پنج سال پیش توی یه همچین روزی ( 16/6/1380 ) از شدت اضطراب  داشتم میمردم. همه چیز برنامه ریزی شده بود. همه چیز مرتب بود ولی نگرانی ول کن نبود. تب مختصری داشتم و لپام گل انداخته بود. جمعه بود و من داشتم فکر میکردم که یعنی میشه همه چی به خیر و خوبی تموم بشه و من شنبه رو با چشمای خودم ببینم.

شب قبلش حسابی خودمو خسته کرده بودم.از اونجایی که خیلی آدم حساس و ریزبینی بودم و هستم دوست داشتم هیچ کاری نقص نداشته باشه. دوست داشتم تو همه چی نظارت داشته باشم . 

حسین جون خوب یادمه اون روز چی به ما گذشت. توی شهر ما حسابی غریب بودی نه فامیلی نه دوست و آشنایی.

همه کارها رو خودمون دو تایی ردیف کردیم. هیچ عروس و دامادی رو ندیده بودم که اینطوری درگیر همه کارها باشند. از کارهای تالار گرفته تا میوه و شیرینی و آرایشگاه و ماشین عروس و فیلمبردار و دسته گل و محل استراحت مهمونها که همه از راه دور می اومدند و وسایل پذیرایی از اونها و چیدن سفره عقد و ....

به تو بیشتر از من سخت میگذشت. جای خالی پدر هم مزید برعلت شده بود و اشک بود که توی چشمای قشنگت حلقه زده بود. اگه اون بود شاید همه چیز رو دست خودش میگرفت و نمیذاشت به پسرش اینهمه فشار بیاد.  بستگانت هم توی شهر ما مسافر بودند و جایی رو بلد نبودند تا کمکی بهت بکنند.

صبح زود من رو رسوندی آرایشگاه. آرایشگر گفته بود غیر از عروس هیچ کس رو نمیپذیرم و من اونجا تنها بودم. و همهش به یاد و به فکر تو. بعد از اینکه کارش تموم شد و سرمو بلند کردم و توی آینه نگاه کردم خستگی از تنم بیرون رفت. گفته بود من عروسهام رو طوری درست میکنم که مثل یه پرنسس زیبا بشن. و انصافا" کارش رو خوب انجام داده بود. یه عروس زیبا و رویایی.......

وقتی اومدی دنبالم مثل همیشه محجوبانه نگام کردی و باز هم مثل همیشه خجالت کشیدی کارهایی رو که خانم فیلمبردار بهت گفته بود انجام بدی و فقط دستم رو گرفتی و به طرف ماشین بردی. به قول خودت عشق ما فقط برای خودمونه نه مردم و من همیشه عاشق این حجب و متانتت بوده و هستم.

روز پرکاری رو داشتیم. اول به خونه خودمون رفتیم که سفره عقدمون رو اونجا چیده بودیم. دو سال از عقدمون میگذشت ولی بنا به دلایلی که خودت میدونی اون موقع خیلی ساده برگزار شد و عکس و فیلمبرداری نکرده بودیم . علی آقا دامادتون نقش عاقد رو بازی میکرد و خطبه عقد رو خوند و بعد هم حلقه و قند سابیدن و چقدر اونجا خندیدیم. بعد هم فیلمبرداری و عکس و بازی کردن فیلمهایی که کارگردانش خانم فیلمبردار بود و بازیگرای ناشی اون ما دوتا. که فقط هر و هر میخندیدیم. بعد هم تالار و .........

غروب هم به رسم همدانیها برای دست بوس پدر عروس خانم و عوض کردن لباس داماد به خونه بابا اینها رفتیم. یادمه حسابی ترسونده بودمت و گفته بودم که باید جلوی جمع لباسهاتو دربیاری و لباس دامادی تنت کنی. و تو همه حرفهامو باور کردی و من توی دلم حسابی خندیدم. بعداز بزن و برقص و .... همه برای شام دوباره رفتند تالار. ومن و تو توی خونه تنها موندیم و قرار شد بعد از یه استراحت مختصر ما هم به اونها بپیوندیم. از ظهر وضویی که گرفته بودم رو نگه داشته بودم و نماز مغرب و عشا رو با هم خوندیم . من با لباس سپید عروسی و تو با لباس دامادی و چه کیفی داشت اون نماز...

بعدش هم تالار و شام و نخوردن شام توسط من برای اینکه آرایشم به هم نریزه و با ولع خوردن تو که ناهار هم نخورده بودی........

بعد هم گشتن توی شهر و گاز دادن و قال گذاشتن مهمونها ...

وقتی فیلم عروسیمون رو نگاه میکنم همه اون خاطره ها برام زنده میشه. با خودم میگم چقدر زود گذشت . توی این مدت ما دو تا خیلی بزرگ شدیم.خیلی عاقلتر و من حسرت میخورم برای اون لحظه هایی که الکی از دست دادیم و همدیگر رو دلخور کردیم.هرچند خیلی تعدادش کم بود ولی کاش همونها هم نبود.

حالا حسابی اخلاق و رفتار تو رو میشناسم. میدونم که همه عشقت رو عملا" و با احترامی که به من میگذاری و با مهربونی که به من میکنی نشون میدی. دیگه بهت ایراد نمیگیرم که چرا رمانتیک نیستی. دیگه میدونم که وقتی عصبانی و ناراحت هستی باید تنهات بذارم تا خودت مشکلت رو حل کنی. میدونم که دوست داری بعضی وقتها تنها باشی و توی اینترنت سرچ کنی و آخرین مقاله ها و مطالب علمی روز رو بخونی. میدونم که دوست داری با بقیه کوهنوردها به کوه بری و من هی ازت نخوام که من هم باهات میام.

با اینکه هرغذایی درست میکنم تشکر میکنی و میخوری ولی میدونم که عدس پلو و خورشت کرفس و بامیه دوست نداری. میدونم کتلت خیلی دوست داری اون هم به روش پخت مامانت.

میدونم از گیردادن خوشت نمیاد. میدونم وقتی خرید میریم نباید زیاد معطلت کنم. میدونم که جمعه ها و روزهای تعطیل دوست نداری خونه رو تمیز کنیم. میدونم که عاشق نوشابه و چیپس هستی. میدونم دوست نداری همش بهت بگم ریش هاتو بزن ، ناخنهاتو بگیر، کفشهاتو واکس بزن....

میدونم دیگه نباید ازت بخوام پوشک صبا رو عوض کنی چون نه بلدی و نه علاقه ای به یاد گیری اینکار داری. میدونم نباید ازت بخوام که برام شعر بخونی چون غیراز توانا بود هرکه دانا بود شعر دیگه ای بلد نیستی. میدونم که هروقت میگم بیا از خودمون حرف بزنیم تو آخرین خبرهای سیاسی کشور و جهان رو برام میگی.

میدونم خیلی به خواب بعداز ظهر احتیاج داری و نباید مزاحمت بشم. میدونم دوست داری تا جایی که دلت میخواد تخمه بخوری و من بهت نگم بسه دیگه معده ات درد میگیره. میدونم دوست داری یه روز قله اورست رو فتح کنی. میدونم دوست داری یه مرکز تحقیقات  برپاکنی. میدونم دوست داری یه شرکت بزرگ قطعات الکترونیکی تاسیس کنی.

میدونم دوست داری تهران زندگی میکردیم و میتونستی هر شب جمعه بهشت زهرا بری و با پدرت درد دل کنی.

میدونم که در همه کارها نظرمن برات مهمتر از نظر خودته و همیشه از خواسته های خودت به خاطر من میگذری.میدونم که چقدر با مردهای دیگه فرق داری و به حقوق خانمها در عمل احترام میذاری  نه مثل بعضیها که فقط حرفش رو میزنند. و من همیشه بهت افتخار کرده و میکنم.

میدونم که بهترین دوست و همراه زندگی و مهربانترین مرد دنیا رو دارم و با خیال راحت میتونم بهش تکیه کنم.

میدونم.............

 

حسین خوبم پنجمین سالگرد ازدواجمون رو تبریک میگم و از هدیه زیبایی که برام گرفتی ازت ممنونم. میدونی که خیلی بهش احتیاج داشتم.........