سلام به همه دوستای گلم

وای نمیدونید چقدر خوشحالم.آخه دیگه لازم نیست اینجا رو تعطیل کنم چون اوضاع اون طور که فکر میکردم حاد نبود.البته بعضی از خانمهای همکار آدرس اینجا رو دارند و همیشه هم میان و وبلاگ رو میخونند و من این موضوع رو از همون روز اولی که اومدند با چک کردن IP ها فهمیدم ولی خوب مساله پست قبلی ، خانوادگی و از نوع فامیل شوهری بود که فقط آدرس رو به عمه آزاده ( عمه صبا)  داده بودم و دوست نداشتم کسی دیگه بدونه. که خدا رو شکر فهمیدم آدرسی که لو رفته اشتباهی بوده.

وقتی فکرش رو میکردم که بعد از این همه مدت چطوری اینجا رو تعطیل کنم دلم میگرفت.هرچند که این روزها نمیتونم زیاد آپ کنم ولی خوب این خونه رو از وقتی که صبای مامان از یه نخود هم کوچیک تر بود و داشت تو دلم یواش یواش جوانه میزد بنا کردم و خراب کردنش کار من نبود.

از همه عزیزانم هم که با نوشته هاشون بهم دلگرمی دادند خیلی خیلی ممنونم.

از تیلای مهربون (مامان تینا و سینا)- مریم جون- مامان خرگوشک-سحرخانم-خاله شایای خودم –بابای هانا –سمیه جان مامان ایلیای تپل مپل – مهین جون-مامان بانوی مهربون و ارکای گلم که امیدوارم هر چه زودتر حالش خوب خوب بشه و خلاصه از همه شما که به من انرژی مثبت دادید یک دنیا ممنونم.و بدونید همیشه میام و بهتون سر میزنم هرچند که اینقدر سرعتم پایین و وقتم کمه که بیشتر وقتها نمیرسم براتون کامنت بذارم.

از گوگولی خوشگلم بگم که تا اسمش میاد دوست دارم فشارش بدم تا جیغش دربیاد. مامانها یادشونه اون موقعها که صبا به دنیا نیومده بود و من به وبلاگها سرمیزدم و عکس نی نی هاشون رو میدیدم به همشون میگفتم که از طرف من نی نی ها رو گاز بگیرن. حالا فکرش رو بکنید نی نی خودم از دست من چی میکشه .البته اون هم عادت کرده و وقتی فشارش میدم وگازش میگیرم ریسه میره و بلند بلند میخنده و من رو مجبور میکنه که دوباره ادامه بدم.

نخود مامان این روزها جیغ زدن یاد گرفته و با ولوم مختلف جیغ میزنه تا آخرش صداش میگیره و به سرفه میوفته بعد خودش از صدای خودش کیف میکنه و میخنده. این عکس هم در همین حال ازش گرفتم .خنده بعد از یه جیغ بلند همسایه فراری بده! 

          

این هم موش موشک ، کنار کیک چهارمین ماهگرد تولدش:

           

راستی نماز روزه همه هم قبول باشه و این چند روز تعطیلی خوش گذشته باشه. ما هم  تنها نبودیم. عمه آزاده با شوهرش مهمون ما بودند و کلی بهمون خوش گذشت . پنج شنبه هم با هم به گنجنامه رفتیم. باد شدیدی میومد و حسابی لباس تن صبا کرده بودیم که سرما نخوره. یه خانواده ازکنارمون رد شدند و تا صبا رو دیدند جیغشون دراومد و کلی برای صبا ذوق کردند و همش میگفتن وای خدا جون یه قلمبه صورتی!

 

این هم عکس همون قلمبه صورتی !

        

پ.ن 1: ناهار پنجشنبه با مهمونهامون به یکی از رستورانهایی که قبلا" خیلی خوب بود و با بابایی زیاد به اونجا رفته بودیم ، رفتیم ولی از شانس بد آشپزشون عوض شده بود و یکمی خنگ تشریف داشت. و مثلا" فرق کباب بختیاری و سلطانی رو نمیدونست . نتیجه این شد که بعد از یک ساعت انتظار غذای اشتباهی آوردند.البته نه تنها برای ما بلکه برای همه اونهایی که اونجا بودند. دوباره بعد از یک ساعت معطلی غذا رو بردند و لیموی روی کباب در دستان گرسنه آقا محسن شوهر عمه صبا باقی موند. دوباره بعد از نیم ساعت دیگه سه تا غذا برای ما آوردند ( ریاضیشون هم حسابی ضعیف بود آخه ما چهار نفر بودیم) اون هم باز یکی از غذاها اشتباه بود.خلاصه من و بابایی یه غذا با هم خوردیم و وقتی همه غذاشون رو تموم کردند یه غذای دیگه هم آوردند!!!!

حالا شما جای ما بودید کله ای برای صاحب رستوران باقی میگذاشتید. بماند که چقدر پیش مهمونهامون خجالت کشیدیم.

پ.ن 2: پی نوشت اول از خود پست هم طولانی تر شد. فکر کنم اون آشپزه روی من هم تاثیر گذاشته!

 پ.ن 3: یادم رفت بگم امروز رفتم واکسن جوجه کوشولومون رو زدم. خدا رو شکر حالش خوبه و داره از سرو کول من بالا میره.