هیچوقت فکر نمیکردم بتونم به غیر از حسین مهربونم به کس دیگه ای اینطور وابسته بشم. اما از اون لحظه ای که نی نی گولوی نازمون رو توی بغل گرفتم انگار یه جورایی قلبم فشرده شد. دوست داشتم با تموم قدرت فشارش بدم و بهش بگم چقدر دوستش دارم و عاشقش شدم. البته از وقتی که وجودشو توی دلم حس کردم عاشقش شده بودم ولی حالا فرق داشت . اون موجود کوچولویی که نه ماه توی دلم وول خورد و بازی کرد و باهم حرف زدیم حالا توی بغلم بود و با اون چشمای گرد و سیاهش داشت نگام میکرد. اینقدر محبتش به دلم افتاده بود که انگار چندین و چند ساله که میشناسمش.

حالا هر روز که میگذره این وابستگی زیاد و زیادتر میشه. همون طور که به نی نی وابسته میشم چند برابرش هم عشق و علاقم به حسین بیشتر میشه. انگار این دو تا عشق همدیگر رو تقویت میکنند.

بعضی وقتها فکر میکنم من چطور میتونم چند وقت دیگه که مرخصیم تموم میشه صبا رو بذارم و برم اداره. واقعا" برام سخته.

 

قول داده بودم که بیام و از خاطرات این روزهای قشنگ بنویسم.

توی بیمارستان که بودیم دکتر متخصص اطفال صبا رو معاینه کرد و گفت یه مقدار خیلی کم زردی داره که طبیعیه و برطرف میشه. ولی اگه دیدید کوچولوتون شیر نمیخوره و بیحال شده احتمال زردی است و فوری به دکتر مراجعه کنید.

نی نی کوچولوی شیطون ما تا روز  ششم تولدش خیلی خوب شیر میخورد و سالم و سرحال بازی میکرد.

روز ششم صبح که از خواب بیدار شد.شیرشو خورد و خوابید. همیشه بعد از

 2-3 ساعت بیدار میشد تا شیربخوره. 3 ساعت گذشت خبری نشد. گفتم شاید خسته است . یکساعت دیگه گذشت باز هم بیدار نشد. بغلش کردم و باهاش ور رفتم تا بیدار بشه.ولی اصلا" تکون نخورد.اون که برای شیر خوردن همیشه هول میزنه اصلا" توجهی نکرد و خوابید.تا ظهر صبرکردم ولی نه خیلی بیحال بود. حسین اداره رفته بود. به مامان خودم و مامان حسین گفتم. اونها هم گفتند نه چیزی نیست بذار بخوابه.اما طاقت نیاوردم. هرچی باهاش ور میرفتم فقط ناله میکرد و دوباره میخوابید. ناله هاش رو که دیدم اشکام سرازیر شد. ساعت 2 بود که به حسین زنگ زدم و گفتم صبا حالش بده زودی خودتو برسون. حسین هم سریع خودشو رسوند و دید صبا اون نی نی روزهای قبل نیست. من هم همین طور زار میزدم و گریه میکردم. حال خودم هم خیلی بد شده بود و خیلی بیحال بودم. برام یه لیوان آبمیوه آوردند و مامانم و حسین صبا رو بردند دکتر. به حسین که زنگ زدم گفت دکتر گفته احتمالا" زردی داره .باید آزمایش بده و در صورت مثبت بودن جواب آزمایش باید بستری بشه.خلاصه به خونه برگشتند و منتظر شدند تا ساعت شش عصر که جواب آزمایش آماده میشد.بقیه که گریه من رو میدیدند میخواستند منو دلداری بدن میگفتن بابا چیزی نیست اگه زردی هم باشه فقط چند روز بیمارستان بستری میشه و بعدش خوب میشه. با گفتن این حرف داغ دل من تازه میشد وبا فکر اینکه بخواهند ما دوتا رو از هم جدا کنند دوباره اشکم سرازیر میشد.

توی همین اوضاع و احوال بودیم که مامانم به آشپزخونه رفته بود و لیوان آبمیوه من رو دیده بود که تهش اثراتی از آلبالویی بود که من خورده بودم.اومد و گفت این آب آلبالو رو تو خوردی؟

گفتم آره فشارم پایین بود بهم آبمیوه دادند. که داد مامان بلند شد گفت:کی با آبمیوه ترش فشارش بالا رفته که فشار تو بالا بره.

یه دفعه فکر کردم دیدم از دیشب تا حالا این سومین لیوان آب آلبالویی است که من خوردم. سریع آب قند درست کردیم و هم خودم خوردم که به شدت لرز کرده بودم و هم به صبا دادیم . بعد از چند دقیقه صبا چشمهاشو باز کرد و شروع کرد به دست و پا زدن. لبخند رو لب همه نمایان شد و من هم مثل دیوونه ها در حالی که اشک میریختم شروع کردم به خندیدن.

حسین هم که رفت و جواب آزمایش رو گرفت دیدیم که بله بیلیروبین خونش در حد نرماله ولی قند خون موش موشکم پایین اومده.

بعدا" که برام تعریف کردند که چطوری از دختر نازم خون گرفتند و دستهاشو سوراخ سوراخ کردند و آخرش هم از کشاله رانش خون گرفتند ، آه از نهادم بلند شد.

از اون روز خیلی دقت میکنم که چیزی نخورم که باعث ناراحتی عروسک نازم بشه.

 

 

این فرشته کوچولویی که اینجا لالا کرده همون نی نی کوچولوی مامان و بابا است که بعد از اولین حمام ، راحت برای خودش خوابیده!