تا حالا هر چی اینجا نوشتم راجع به نی نی گولوی نازنازیمون بوده.دیگه وقت زیادی تا به دنیا اومدن این کوچولوی ریزه میزه نمونده.

دوران بارداری من هم خدا رو شکر به خوبی و خوشی گذشت و من کم کم دارم به دقیقه 90 نزدیک میشم.نمیگم خیلی آسون و راحت بود. بالاخره سختیهای خاص خودش رو هم داشت .از ماههای اول که خطر سقط وجود داشت تا هفته های آخر که احتمال زایمان زودرس داده شد...

اما به نظرمن یه تجربه جالب و بی نظیر بود.یه تجربه که فقط مادرها میتونند بفهمند که چی میگم.ولی وقتی به این 9 ماهی که پشت سر گذاشتم فکر میکنم ، میبینم یه نفر نقش خیلی مهم وپررنگی در این روزها داشت. یه نفر که وجودش باعث این همه آرامش برای من و نی نی شد. کسی که نه تنها با تمام توان ، بلکه گاهی بیش از حد توان زحمت کشید تا من و نی نی این روزها رو با سلامتی پشت سر بذاریم.

 

حسین عزیزم!

آدم باید خیلی قدر نشناس باشه وقتی این همه از خود گذشتگی از یکی ببینه و بخواد سکوت کنه.

هیچ وقت فراموش نخواهم کرد که تو ، توی تمام این روزها حامی و پشتیبان من بودی.توی همه دردها و خستگیها لحظه ای تنهام نذاشتی. وقتی شبها نمیتونستم بخوابم این تو بودی که پا به پای من بیدار می نشستی و گرمای دستهای مهربونت بهم میگفت که تنها نیستم.

حتی اگه صد بار هم در طول شب  بیدار میشدم ، تو زودتر از من بیدار شده بودی و هر بار با مهربونی و بدون ذره ای ناراحتی ازم میپرسیدی که جاییت درد میکنه؟ چیزی میخواهی؟

و وقتی ازت معذرت میخواستم که بیدارت کردم با خنده میگفتی: مثل اون کارتون " سما، نگهبان چشمه" ، من هم نگهبان تو و نی نی هستم.

آخه تو دلت چقدر دریا و بزرگه؟ مگه تو خسته نمیشی؟

خوبه باهات همکار هستم و میدونم کار اداره دیگه رمقی برای آدم نمیذاره. ولی بعد از اداره تو با روی خوش و با نهایت فروتنی همه کارها رو انجام میدادی.

میدونم که معده ات چقدر درد میکنه و سرپا ایستادن وضعیتت رو بدتر میکنه. ولی هیچ وقت خم به ابرو نیاوردی.

این چند وقتی هم که دکتر به من استراحت مطلق داد همه زحماتت دو برابر شد.

تویی که شب تا صبح با من بیدار مونده بودی ، دم صبح که من خوابم میبرد ، آهسته به آشپزخونه میرفتی و ظرفها رو میشستی و غذا درست میکردی و  وقتی میز صبحانه رو میچیدی تازه من رو بیدار میکردی و .... بعد به اداره میرفتی.

خوب من!

 اینها رو نوشتم تا هیچ وقت یادم نره که با کی دارم زندگی میکنم و خدا چه فرشته مهربون و پاکی رو سر راه زندگیم قرار داده. تا هیچ وقت یادم نره که بهترین دوست دنیا رو در کنارم دارم.تا هیچ وقت یادم نره که ....

عزیزم چشمام پر از اشک میشه وقتی بهم میگی : آرزو حالا که مامان شدی و میگن بهشت زیر پای مامانهاست منم با خودت میبری بهشت؟

حالا من از تو میپرسم : آیا کمتر از بهشت میتونه جبران زحمتهای یه بابای به این خوبی و مهربونی باشه؟

نی نی ما مطمئنا" خوشبخت ترین نی نی دنیاست. چون که یه پدر خوب مثل تو داره که توی همه چیز از اخلاق و انسانیت و نجابت گرفته تا هوش و ذکاوت و استعداد نمونه است.

حسین عزیزم !

فقط میتونم بگم : بابایی خسته نباشی و من و نی نی همیشه و همه جا بهت افتخار میکنیم و به اندازه همه دنیا دوستت داریم.

                     

 

پ.ن: دکترم هنوز هم نیومده.  اما در تماس تلفنی که باهاش داشتم قول داده که خودشو تا پنج شنبه برسونه. و قرار شده که فردا یعنی 31 خرداد برم مطبش تا ماما وضعیت نی نی رو چک کنه و برای اول تیر آماده بشیم. خیلی میترسم یعنی به قولش عمل میکنه...