سلام عروسک ملوسم

سلام فرشته کوچولوی توی دلم

این روزها حسابی با هم خلوت کردیم.به دور از همه دغدغه های کار و زندگی.

هر چند برای مامانی که هیچ وقت توی خونه بند نمیشد ، خونه نشینی خیلی سخته.سخت تر از اونی که فکرش رو میکردم ولی همه این سختیها فدای یه دونه تار موی تو. راستی موش موشکم تو اصلا" مو داری قربونت برم؟

چیز دیگه ای که تو خونه موندن رو سخت تر میکنه اینه که همش باید استراحت کنیم و کار تعطیله. خوب آدم با این همه وقت میخواد چیکار کنه.

همش یا روی تخت دراز کشیدیم و کتاب میخونیم یا یواشکی یه چرخی تو اینترنت و وبلاگها میزنیم و یا روی کاناپه تلویزیون تماشا میکنیم.

تازه فهمیدم که این فیلمها و سریالهای ساخت وطن چقدر آبکی و الکی هستند و هیچی ندارن. بیرون و پیاده روی هم که ممنوع.... ولی به جاش از بس کتاب های مربوط به مامانها و نی نی ها رو خوندم برا خودم کلی پروفسور شدم.

داره کم کم روحیات دوران مجردی سراغم میاد و شعر و شاعری و خط و خطاطیم گل میکنه. آخه از وقتی که شنیدم نی نی دارم دیگه دست به قلم نبردم و یه دونه خط هم ننوشتم. چون مامانی عادت داره روی زمین مینویسه و اینطوری بهت فشار میومد و ....

عسل مامان

اتاقت اینقدر قشنگ شده که نگو .اما حیف که خیلی ساکته. فقط یه دخمل ناز و شیطون کم داره که بیاد و همه جا رو رو سرش بذاره. هر روز با بابایی میریم توی اتاقت و همش به وسایلت نگاه میکنیم. توی خیالمون  باهات بازی میکنیم و توی رویاهامون غرق میشیم. بابایی و مامانی هیچی از بچه داری نمیدونند. از این پوشکهای کامل میاریم و هی بالا پایینش میکنیم . هی کهنه تا میکنیم دوباره باز میکنیم تا یاد بگیریم چه جوری باید ازت نگهداری کنیم. همش لباساتو میاریم نگاه میکنیم دوباره میچینیم سرجاش.

خلاصه فسقل خانم حسابی  سرکاریم دیگه.

جمعه هفته پیش که یهویی هوس اومدن به سرت زده بود بابایی میگفت این نی نیه دیده اتاقش آماده شده و اینقدر خوشگله دیگه طاقتش تموم شده و میخواد بیاد بازی کنه. بیا بریم اتاقشو بهم بریزیم تا به این زودی نیاد.

خدا رو شکر از این دوهفته ای که خانم دکتر گفته بود تو باید اون تو باشی ، یک هفتش گذشت و نی نی خانم من دندون رو جیگر گذاشت. مامان جون تا آخر ماه هم صبر کن. به خدا این بیرون هیچ خبری نیست اونجا بهتره ها .از ما گفتن!

این چند روزه یه چیزی فهمیدم که حسابی دلم سوخت.

بعد از اینکه دیگه اداره نرفتم احساس کردم تو دیگه از اون لگدهای جانانه که اشکم رو درمیاورد نمیزنی. البته وول میخوری و شیطونی میکنی.ولی یواشتر لگد میزنی.

خلاصه که کلی نگرانت شدم. گفتم نکنه خدای نکرده چیزیت شده. به بابایی که گفتم خندید و گفت بالاخره این نی نی چیکار کنه بزنه میگی میزنه . نزنه اشکت در میاد.

بعد گفت شاید دلش اداره میخواد. برو لباسهای اداره رو بپوش و بشین پشت کامپیوتر ببین محکم میزنه یا نه. من هم همین کار رو کردم.لباسهای راحتی رو درآوردم و شلوار اداره رو پوشیدم و نشستم پشت کامپیوتر. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که لگدهات شروع شد. با همون شدت.

اینجا بود که اشک توی چشمام جمع شد. یعنی عزیز دل من ، توی این چند وقته داشتی زجر میکشیدی. بهت حسابی فشار میومد و مامانیت اصلا" نمیدونست. خوب حق داشتی نازنازی من. هشت ساعت مداوم کاری کم نبود.

کاش زودتر مرخصی میگرفتم و اینقدر اذیت نمیشدی. کاش...

تو مامانی رو میبخشی گلم.مگه نه؟

مامانهای نی نی داری که سرکار میرید، تورو خدا شما تجربه من رو تکرار نکنید. ماههای آخر دیگه کار رو تعطیل کنید. سلامتی این فرشته های آسمونی از همه چیز مهمتره...