سلام عسل مامان

میدونی امروز دقیقا"چند روزه که تو ، تو دل مامانی جا خوش کردی.

97 روز. از فردا ما دو تا  ، هفته پانزدهم رو به سلامتی و یاری خدای مهربونمون  شروع میکنیم.

97 روزه که به عشق تو، به یاد تو و با لذت داشتن تو از خواب پا میشم.

97 روزه که زندگیم یه رنگ دیگه شده. دید و نگاهم به همه چیز یه جورایی قشنگ و دوست داشتنی شده.

وقتی فکرش رو میکنم واقعا" از عظمت خدا  اشک از چشمام جاری میشه. که چطوری مهر و محبت یه موجودی که تا به حال نه دیدیش ، نه صداشو شنیدی و نه حتی احساسش کردی این طوری همه وجود آدم رو احاطه  میکنه. طوری که دیگه خودتو از یاد میبری.

من یه بار عشق رو تجربه کرده بودم عزیزم.

ولی اینبار این عشق خیلی خیلی نزدیکمه . به قول دوست عزیزم " غنچه ای در کنار قلبمه"

 

عزیزم هیچ وقت یادم نمیره اولین روزی که اومدن تو رو به مامان جون خبر دادم. یهو دیدم مبلی که روش نشسته خالیه. با تعجب اطراف را نگاه کردم که دیدم روی زمین داره سجده میکنه. حالا میفهمم واقعا" وجود شما نی نی های دوست داشتنی  سجده شکر هم داره.

 

ناز مامان تا اومدن بابایی چیزی نمونده. چهار شنبه عید قربان  ششمین سالگرد عقد بابایی و مامانیه ( البته تاریخ قمریش). دعا کن بابایی بتونه برای اون روز برگرده تا حسابی بهمون خوش بگذره.

 

راستی مامانی چند وقتیه که نمیتونه شیر بخوره.حالش بد میشه. اما به جاش سعی میکنه ماست و چیزهای دیگه بخوره. تو مامانیو میبخشی مگه نه؟