حوله اش رو تنش کنه و از حموم بیرون بیاردش.

درست کردن غذا و احیانا" جارو و ....

خلاصه که دیگه هیچ وقتی برای خودم نمی ماند. بعضی وقتها به خودم میام میبینم عصر شده و من حتی نرسیدم موهام رو شونه کنم.

نی نی فسقلی هم این قدر نق نقو شده که همش باید در معرض دیدش باشم و باهاش بگم و بخندم و ادا دربیارم وگرنه خونه رو میذاره روی سرش.

از اون آرزوی پرجنب و جوش و شاد یه آدم افسرده و ناامید باقی مونده که همه فکر این هفته اش این بوده که اگه من یهو بمیرم صبا از گشنگی چیکار میکنه. کی بزرگش میکنه؟

کی باهاش بازی میکنه کی بهش محبت میکنه.

بهم نخندید ولی بعضی وقتها حتی به این هم فکر کردم که اگه من بمیرم بگم حسین بره با کی ازدواج کنه که خوب از صبا مراقبت کنه!!!!!!!!!

قبل از اینکه صبا به دنیا بیاد وضعیت جور دیگه ای بود. کارهای صبا نبود از اون طرف بابایی هم بود و حسابی کمکم میکرد.اما حالا هم کارهای صبا اضافه شده هم کمک بابایی حذف شده. نه تنها کمکش حذف شده بلکه هم صحبتی و همکلامیش هم یه جورایی از این خونه پرکشیده. آخه بابایی توی سال تحصیلی جدید بعد از ساعت اداری توی دانشگاه تدریس هم گرفته و وقتی از دانشگاه برمیگرده اونقدر خسته است که فقط توان این رو داره که شامی بخوره و بعد هم از خستگی بیهوش تا صبح میوفته و صبح هم هنوز من خسته شب نخوابی دیشبم که از خونه میره.

میدونم فقط خودم باید به خودم کمک کنم. باید از این جهنمی که برای خودم درست کردم خلاص بشم. نمیخوام جلوی پیشرفت بابایی رو بگیرم.ولی پس من چی؟

تکلیف من این وسط چی میشه؟ روح خسته من رو کی میخواد درمان کنه. غمی که تو دلم لانه کرده رو کی میخواد بیرون کنه.با چی؟ چطوری؟!!!

خدایا خودت کمکم کن.........

غم در دل تنگ من از آن است که نیست        یک دوست که با او غم دل بتوان گفت