دیشب بالاخره آقای نصاب کاغذ دیواریها اومد و اتاق نی نی رو اندازه زد و قرار شد چهارشنبه ( گوش شیطون کر ) بیاد و نصب کنه.

خاله صفورا هم برای مسابقات بسکتبال دانشگاه آزاد با تیمشون رفته نراق ( شما میدونید کجاست؟ ) دیشب که بهش زنگ زدم برای شام رفته بودند دلیجان . آخه میگه اونجا سالن غذا خوری نداره. نمیدونم جایی که اینطوریه دانشگاه آزاد برای چی رفته واحد زده. حالا واحد زده دستش درد نکنه . دیگه چرا با این امکاناتشون میزبانی مسابقات رو اونجا گذاشتن .

یکی نیست به من بگه دلت برای خواهرت تنگ شده چرا داد و هوارشو سر دانشگاه آزاد میکنی.

کفگیرت به ته دیگ خورده چه ربطی به دانشگاه آزاد داره.

از اول هفته هم ، همش زنگ میزدم به تلفنبانک بانکی که حقوقم رو توش واریز میکنن تا بلکه یه خبر خوش و مسرت بخشی بشنوم.

تا اینکه بالاخره امروز حقوقم رو ریختن به حساب. اولش کلی ذوق کردم و با نی نی بالا پائین پریدیم.

ولی بعدش که نشستم حساب-کتاب کردم دیدم ای وای من که همه رو پیش خور کردم و تهش هیچی نمیمونه!

تا من باشم وقتی بیرون میرم اصلا" به هیچ مغازه ای نگاه نکنم. اینهم صدقه سر نی نی گولو که همه پولهامو جلو جلو براش خرج کردم. آدم وقتی مامان میشه دیگه دست خودش نیست .قربونش برم که نیومده مامان باباش رو حسابی گدا کرده.

از پولهای بابایی که دیگه نگو. فکر کنم جشن عاطفه هایی –جشن نیکوکاری چیزی باید براش برگزار کنیم.خوشم میاد از اخلاق حسین که در عین بی پولی لبخند به لب میزنه و اصلا" نگران نمیشه حالا بیاد اینجا رو بخونه کلی با من دعوا میکنه که " آدم که هیچ وقت برای پول نمیناله".

اصلا" من که میگم باز هم تقصیر دانشگاه آزاده. فردا نی نی من بزرگ بشه ، بخواد بره دانشگاه آزاد من از کجا بیارم شهریه اش رو بدم.......