تابحال شده احساس ناتوانی بکنید. اون هم از نوع شدید..........

دل آدم بدجوری میگیره.احساس پوچی بهش دست میده.

حالا میفهمم  اونهایی که پیر و ناتوان میشن ، چی میکشند. خیلی سخته.خیلی!!!!!!!!!!

 

اما وقتی به بعدش فکر میکنم همین ناتوانی هم برام قابل تحمل میشه.

آخه وقتی پای یه جوجه کوچولو وسط باشه ، سختی چه معنی داره.

تا یکی دو هفته پیش مامان نی نی ، مثل خود جوجه کوچولو  شیطون و سربه هوا بود. با اینکه یه موش موشک تو دلش بود ولی مثل قبلنا موقع پایین اومدن از پله ها میدوید . راه رفتنش که دیگه هیچی . انگار داره مسابقه دو ماراتن میده. از جوی آب هم که نمیتونست نپره.

 هر چی دیگران نصیحتش میکردند یه گوشش در بود و یکی دیگه دروازه!

خوب آخه وقتی میتونست و نی نی هم همکاری میکرد دیگه مشکلی نبود.

این مامانی ، هر روز تا ساعت 4 بعداز ظهر اداره بود .بعد یه استراحت نیم ساعتی و بعدش تا ساعت حداقل 7 یا 8 شب بیرون و خرید برای نی نی گولو  و بعدش هم درست کردن شام و ناهار فردا و شستن ظرفها و مرتب کردن و خلاصه تا وقت خواب....

اما یه هفت هشت روزیه که اوضاع بهم ریخته.

دیگه از اون مامان تند و فرز خبری نیست که نیست.

نمیدونم تقصیر خودشه یا یه مساله کاملا" طبیعیه.

آخه جمعه اون هفته به سرش زد که خونه رو برق بندازه. خلاصه جارو و گردگیری و جابجا کردن مبلها و ......

کمردرد هم از بعداز ظهرش شروع شد.شب هم بیخوابی و درد شکم و پهلو و پاها.

حالا یک هفته است که این مامانی درست و حسابی نخوابیده. هیچ کاری هم دیگه نمیتونه انجام بده.آخه تا یه ذره سر پا می ایسته کمردرد به سراغش میاد.

موقع نشستن هم یه وروجک محکم بهش مشت ولگد میزنه. و اون رو وادار میکنه تا دراز بکشه. وقتی هم دراز میکشه که دیگه نی نی ، جاش باز میشه و مشت ولگد به ضربه های آهنینی تبدیل میشه که آه از نهاد آدمی بلند میشه.

حالا شما بگید یه مامان ناتوان که دلش هم حسابی گرفته با یه نی نی وروجک شیطون چیکار کنه؟