سلام دخمل نازم ، سلام صبای مامان

چقدر زمان زود گذشت .انگار همین دیروز بود که من و تو نوشتن وبلاگ رو شروع کردیم. اون موقعها تو توی دل مامان بودی و خیلی خیلی کوچولو .

 واقعا" قد یه نخود بودی ،نخود مامان!

چه روزهای خوبی رو با هم تجربه کردیم. ومن چقدر انتظار کشیدم. انتظار دیدن روی ماه عسلکم . انتظار بوسیدن و بوئیدن و بغل کردن یه عروسک ناز و کوچولو که می خواست نی نی من و باباییش بشه. انتظار لذت بردن از گرمای بدن ناز و ظریفت و استشمام بوی قشنگ و دوست داشتنی تن نازکت.

و حالا همه اون انتظارها تبدیل به یه وصل شیرین شده.

حالا هر روز ما دو تا توی خونه کلی با هم عشق میکنیم. کلی بازی میکنیم و میخندیم و چقدر اون انتظارها ارزش یه همچین لحظه های نابی رو داشت.

وقتی توی اون چشمای سیاه و درشتت خیره میشم و تو هم بهم نگاه میکنی انگار همه خوشی های دنیا مال منه. وقتی خودت رو برام لوس میکنی و صورتت رو به سینه ام میچسبونی و یواشکی و زیر چشمی نگام میکنی و برام یه وری میخندی احساس میکنم خوشبخت ترین مامان دنیام.وقتی روی شونه ام میذارمت و تو لباسم رو تف مالی میکنی و صورتت رو به صورت مامان میچسبونی میخوام از شادی داد بزنم.

عزیز مامان ! جوجه کوچولوی من!

خدا رو شکر میکنم که قدر این لحظه ها رو میدونم و از ثانیه ثانیه اش نهایت استفاده رو میکنم. خدا رو شکر میکنم که با وجود تو اینقدر زندگیم  زیبا و دوست داشتنی شده.

به اندازه همه دنیا دوستت دارم مامانی!

پ.ن 1:  خاله صفورا که برای مسابقه بسکتبال به شهرکرد رفته بود امروز داره برمیگرده .وای که چقدر دلمون براش تنگیده بود.

 

پ.ن 2 :دایی حسین فکر کردی فقط خودت فوق لیسانس قبول میشی. مامانیم امروز میخواد بره و توی آزمونهای پارسه ثبت نام کنه. تا حالا که تنبلی کرده و درسهاشو نخونده. ولی از این به بعد من نمیذارم. باید بشینه و حسابی بخونه. من هم مواظبشم. میگم آخه مامانی تو رو چه به اداره رفتن. تو باید دهتر ( به ضم دال ) بشی و بری توی دانشگاه درس بدی. (البته من ترک نیستم ولی مامانیم به دکتر میگه دهتر من هم یاد گرفتم.)

پ.ن 3 : این مامانی من تازگیها سر و گوشش میجنبه. هی من رو میذاره به امان خدا و میاد اینترنت بازی . شما یه ذره نصیحتش کنید. اون وقت میگه تو همه زندگیمی!