سلام به همه دوستای گلم

خیلی دلم براتون تنگ شده بود. هروقت تصمیم میگرفتم بیام آپ کنم یه کاری پیش میومد و خلاصه نمیشد. بعضی وقتها میومدم و تند وتند بعضی از وبلاگ ها رو میخوندم ولی شرمنده که فرصت پیغام گذاشتن نداشتم. مامانهایی که مثل من تازه نی نی دار شدند میدونند من چی میگم.

اول از همه ،  از همه شما به خاطر پیغامهای گرم و محبت آمیزتون تشکر میکنم.وقتی تعداد پیغامها رو میدیدم خیلی ذوق میکردم و تشویق میشدم دیرتر بیام و بنویسم.

شوخی کردم ولی برام پیغام زیاد بذارید تا زود زود بیام و بنویسم.

میگم اگه من میدونستم مامان شدن اینقدر خوبه و مزه میده زودتر از اینها نی نی دار میشدم. اونهم یه نی نی عسل و خوردنی و جیگر ( به قول ملودی) مثل صبا جونم.

وای نمیدونید چقدر این فسقلی رو دوست دارم و دیوونه اش شدم. صبا  اصلا" مثل نوزادهایی که تا به حال دیده بودم نیست. خیلی شیطون و بازیگوشه. همش در حال دست و پا زدن و وول خوردنه. بعضی وقتها اینقدر دست و پا میزنه که من یاد وقتی توی دلم بود میوفتم و برای اون موقعهای خودم دلم میسوزه. اما خدا رو شکر اصلا" اصلا" اذیت نیمکنه و همین طور گریه هم نمیکنه.

سه تا خواسته داره که با یه صدای " اع" منو متوجه نیازش میکنه. یا شیر میخواد یا جاش رو خیس کرده و یا گرمشه. به همین راحتی . شبها هم خیلی خوب میخوابه. و فقط یه بار برای شیر خوردن بیدار میشه. بعد اینکه شیرش رو خورد هم چنان لبخندی بهم میزنه که خستگی رو از تنم بیرون میکنه. قبلا" شنیده بودم که نوزادی با این سن نمیتونه بخنده و این فقط بی اختیاری عضلات صورته ولی من الان به جرئت میگم که اینطور نیست و صبا وقتی خیلی محبت آمیز بغلش میکنم و باهاش حرف میزنم  میخنده .یه بار هم امتحان کردم ویه ذره باهاش الکی دعوا کردم سریع بغض کرد و تا دوباره قربون صدقه اش رفتم خندید.

                                            

بعضی از دوستان خواسته بودند از زایمانم براشون بگم.خدا رو شکر خیلی خوب بود .قرار بود من شنبه 3 تیر برم برای سزارین. اما جمعه از ساعت شش صبح درد کم کم اومد سراغم.اولش زیاد توجه نکردم ولی بعدش دیدم ای وای این دردها منظمه و از یک ربع به ده دقیقه و کمتر داره میرسه. تا حدود ساعت ده صبر تحمل کردم بعد که دیدم قضیه جدی است، سریع رفتم و دوش گرفتم و از توی حموم هم به بابای نی نی گفتم که آماده باشه بیرون اومدم بریم بیمارستان. حسین خیلی دستپاچه شده بود و همش داد میزد "حالا نمیخواد حموم کنی زود بیا بیرون".

اما من با خیال راحت دوش گرفتم و بعدش هم که بیرون اومدم حسین رو فرستادم تا دوش بگیره که کلی داد و بیداد راه انداخت و همش میگفت الان چه وقت حموم رفتنه که با یه غرش من تسلیم شد و من هم تند و تند موهام رو خشک کردم و مامانم رو هم خبر کردم و به اتفاق رفتیم بیمارستان. مامانم که بیخیالی من رو دیده بود میگفت نه الان وقتش نیست اینها دردهای ماه آخره . درد زایمان خیلی شدیده. من هم گفتم : خب درد من هم شدیده دیگه. مامانم هم گفت : پس چرا داد و بیداد نمیکنی؟؟؟؟

خلاصه تا رسیدیم بیمارستان تشکیل پرونده دادیم و برام سرم وصل کردن . بعدش هم دکترم خودش رو سریع رسوند و دکتر بیهوشی هم برام انواع بیهوشی رو گفت و انتخاب بیهوشی موضعی و بیهوشی کامل رو به خودم داد. من هم موضعی رو انتخاب کردم. قبلا" شنیده بودم این آمپول بیهوشی که از کمر به نخاع تزریق میشه خیلی درد داره ولی اصلا" اینطوری نبود و من هیچی احساس نکردم و تا عمل شروع بشه کلی با دکترها و پرستارها گپ زدیم و تعریف کردیم. بعد دستهامو به تخت بستند و برام اکسیژن وصل کردند.از زمان شروع عمل تا درآوردن نی نی فقط 5 دقیقه طول کشید. در طول عمل هم داشتم حرف میزدم. تازه دوربین هم یادمون رفته بود و داداشم موبایلشو به یکی از پرستارها داده بود تا فیلمبرداری کنه و اون هم بلد نبود چیکار کنه. در حین عمل موبایلو آورده و به من میده میگه این چه طوری کار میکنه .ماسک اکسیژن رو برداشت و من براش توضیح دادم.

وقتی نی نی رو درآوردند و نشونم دادند اشکهام سرازیر شده بود. اون فسقلی هم داشت دست وپا میزد. اولین چیزی که از دکترم پرسیدم این بود که ابروهاش چه شکلیه؟

( آخه عینک نزده بودم و از اون فاصله صورتشو خوب نمیدیدم )همه خنده اشون گرفته بود

قبل از عمل همش با حسین شوخی میکردیم و روی اینکه ابروهاش به کی میره شرط بندی کرده بودیم. حسین همش میگفت ابروهاش مثل من پیوسته میشه.

ولی از اونجایی که نی نی در رو کم کنی دست همه رو از پشت بسته ابروهاش اینقدر بوره که انگار اصلا" ابرو نداره.

خلاصه نی نی رو که دیدم و خیالم راحت شد از خستگی گرفتم برای خودم خوابیدم و دیگه هیچی نفهمیدم تا وقتی که از ریکاوری منو به اتاقم بردند و دیدم که نی نی خانم زودتر از من تشریف فرما شدند و بغل بابایی توی اتاق هستندکه اون لحظات از شیرین ترین لحظه های زندگیم بود.

فرداش هم پاشدم و راه رفتم و بعدش هم دکترم اومد و مرخصم کرد.

خیلی از بیهوشی موضعی میترسیدم و همه میگفتند تا چند وقت کمر درد و سرگیجه و ... میگیری ولی من اصلا" هیچ کدام رو نداشتم و خدا رو شکر خیلی زود هم پاشدم و کارهام رو انجام دادم. البته روزهای اول خیلی ضعیف شده بودم و نمیتونستم خیلی راه برم که اون هم برطرف شد.در کل خیلی خوب بود. از همه خوبتر اینکه من سریع دارم به وزن سابقم برمیگردم و فقط دو کیلوی دیگه باید کم کنم. و این خودش کلی به من روحیه میده.

حالا بعدا" میام و از خاطرات این روزها مینویسم. برم که عسلکم بیدار شده و وقت شیر خوردنشه...

این عکس هم تقدیم به همه دوستای خوب و مهربونم: