وقتی به تاریخ پست قبلی نگاه کردم دیدم وای چقدر من از دنیای مجازی و دوستای خوبم دور شدم. البته هر چند وقت یک بار میومدم و سری به خونه های دوستام میزدم و از حال و روزتون باخبر میشدم ولی اصلا" وقت کامنت گذاشتن ندارم.

این چند روزه هم حسابی سرم شلوغ بود.

یکی از عمه های صبا با خانواده برای دیدنمون به همدان اومده بودند. که دیروز برگشتند.

از دختر گلم هم بگم که روز به روز داره برای خودش خانم تر میشه و سیل خواستگارها است که بیرون خونمون صف کشیدن ولی وقتی از مصرف پوشک و خرج و مخارجش میگم فرار رو بر قرار ترجیح میدن!

عروسک کوچولوی من خیلی شیطونه و دوست داره همش باهاش بازی کنم و اون هم از خودش هی صداهای مختلف در میاره. و تا میتونه برام میخنده.

وقتی کسی بغلش میکنه با چشمای گرد و سیاه و خوشگلش اونقدر بهش خیره میشه تا دل طرف رو ببره.

رفتارها و حرکاتش خیلی بزرگتر از سنشه  و  من همیشه فراموش میکنم که صبا هنوز یه نوزاده که دو ماهش هم نشده. موش موشکم من رو " آق قا "  (یا همون آقا با تشدید قاف ) صدا میکنه. 

هنوز یک ماهش نشده بود که یه روز هوس کردیم بریم بیرون پیتزا بخوریم . اولش فکرکردیم شاید اذیت بکنه و تصمیم گرفتیم پیتزا رو بیاریم توی ماشین بخوریم ولی بعدش گفتیم بریم یه امتحانی بکنیم. اینقدر توی بغلم  آروم بود و اطرافش رو نگاه میکرد که توجه همه رو به خودش و ما جلب کرده بود و یکی دو نفر هم برای دیدنش کنار میزمون اومدند. به این ترتیب حسابی هوای بابا و مامانش رو داشت. و من اصلا" احساس سختی نکردم.

خلاصه که داریم با یه فرشته کوچولوی مهربون کچل زندگی میکنیم .

خدایا شکرت به خاطر این هدیه زیبا و قشنگی که به ما دادی....

کی جرات کرده غیر از من یکی دیگه رو بغل کنه...