سلام به همه دوستای خوب و مهربونم

ممنونم که اینقدر به من لطف دارید و از اینکه نگرانتون کردم معذرت میخوام.

بابای نی نی وضعیت من رو براتون گفته بود. راستش هفته قبل خیلی حالم بد بود. یه جورایی مرگ رو جلوی چشمم احساس کردم. چیزخاصی نخورده بودم ولی یه حالت مسمومیت شدید بود که هیچ چیز حتی آب رو نمیتونستم توی معده ام تحمل کنم. اضطراب نبودن دکترم هم حالم رو بدتر میکرد.

شاید بگید مگه دکتر قحطه. ولی خوب آدم یکی رو انتخاب کنه و نه ماه تحت نظرش باشه و درست وقتی بهش احتیاج داره بذاره بره ، خیلی عذاب آوره.

نی نی خانم هم ماشاا... در هد زدن به زیرمعده وقلب و دنده مامانی روی این فوتبالیستهای تیم ملی رو سفید کرده.اینها باید بیان یه ذره از این موش موشک ما یاد بگیرن. اگه برانکو میفهمید یه همچین کسی هست عمرا" هاشمیان یا علی دایی رو توی ترکیب تیمش میذاشت.

خلاصه ما این یک هفته رو با همه سختیهاش تحمل کردیم و تکون نخوردیم تا مشکلی پیش نیاد. روزها خیلی سخت میگذشت ولی انصافا" بابایی سنگ تموم گذاشت و خیلی مواظب من و نی نی بود. و همین مراقبتهاش حالم رو خیلی بهتر کرد.

امروز با خوشحالی پاشدم و با خودم گفتم دوران اضطراب تموم شد و دکترم امروز دیگه برمیگرده. اما از صبح هر چی زنگ میزنم مطبش کسی گوشی رو برنمیداره.

دلم هم به شدت درد میکنه. موبایلش رو هم که ردیابی میکنم ( پیش خودمون بمونه خب از تخصصهای کاریم بوده ) اصلا" داخل استان هم نشده .

دارم از اضطراب و نگرانی می میرم. نشستن پشت کامپیوتر هم اصلا" برام خوب نیست. ولی دیگه حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام ببینم اینجا چه خبره و یه خبری هم داده باشم. البته دکترم اول تیر رو برای سزارین معین کرده. ولی گفته بودخیالت راحت باشه من از 27 خرداد همدان هستم.

این روزهای آخر خیلی داره دیر میگذره.از یه طرف دوست دارم نی نی زودتر به دنیا بیاد و خیالم راحت بشه.آخه خوابهای خیلی بدی میبینم.واز طرفی این نبودن دکترم حسابی اعصابم رو به هم ریخته.

وای چقدر غر زدم. امیدوارم دفعه بعد با خبرهای خوب خوب بیام.

سعی میکنم قبل از عملم حتما" آپ کنم.البته اگه غیر منتظره نباشه.

باز هم برام دعا کنید که اوضاع روحیم خیلی بده.