امسال ماه رمضون خیلی دلم گرفته بود.  خیلی دلم میخواست من هم مثل بقیه بتونم روزه بگیرم ولی به خاطر موش موشکم نمیتونستم.  آخه عسل مامان فقط شیر میخوره  و من با روزه گرفتن باعث میشدم غذای نی نیم کم بشه و گشنه بمونه. 

همه بهم میگن شیر دادن نی نی کم از روزه گرفتن نیست و ثوابش بیشتره. 

این چند وقت حسابی مشغول بودم.  یازده سال پیش سال 74 چند ساعتی رو برای آموزش رانندگی رفته بودم اما برای آزمونش رد شده بودم.  نه اینکه فکر کنید خیلی خنگول بودم نه.  اون موقع دو تا افسر خانم بودن به شدت عقده ای .  ماشین های امتحان هم خیلی درب و داغون. خلاصه با ایرادهای بنی اسرائیلی  هی آدم رو رد میکردن. من هم اعصاب نداشتم دیگه نرفتم.  بعدش هم دانشگاه و ازدواج و پارسال میخواستم دوباره برم که سروکله نی نی پیدا شد  و من هم که به شدت ترسو شده بودم قیدشو زدم.  تا ماه قبل که دیدم اینجوری نمیشه و رفتم برای آموزش ثبت نام کردم.  مربیم یه آقای مهربون و خوش اخلاق بود که انصافا" تو کارش هم حسابی وارد بود. پنجشنبه هم رفتم آزمون دادم و قبول شدم. 

دیگه خبر اینکه من و صبا و بابایی هر سه تا سرما خورده بودیم.  آخه هوای اینجا حسابی سرد شده. خلاصه بساط بخاری رو علم کردیم . دخملم هم قربونش برم بدون هیچ اذیتی داروهاش رو میخورد.  مخصوصا" از مزه آموکسی سیلین خیلی خوشش میومد.

حالا خدا رو شکر حالمون تقریبا" خوب شده. 

دلم حسابی برای اینجا و دوستان تنگ شده بود.راستش بنا به دلایلی میخواستم این وبلاگ رو حذف کنم. تصورش رو بکنید دفتر خاطرات آدم که دوست داره فقط خودش و تعداد محدودی از دوستاش آدرسش رو داشته باشن بیفته زیر دست همه .  آدم از لجش دلش میخواد دفترش رو پاره پاره کنه. البته تقصیر خودم بود.

حالا نمیدونم چقدر میتونم با این وضعیت دوام بیارم.  یا اینجا رو برای همیشه میبندم و قید وبلاگ نویسی رو میزنم.   یا میرم یه جای دیگه و از صفر شروع میکنم.  این مدت هم که اینقدر طولانی شد داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چیکار کنم.

اعصابم خیلی داغونه.  لطفا" بهم بگید شما اینجور وقتها چیکار میکنید؟؟؟