چند شب پیش بابایی خوابت رو دیده بود.وقتی از خواب پاشد اینقدر هیجان زده بود که نگو. هی میرفت و می اومد میگفت :غصه به تو !  نی نی خیلی من رو دوست داره. فقط به خواب من میاد.

یکی نیست به این بابایی ندید بدیدت بگه: این موش موشک در تمام لحظات روز با منه. ثانیه به ثانیه دارم باهاش عشق میکنم حالا اگه من چیزی بهش نمیگم نمیخوام دلش آب بشه. وگرنه...

شنبه عصر ساعت 7 وقت دکتر داشتیم. من که میدونستم همیشه کلی معطل میشیم به بابایی گفتم بیا بریم مغازه ها رو نگاه کنیم و دیرتر بریم.

خلاصه دوباره ولخرجی های مامانی شروع شد و دلم میخواست هرچیزخوشگلی میبینم برات بخرم. هی خودمو کنترل کردم. هی گفتم نه زیاد لباس نخرم بعدا" برات کوچیک میشه. ولی آخرسر با دیدن یه تاب دامن قرمز ناز دلم طاقت نیاورد و بالاخره رفتم و خریدمش.

ساعت 7:45 رفتم مطب دکتر. کلی ذوق کردم که زودترنرفتم. آخه تازه ساعت 9 نوبتم شد.

همه چی نرمال بود جز وزن مامانی. هیچی اضافه نکرده بودم. هر چند احساس میکنم تو حسابی بزرگ شدی. آخه لباسهام دیگه اندازه ام نمیشه و تو قلمبه میزنی بیرون.

خانم دکتر گفت : باید توی این 1.5 ماه 6 کیلو اضافه کنی.

یکی نیست بهش بگه من توی این 8 ماه 6 کیلو اضافه کردم حالا چه طوری توی این مدت کم اینقدر اضافه کنم!

مطب خانم دکتر اینقدر شلوغه که باباها بیرون منتظر میمونند و فقط مامانها میان توی اتاق انتظار و میشینند.

باباهای طفلکی هم همش باید سرپا باشند و بیرون قدم بزنند.البته اونهایی که دلشون طاقت نمیاره بذارند برن.

این دفعه به بابایی گفتم وقتی من خواستم برم اتاق خانم دکتر بیا کنار در اتاق انتظار تا شاید صدای قلب نی نی که از توی اتاق انتظار هم شنیده میشه رو بشنوی. بابایی هم با ذوق اومد و کنار در ایستاد.

الهی من قربون اون قلب کوشولوت برم. ایندفعه قلبت خیلی تند تند میزد موش موشی من. بابایی هم صداشو شنیده بود. دیگه صدای قلبت مثل آدم بزرگا شده و از اون صداهای تفنگ بازی و اسب سواری و .... خبری نیست.

شب که بابایی میخواست بخوابه تاب دامنی که برات خریده بودیم رو آورد و داشت میذاشت زیر بالشش. بهش میگم چیکار میکنی ؟ خراب میشه.

میگه : میخوام شب که نی نی اومد خوابم بهش نشون بدم!

 

عسل مامان !

دیشب خدا رو شکر بعد از مدت ها خیلی خوب خوابیدم. فکر میکنم به خاطر استراحتی است که دارم به خودم میدم.

امروز هم توی اداره حالم خیلی خوبه و از اون دردهای روزهای قبل خبری نیست. خدا کنه طاقت بیارم باز هم استراحت کنم . البته بابایی هم باید در زمینه پخت و پز و شست و شو و ... با مامانی تفاهم نامه همکاری امضا کنه و قول بده کارها رو به موقع انجام بده که یه وقت مامانی از نامرتبی خونه به تنگ بیاد و استراحت کنسل بشه.

البته بابایی مهربونت همیشه مواظب ما دو تا بوده و هست.( یه ذره سر بابایی رو گول مالی کنیم!)