سلام

ما دوباره برگشتیم. هم به شهرمون هم به وبلاگ مامانی و صبا

هفته قبل بود که بابایی هوس تهران کرده بود. من هم که از وقتی صبا توی دلم بود و یه نی نی 5 ماهه بود جایی نرفته بودم حسابی دلم مسافرت میخواست. اما به خاطر اینکه نی نی گولو اذیت نشه گوشه نشینی اختیار کرده بودم.

اما دیگه دل رو به دریا زدم و به بابایی گفتم ما هم می آییم.Love Smiles and Emoticons-14

بابایی هم خوشحال از این خبر، گل از گلش شکفت. قرار شد برای راحتی موش موشی با هواپیما بریم.خلاصه وسایلمون رو جمع کردیم و چهارشنبه شب هفته قبل عازم تهران شدیم.

عسل مامان توی راه همه اش حواب بود و فقط وقتی توی هواپیما پذیرایی کردند   اون هم بیدار شد و شیر خورد و دوباره لالا کرد تا خونه مامان بزرگ.

اونجا حسابی به صبا خوش گذشت. خانم خانما همش از این بغل به اون بغل و دل همه رو آب کرد. فسقلی اینقدر خودشو برای عمه ها و عموها لوس کرد و شیرین کاری کرد که هر جا میرفتیم معرکه گرفته بود و بزرگ و کوچیک رو دور خودش جمع میکرد.    

هر جا هم که رفت یه کادو به مناسبت اولین ورودش و مزین کردن خونه فک و فامیل به قدومش گرفت.

من هم که از بس جایی نرفته بودم و عقده خرید داشتم حسابی به خودم حال دادم و مانتو و شال و  لباس برای صبا و ... خلاصه که عقده گشایی کردم.

راستی من دارم زن عمو میشم.جاری کوچیکه هم ( زن عمو سمیه ) نی نی داره.یه نی نی 8 هفته ای. قدم صبا خیر بود همه رو به هوس انداخته. همش به صبا نگاه میکرد و میگفت خدا کنه نی نیم دختر باشه و شکل صبا بشه . اون وقت هیچ غمی ندارم.

یکشنبه هم سومین ماهگرد جوجه کوچولومون بود که خونه عمه فاطمه بودیم و حسابی با شوهر عمه و دختر عمه و پسرعمه صبا ، جشن گرفتیم و کیک و عکس ...

و  اینقدر از نی نی عکس گرفتیم و بلا های جورواجور سرش آوردیم که اشکش دراومد.

     

دوشنبه صبح هم به خونه خودمون برگشتیم. و دلمون رو صابون زدیم که یه استراحت درست و حسابی میکنیم . اما یه جعبه آلو از باغ پدری حسابی سرکارمون گذاشت. Yahoo Hidden Smileys-16به خاطر گرمای هوا مجبور بودم یه بلایی سر آلوها بیارم که خراب نشه. از دیروز صبح با بابای نی نی  مشغول درست کردن آلو بخارا و لواشک شدیم. هرچند فقط تونستیم نصف آلوها رو از خراب شدن نجات بدیم ولی با همون نصف دیگه هم کلی لواشکهای خوشمزه درست کردیم .     البته خشک شدن لواشکها چند روزی طول میکشه و تا تکمیل شدنشون دلمون حسابی قیلی ویلی میره. 

موش موشی مامان هم که الهی قربونش برم حسابی شیطون شده و همش دلش میخواد بشینه. و اطرافش رو نگاه کنه. بدون اینکه کمکش کنیم گردن و بالا تنه اش رو ،تا کمر بلند میکنه. صبح زود هم که از ساعت 6 بیدار میشه و تا ساعت 8 صبح بلند بلند انواع و اقسام روضه و آواز رو میخونه.    

خلاصه که گوش همسایه ها رو داره بد جوری نوازش میکنه. Yahoo Hidden Smileys-27هر چی هم میگم مامان جون صبایی یه ذره یواش تر.میخنده و روز از نو روزی از نو.

دو کلمه "آقا " و " قیخ" رو به خوبی ادا میکنه اون هم با کلی ناز کردن و نازک کردن صداش.آدم دلش میخواد گازش بگیره .   تا نگاش میکنیم و باهاش حرف میزنیم هم میزنه زیر خنده و ریسه میره.  خدا رو شکر نی نی نازم هم ساکت و آرومه و گریه کردن بلد نیست و هم خیلی خوش خنده است. در عوض یه لحظه آروم و قرار نداره و دلش میخواد صبح تا شب فقط بازی کنه. یه آدم بیکار میخواد تا دلقکش بشه و براش ادا دربیاره.    خانم خانما هم به ریشش بخنده.   چه کسی هم بهتر از مامانش. نمیدونم بچه های توی این سن همشون این طوری تف درمیارن یا فقط صبا این جوریه. دیگه لباس نمونده که با تف براش سردوشی نزده باشه.دستهاش رو هم که تا مچ میکنه توی دهنش و ملچ و ملوچ میخوره و کیف میکنه. تازگیها پاهاش رو هم کشف کرده . میاره بالا و تکون میده و بهشون خیره میشه و خودش به خودش میخنده.

با لامپ ها هم روابطش به شدت حسنه است. حسابی باهاشون دوست میشه و با لامپها حرف میزنه.    آخر سر هم که لامپه جوابشو نمیده سرش غر میزنه    و باهاش قهر میکنه     و اگه به دادش نرسیم میزنه زیر گریه.

    

خلاصه که جیگری شده که لنگه نداره.  من هم که دیگه قید درس خوندن رو زدم با این وروجک بلا.  روزه هم که فعلا" تعطیله .خدا خودش قبول کنه...