این مامان من همش نگرانه و میگه زودتر هر چی میخواهیم بریم بخریم. نکنه نی نی زودتر بیاد و از الان به هول و ولا افتاده.

                                                   

میگم مامان جون الان که به این زودی نمیاد. میگه دو روز دیگه خودت سنگین میشی و نمی تونی راه بری.  اما من که فعلا" تند و تیزم ( بزنم به تخته !!!!!)

خلاصه دیروز عصر قرار شد با مامانم و صفورا بریم خرید بقیه وسایل نی نی.

از اداره که اومدم رفتم یه دوش گرفتم که خیلی چسبید. بعدش هم رفتم سرقرار.

یه بلوز شلوار پائیزه آبی آسمونی مامانی خریدم. بعد هم یه  کاپشن شلوار زمستونی لیمویی رنگ که خیلی خوشگله. کلاهش شکل موشه. آخ که اگه نی نی بره توش چقدر خوردنی میشه.

سرویس حوله چیزی نپسندیدم و موند برای بعد...

بعدش رفتیم و یه دست دیگه لباس نوزادی سفید که خیلی هم شیک بود خریدیم.

خاله نی نی ما هم یه عروسک دیده بود که دلشو آب کرده بود و اصرار که بریم اون رو هم ببینیم.

حالا خنده دار اینجا بود که میگفت: این عروسکه که دیدم شکل آرزو است. باید بریم بخریمش!!!

عروسک رو که دیدم خندم گرفت.  راست میگفت. خیلی شکل من بود. تنها عیبی که داشت لباسش بود که اصلا" قشنگ نبود برعکس عروسکش که خیلی ناز بود . ( یه ذره از خودم تعریف کنم!)

بالاخره با توافق با خاله نی نی و اینکه نمیشه که عروسک نی نی و مامانش یه شکل باشند یکی دیگه خریدیم.

شب که برگشتیم دیدم به به چه بوهای خوبی میاد. جاتون خالی حسین خوبم برای ناهار امروزمون ماکارونی پخته بود. ما هم که شام نداشتیم و حسابی هم گرسنه یه نیمروی مشتی زدیم تو رگ. و بعدش هم در حالی که با حسرت نگاه ماکارونی ها میکردیم خودمون رو کنترل کردیم و ته دیگهای خوشمزه ماکارونی رو خوردیم و ماکارونی رو برای امروز ناهار نگه داشتیم.

 آخ دلم آب افتاد . حالا کی تا ظهر صبر میکنه... 

 

 

پ.ن: خاله صفورا عروسک نی نیمو برده که به بابا جون و داییش نشون بده. اگه آوردش حتما" عکسشو میذارم. (چیکار کنم خیلی ندید بدیدم )

 

اين هم عکس عروسک نی نی که قولشو داده بودم: