چند برگ از دفتر خاطرات مامانی و صبا:

چهارشنبه: 1/6/85

فردا دومین ماه تولدته عزیزم و همین طوردومین نوبت واکسنت.

از آنجایی که بعد از واکسن تب میکنی تصمیم گرفتیم جشن دومین ماهگرد تولد دختر کوچولومون رو امشب برگزار کنیم. مامان جون و باباجون و خاله صفورا و دایی برای شام مهمون ما بودند.بعد هم تولدبازی و عکس و خوردن کیک و ....

 

 صبای مامان نسبت به ماه قبل خانم تر شده و موقع عکس گرفتن بهتر توی بغلمون مینشست. یه خرس خواب آلوی ناز هدیه گرفتی . مامان و بابا هم برات یه ژاکت و شلوار خوشگل خریده بودند که چند شب پیش که برای خوردن شام به یکی از باغ رستورانهای عباس آباد رفته بودیم و هوا خیلی خنک بود تنت کردیم که سرما نخوری.

از این خرسه میترسی و خودت رو توی بغلم قایم میکنی. برعکس دلقک موزیکالت که خیلی دوستش داری و هر روز صبح کلی باهاش بازی میکنی.

الان به راحتی میتونی دستها و پاهات رو بالا بیاری و به عروسک ضربه بزنی.

پنج شنبه 2/6/85

 

امروز صبح زود بیدار شدی و بعد از این که پوشکت رو عوض کردم و شیر خوردی حسابی سرحال شدی و شروع کردی به آواز خوندن!

وقتی فکرش رو کردم که تا چند ساعت دیگه دو تا واکسن توی اون رونهای سفیدت فرو میکنند اشک توی چشمهام جمع شد و زدم زیر گریه.بابایی هم کلی روضه خوند تا آروم شدم.

ساعت 8.5 با مامان جون بردیمت درمانگاه .به مامان جون گفتم من طاقت ندارم توی اتاق باشم وبیرون منتظر می مانم. بعد از شنیدن صدای جیغت سریع دویدم و بغلت کردم  ولی یه واکسن دیگه توی اون یکی پات فرو کردند و اینبار دوتایی شروع کردیم به گریه....

بعد از دوسه ساعت تب کردی که بهت قطره استامینوفن دادم . شب تا صبح هم بالای سرت بودم و دماسنج به دست دمای بدنت رو کنترل میکردم.

جمعه 3/6/85 

 

توی این دو روز خیلی کم شیر میخوری و من خیلی نگران شده بودم ولی نصف شب که حسابی شیر خوردی خیالم راحت شد.

شنبه 4/6/85

باز هم برای شیر خوردن تنبلی میکنی ولی من همه تلاشم رو میکنم.

این روزها اصواتی رو ادا میکنی که حرف "ق" پای ثابت همه چیزهایی است که میگی.

بعدش هم خودت برای خودت ذوق میکنی و میخندی.البته فعلا" خنده هات بی صدا است.

روزها موقع شیر خوردن خیلی بازیگوشی میکنی .یه قلپ میخوری یه نگاه به من میکنی میخندی دوباره یه ذره دیگه دوباره خنده و من بیچاره میشم تا تو شیر بخوری ولی شبها که تاریکه بدون بازیگوشی و ادا درآوردن شیرتو میخوری.

یکشنبه 5/6/85

صبح بابایی من و تو رو رسوند خونه مامان جون. رفتیم و همه رو از خواب ناز بیدار کردیم.

وقتی اونجا میریم همه همسایه هاشون میفهمند که ما اونجا هستیم. از بس همه از خودشون برات صدا درمیارن و برات ذوق میکنند. چیکار کنند یه دونه نوه که بیشتر ندارند

اونهم یه فسقلی مثل صبا که دل همه رو برده.با اینکه هر روز تو رو میبینند باز هم گله و شکایت دارند که ما دلمون برای صبا تنگ شده پاشید بیاریدش اینجا ما باهاش بازی کنیم!

عصر با بابایی رفتیم تا من یه گوشی موبایل بخرم . ولی چیزی نپسندیدم. به جایش بابایی برای اینکه افسردگی نگیرم یه تاپ خوشگل برام خرید.

دوشنبه 6/6/85

صبح ها با برنامه ورزش شبکه سه که 8 تا 8.5 صبح ورزش داره ، نرمش میکنم . صبا رو هم نزدیک خودم میذارم تا نگاه کنه. اونهم فکر میکنه دارم برای اون ادا درمیارم وکلی ذوق میکنه و میخنده.

وقتی من و حسین چیزی میخوریم بهمون خیره میشه و مثل ما دهنش رو تکون میده و آب دهنشو قورت میده. اینکارو که میکنه دلم براش میسوزه و سریع بهش شیر میدم تا اون هم توی خوردن با ما مشارکت کنه.

 

پ.ن 1: این موسسه پارسه فقط بلده پول بگیره. پای  تعهداتش که وسط میاد خر بیار و باقالی بار کن. دو هفته است که ثبت نام کردم ولی هنوز جزوه هاش بدستم نرسیده. میگن تموم شده و داره چاپ مجدد میشه. یکی نیست بهشون بگه شما که جزوه ندارید بیخود ثبت نام میکنید. کم پولی که نیست. دویست و پانزده هزار تومن پولشو گرفتند. از اون روز جیبم درد میکنه.

 

پ.ن 2 : هنگامه جون پرسیده بود چرا وسایل نی نی آبیه و صورتی نیست. میخوام بگم که من اعتقادم اینه که هیچ رنگ خاصی مخصوص جنس خاصی نیست و اصلا" اعتقاد ندارم که آبی رنگ پسرونه و صورتی دخترونه است. به نظرم هر کسی میتونه هر رنگی که دوست داره رو جدای از جنسیت انتخاب کنه. همون طور که من رنگ آرامش بخش آبی رو برای وسایل صبای نازم انتخاب کردم.