بعد از شروع زندگی مشترک، چند سالی طول میکشه تا بزرگترهای فامیل آدمو به رسمیت بشناسند.

نمونه اش دید و بازدیدهای عیده. ما هر سال عید ، روزهای اول ، خونه همه فامیل میریم  بعد میریم تو خونه و منتظر میشینیم تا شاید یکی بیاد دیدن ما...

ولی چشممون به در و گوشمون به زنگ تلفن یا زنگ در خشک میشه و جز چند نفر از نزدیکان هیچکس دیگه ای تحویلمون نمیگیره.

آخر سر هم هر چی میوه و شیرینی و آجیله رو دستمون باد میکنه.

 که نهایتا" به قول  بابایی برای خودمون عید بازی میکنیم و میخوریم.

امسال هم که یه چایی خریده بودیم که یه کم دیر دم بود. به خاطر همین غروب که میشد یه قوری گنده چایی دم میکردیم و منتظر میموندیم. آخرش هم که هیچکس نمیومد ، تا جایی که میتونستیم  خودمون رو با چایی خفه میکردیم  و بقیه اش هم هدر میرفت.

نی نی ما هم امسال وضعیتی مشابه خودمون داشت.

از اول سال قرار بود برای  دیدنش بریم سونوگرافی سه بعدی .

 ولی به خاطر تعطیلات ، جور نمیشد.

حسین میگفت : طفلکی نی نی !

هر روز اون هم مثل ما خونه اش رو جمع و جور میکنه و چایی دم میکنه و میشینه که ما بریم عید دیدنیش.

آخرش هم چاییهای نی نیمون تموم شد و ما نتونستیم ببینیمش.

آخه تازه از دیروز جاهایی که سونوگرافی سه بعدی داشتن کارشون رو شروع کردند.

 من هم  با خاله صفورا رفتم دکترم تا تاریخ سونوگرافی رو که برام 6 فروردین نوشته بود تمدید کنه تا برم و دخمل گلم رو ببینم. ولی دکترم گفت دیگه فایده ای نداره . من این سونو رو برای هفته های 20 تا 28 میخواستم که شما الان ازش رد شدی!

به همین دلیل و یه سری دلیل شخصی دیگه ، ما هم نتونستیم بریم عید دیدنی و شرمنده عسلکم شدیم.

در عوض با خاله براش یه عروسک صورتی خیلی ناز خریدیم که از دیشب داریم باهاش بازی میکنیم.

 

امروز صبح حسین جونم برای خریدن تخت و کمد نی نی رفت تهران. عید هم که نشده بود بره دیدن خونواده اش. که اینطوری یه تیر و دو نشون شد.

هنوز فقط 1.5 ساعت از رفتنش گذشته ولی من دلم براش یه ذره شد.

البته زود زود برمیگرده. ولی دل من که این چیزها حالیش نیست. مخصوصا" که یه وروجک شیطون هم توشه که مامانیش رو با کیسه بوکس اشتباه گرفته.