میگم : مامانی اینقدر ناز نکن.دلم برات یه ذره شده.

میگه : نه نمیام.

میگم : من کلی برنامه ریزی کردم.

میگه : نه نمیام.

میگم : نمیخواهی زودتر بیای تو بغل مامانی بازی کنیم.

میگه : اون بيرون یا جای منه یا جای احمدی نژاد.

میگم : تو با اون چی کار داری فسقلی؟

میگه :  مامانی چقدر حرف میزنی. حواسم رو پرت میکنی. دارم ساکم رو جمع میکنم. میخوام برای بابایی سوغاتی بخرم بیارم تا به من حسودیش نشه.

 ( آخه من برای نی نی تعریف کردم که خاله صفورا که میخواست بیاد برای من یه سماور از تو دل مامانی آورد تا با من دوست بشه و من اونو به رسمیت بشناسم و بهش حسودی نکنم!!!)

 

واین طوری شد که نی نی خانم ما تصمیم گرفت تا شنبه اون تو بمونه و وسایلش رو مرتب کنه.

 

 

دیروز صبح بود که فهمیدم خانم دکتر از مسافرت برگشته و خیالم راحت شد. اما قرار بود احمدی نژاد  به همدان بیاد. و از شانس من محل استقبال در همون خیابونی بود که مطب خانم دکتر اونجاست. نتیجه اینکه همه خیابونهای منتهی به اونجا رو بسته بودند. من هم که نمیتونم پیاده روی کنم. سایتهای موبایل  و تلفنهای ثابت اون مناطق رو هم به خاطر مسائل امنیتی از کار انداخته بودند.

دیروز پر استرس ترین روز زندگیم بود.تنها هم بودم و همه اش فکر و خیال میکردم.از شدت اضطراب،  فشارم هم به شدت افت کرده بود و .....

خلاصه تازه ساعت 6 عصر اوضاع به روال عادی خودش برگشت. وما به دکتر رفتیم.خانم دکتر گفت که باید یه سونوگرافی جدید بدی. چون سونوی قبلی مال دوهفته پیشه و بیمارستان قبول نمیکنه.و گفت که با این وضعیت فردا به عمل نمیرسی. بذار باشه برای شنبه.البته دلایل دیگری هم داشت. میگفت ممکنه جمعه پزشک اطفال نباشه.تازه پرستارها هم پرستارهای شیفت هستند و شنبه همه چیز طبق روال میاد.

خلاصه رفتیم و سونوی جدید انجام دادم که باز هم نی نی یک دنده ما برنگشته بود و در وضعیت breech باقی مونده بود. بعد از سونوگرافی هم اینقدر دیر شده بود که مطب خانم دکتر بسته بود.

شام هم مهمون  بابایی شدیم و رفتیم یه باغ رستوران خوش آب و هوا در عباس آباد و یه کباب مشتی و ...

حالا اگه مشکلی پیش نیاد و گوش شیطون کر و از این حرفها شنبه صبح میریم که موش موشک شیطونمون رو در بیاریم.

دعا کنید ایندفعه دیگه سرکار گذاشته نشیم!!!