ما آدمها عادت کردیم تا وقتی که عزیزانمون کنارمون هستند.اونها رو نمیبینیم. از کنارشون بی تفاوت رد میشیم و گرمای محبتی رو که میشه ازش لذت برد نادیده میگیریم.

همه ما شاید به نوعی این چیزها رو تجربه کرده باشیم .

تا وقتی طرف زنده است یه آدم کاملا" معمولی و شاید هم با کلی عیب و ایراد و ….

ولی به محض اینکه فوت میکنه و دیگه دست هیچکس بهش نمیرسه میشه یه اسطوره و آدم استثنایی و ….که همه در وصفش داد سخن در میدهند و میگن فلانی چنین بود و چنان و دیگه از این آدمها پیدا نمیشه و …….

آقا مصطفی هم از اون آدمها بود. نمیخوام تعریفش رو بکنم. ولی یه آدم ساده و بی شیله پیله بود. آدمی که اصلا" پابند ظواهر دنیا نشده بود. آدمی که دلش کف دستش بود و از دورویی و چاپلوسی متنفر بود.

شاید همین اخلاقش باعث شده بود که خیلی از اطرافیانش دم به دقیقه بهش تذکر بدن و بهش امر و نهی کنن :

-         خوب نیست آدم با همه زود صمیمی بشه.

-         بابا ما آبرو داریم چقدر تو ساده ای. آدم هر چی میشه نمیذاره کف دست دیگران.

-         یه ذره به سر و وضع و ظاهرت برس. تو با این موقعیت اجتماعی زشته این طوری لباس بپوشی.

-         چرا یه ذره فکر زندگیت نیستی. ببین بقیه چه جوری زندگی جمع میکنن. ( منظور مال و اموال و ....)

-         پیش غریبه ها یه ذره سنگین باش.  اینقدر شوخی نکن. جدی باش....

-         تو با این رابطه ای که با مسئولین داری راحت میتونی برای اطرافیانت کار و بار درست و حسابی جور کنی. اگه بخواهی میتونی ولی نمیخواهی به دیگران رو بندازی.......

-         چرا فلان خونه و ماشین رو رد کردی. حقت بود..........

-         و............

 

با این تفاصیل خودتون میتونید حدس بزنید که با چه جور آدمی مواجه بودید.

وزیر و فقیر براش واقعا" هیچ فرقی نمیکرد. با همه خلق خدا یه جور بود. اگه از دستش برمیومد از هیچ کمکی دریغ نمیکرد. هرچند هیچ وقت دیده نمیشد.

اینقدر پاک و بی آلایش بود که دلش نمیومد بدون همسر و بچه هاش چیزی بخوره.

توی جلسات و ضیافتهای اداری بدون ریا یه تیکه کباب و یا شیرینی رو توی جیبش میذاشت و برای اونها میاورد. چقدر هم سر این قضیه از جانب خانواده اش بی احترامی دید.

نمیخوام کارش رو تائید کنم. ولی میخوام بگم که وقتی محبت تو دل کسی لونه کنه نمیتونه هیچ جوری بیرونش کنه.

گذشت تا اینکه یه مریضی سخت سراغش اومد. مریضی کم کم بدن ورزشکار و تنومندش رو ضعیف و ضعیفتر کرد. اول سوی چشماشو ازش گرفت. یه تکیه گاه میخواست ولی .....

بعد هم کلیه هاش از کار افتاد. دیالیز و درد و رنج و ضعفهای بعدش و ...

اما همون موقع هم روحیه شادش رو از دست نداده بود . پرستارهای بیمارستان به خاطر صفا و صمیمیتش مثل پروانه دورش میچرخیدند.

اما اطرافیان خسته شده بودند. هر کسی سر اون یکی منت میذاشت که من دارم براش این کار رو میکنم و فلانی هیچ کاری نمیکنه و ....

این برخوردها داشت افسرده اش میکرد. دیالیز دیگه جوابگو نبود. باید پیوند میکرد.

با هر سختی بود بالاخره کلیه جور شد. و عمل پیوند انجام شد. موفقیت آمیز بود. ولی روحیه داغونی که براش درست کرده بودند نمیتونست ضامن بهبودیش باشه.

درد داشت.میگفتند داری خودت رو لوس میکنی.

میگفتند تو دیگه بچه نیستی. ما دیگه خسته شدیم . زودتر خودتو جمع و جور کن و...

هنوز دو ماه از عملش نگذشته بود که حالش رو به وخامت گذاشت. هر وقت نگاهش میکردی غم توی نگاهش موج میزد. همیشه یه قطره اشک گوشه چشمش بود که دل آدم رو میلرزوند.

با اینکه 48 سال بیشتر نداشت ولی مثل یه آدم 70 ساله نشون میداد. لاغر و نحیف. اما دوست داشتنی..........

 

 

تا اینکه درست 18 اردیبهشت 1383 که مصادف بود با زادروز تولد پیامبر اکرم محمد مصطفی (ص) ، روح پاکش به آسمونها و به کنار معبودش پر کشید.

موقع تشییع و مراسم خاکسپاری و بعدش هم فاتحه و .... تازه اطرافیان فهمیدند کی رو از دست دادند. توی مسجد جای سوزن انداختن نبود. خیلیها سر پا بیرون از مسجد و توی پله ها و ... منتظر میموندند تا جایی باز بشه و بتونند فاتحه ای بخونند.

همه جور آدمی توی اون مجلس دیده میشد. از رفتگر و کارگر و .... تا بالاترین مقامهای کشوری . همه زار میزدند و اطلاعیه پشت اطلاعیه که از نهادها و ارگانهای مختلف برای عرض تسلیت قرائت میشد.

 

ولی هیچ کدوم فایده ای نداشت. آقا مصطفی دیگه نبود که هیچ کدوم از اینها رو ببینه و احساس کنه که تنها نیست.

ولی چرا یه فایده داشت. اون هم این بود که خیلیها به خودشون اومدند......

 

امروز دومین سالگرد فوتشه.

روحش شاد.